
نهایت انتظاری که یک نویسنده دارد خوانده شدن است. منظورم معنای عام نویسنده بودن است؛ مثل شما که این نوشتار را میخوانید و خوانندهاید.
اگر نوشته یا اثرِ نویسنده خوانده شود و به قدر کافی خوب – در تفسیر کامل این "خوب" احتیاج به یک مقالهٔ دیگر است – باشد، خود به خود خواننده را مجاب میکند که واکنش نشان بدهد. یا کف بزند و تحسین کند، یا نقد کند و ایراد بگیرد؛ یا به هر شکل دیگر احساس منفی یا مثبتی را که آن نوشته در او برانگیخته کرده بازتاب کند. با این تفصیل معتقدم که تنها انتظار یک نویسنده این است که خوانده بشود. این انتظار آنقدر مهم و خطیر است که خوانده شدنِ نویسنده را مجاز از خوانده شدنِ نوشتههایش بگیریم!
به هر حال اما این خوانده شدن نیاز به اسباب و ملزوماتی دارد. مهمترینش دیده شدن است. یعنی باید یک بستری باشد که نوشته در آن محلِ دیده شدن قرار بگیرد تا استراتژیهای بعدی نویسنده مثل انتخاب عنوان و گاهاً تصویر، سپس حجم، فرم و سبک نوشته به کار بیاید.
دغدغهٔ یاد شده در این مقدمه مرا وادار کرد به دنبال فضاهای دیگری باشم که نوشتههایم، آنجا هم مجال دیده شدن و فرصت انتخاب برای خوانده شدن را داشته باشند. اینگونه تحقیقاتم را برای یافتن سرویسهای وبلاگنویسی دیگر یا سایتهایی که این امکان را به شکل سادهتری با ژورنالنویسی داشته باشند؛ شروع کردم.
در میان نتایجم به سایتی رسیدم که نامش از مدتها قبل برایم آشنا بود؛ ویرگول. به طور خلاصه ویرگول چیزی را که میخواستم به من میداد و همین باعث میشد که نقداً توی فهرست میزبان وب یا سایتهایی که تصمیم داشتم به زودی نوشتنم را آنجا آغاز کنم، باشد. اما نمیدانم به یُمنِ اتخاذ این تصمیم و ورود شکوهمندانهٔ من به ویرگول بود یا مسئلهای دیگر، که تو گویی نُه تا از هر ده سرور سایت از کار افتاده بودند و به دلیل مشکلات فنی، من حتی از بارگذاری اولین مطلبم هم عاجز بودم.
به هر ترتیب و با هر زحمتی که بود، نوشتهٔ اول را منتشر کردم و بعد، کارم شد گردش میان صفحهها و خواندن آثار، مرقومات و مکتوبات دیگر نویسندهها.
اینجور وقتها احساس شادی و رضایت من نمود بیرونی ندارد، ولی اگر کسی اهل معرفت و عالم به غیب بود و میتوانست درون من و احساس واقعیام در آن لحظات را ببیند، بیشک میفهمید که از راهْ پیدا کردن به این دنیای تازه چقدر خوشنودم. حس کودکی را داشتم که با کتابخانهای بیکران روبرو شده و میتواند آزادانه دست ببرد و از ستون و ردیفهای ممتد و مملو از کتابهای گوناگون، هر کدام را که میخواهد بردارد و از آن خود کند. انگار ناگهان از دل محرومیتی شدید به بهشت برینم رسیده بودم.
سرخوشی بیحد مرا فقط یک چیز چون لکههای جوهری که روی پیراهنی سفید میافتند، خدشهدار و بیخلوص میکرد. آن هم وقتی که نوشتهای پر آب و تاب، جذاب و گیرا از لحاظ انتخاب موضوع، فرم، و نگاه و قلم نویسنده میخواندم و هنگامی که به صفحهٔ اختصاصی نویسندهاش سر میزدم، میدیدم زمان آخرین نوشته به چهار ماه پیش، دو سال قبل، حتی هفت سال گذشته برمیگردد. به معنای واقعی کلمه، آه از نهادم برمیخاست. انگار توی خانهٔ ارواح باشم و شاهد آخرین و ارزشمندترین یادگارهای آنها در زمان حیاتشان.
در این لحظه فکرها و بهتر است بگویم، پرسشهای مختلفی به ذهنم میرسید که جوابشان را نمیدانستم و کاش راهی بود تا بدانم.
اینکه نویسندهٔ این متنها که روزگاری اینجا از خودش، خاطراتش، تجربهها، اتفاقات جالب روزش و هزاران هزار چیز دیگر مینوشته؛ الان کجاست؟ چه میکند؟ به چه کاری مشغول است؟ چه اوضاعی دارد؟ و چه شده که از نوشتن – یا اقلاً به اشتراک گذاشتن آن نوشتهها در این محل – دست کشیده است؟ چه اتفاقی برایش افتاده، درگیر کدام مشغلهاش شده، با چه مسائل و مشکلاتی دست و پنجه نرم میکند که دیگر نخواسته یا نتوانسته بنویسد؟
فکر کردن به پاسخهای متفاوت و ممکنِ بیشمار این پرسشها، انگارهٔ خانهٔ ارواح بودن صفحاتی را که نویسندههایشان مدتهاست ترکش کردهاند و برهوت شده، در ذهنم تقویت میکرد. مثل آدمی که درست وسط تقلاهای جوراجورش برای زندگی، مثل تحصیل، پیدا کردن کار، عاشق و فارغ شدن، گشتن دنبال جواب سؤالات فلسفی، ازدواج و صاحب فرزند شدن، سر و کله زدن با حوادث مختلف، مدیریت روابط با آدمها و... مرگ میربایدش. نیستیِ موقت، نقطه میگذارد آخر تمام این ماجراها و او، تبدیل میشود به یک خاطرهٔ ناقص و نامختوم در ذهن اطرافیان. اطرافیانی که گاه با خود میاندیشند: او حالا کجاست؟ چه حالی دارد؟
با آنکه راهی برای یافتن جواب هیچکدام از این پرسشها نداشتم، شوق قدم زدن در کتابخانه و سیاحت میان آگاهیها و دانستنیهای نزدیک و در دسترس، مجابم میکرد به سیر و جستوجو ادامه دهم و خوشحال باشم که بعد از این، من هم ناخدای یکی از این کشتیهای مسافر در اقیانوس بیانتهای واژهها هستم.