نوشتن هوای من است و پی آنم که بنویسم، به هر بهانهای. خواستم در چالش « آخرینها » شرکت کنم ولی دیدم دارد به غمنامه تبدیل میشود. از اینکه بخواهم اَدای آدمهای فیلسوف – دور از جان بعضی فیلسوفها – و غمگین که گویی اندوه جهان با آنهاست و در وجودشان ریشههای ناگسستنی دوانده در بیاورم، بیزارم. از آدمهایی که غالب اوقات فازهای این چنینی دارند هم همچنین. اما حالا انگار بیغرض، پرسشنامهام بیشباهت به دنیای غمآلود آنها نشده.
بعضی پرسشها را حذف کردهام.
آخرین باری که کسی رو بغل کردی؟
کمی قبل. بغل چه دوای شگفتانگیزیست و من چقدر به آن محتاج. تشنهٔ بغلهای طولانیام که بتوانم به میل خود از آنها فارغ شوم.
آخرین باری که به ازدواج کردن / فرزند دار شدن فکر کردی؟
زیاد فکر میکنم.
آخرین باری که احساس تنهایی کردی؟
همیشه حس میکنم.
آخرین باری که احساس کردی دورت شلوغه؟
چه سؤال خوبی، نپرسیده آخرین بار کِی دورت شلوغ بود، پرسیده «کِی احساس کردهای». یادم نیست.
آخرین باری که داد زدی سرِ کسی؟
سر خواهر کوچکم که هر وقت سراغ کتابها و وسایلم میآید عصبی میشوم، گاهی داد میزنم. میدانم نباید بزنم، خدا کمکم کند.
آخرین باری که عاشق شدی؟
از بخت خوب، نشدهام.
آخرین باری که به خودت افتخار کردی؟
گاهی پیش میآید، بعد از اینکه چیزکی مینویسم که به نظرم جالب میآید. این حس دوام زیادی ندارد.
نیت کردم که بدون نیت فال بگیرم. تعبیرش چیست از نظر شما؟
