آره از دور اینجور به نظر میرسه ولی از درون نبرد استراتژیکیه 😂😂

بزار اول مقدمه چینی کنم :
یه برادر سادیسمی که علاقه خیلی زیادی به خشم و خشونت داره اگه اون سفیده من سیاهم عملا هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم نه اعتقادی نه رفتاری نه ظاهری نه اخلاقی هیچی
درکل نا باهاش میگم نه میخندم نه میگردم یه انسان عجیب غریبه حتی نمیشناسمش نمیدونم چیکارا میکنه چی میخواد از زندگی رویاهاش چیه و اینا
حالا ایشون علاقه زیادی به ابراز اینکه آره تو جلو من هیچی نیستی داره و همواره در حال تخریب من تو همه جمع و همه جا تو هر موقعیتیه ( پ.ن همه میدونن مشکل داری ولی خب ) از اونجایی که مقادیری تحلیل گر تشریف دارم گمانه زنی میکنم تو ذهنش یه نبرد خیالی بین من خودش راه انداخته و از اونجایی که بقیه نمیبیننش رفتارش با من آنرمال میشه
بنده روحیات لطیف خودمو دارم حتی مگس رو هم نمیکشم ولی از یه جایی به بعد با خودم گفتم ببین احمق اون همیشه میاد اعصاب روان تورو بهم میریزه قدرت خودشو اثبات میکنه در اعضاش هیچی ازش گرفته نمیشه
باید باهاش مقابله کنم ... بلاخره اگه سه تا هم بخورم دوتا میزنم یارو ببینه این سری دوتا خورده ممکنه یه حساب کتاب کنه ببین میارزه که بازم بیاد دو تا دیگه بخوره؟ قاعدتا نه اگرم بیاد حداقل نمیسوزی که هیچکاری نکردی
دنیا پر آدمای گاو و زبون نفهمه عقلش نمیرسه که اقا من از شیشه شکننده ترم ( از لحاظ روانی البته ) یسری کارهارو نباید بکنه یسری حرفا رو نباید بزنه
در مرحله اول باهاش قهرم کردم دریغ از یه کلمه صحبت کردن گفتم شاید آدم بشه واقعا شد ولی بعد یه سال دوباره از حالت آدمی خارج شد گفتم بزار ادا در بیارم مثلااا بهش احترام بزارم خوشش بیاد نشد حتی با خودم گفتم با محبت خار ها گل میشود بیا بهش خوبی کنم بی منت ببینم چی میشه بستنی غذا شیرنی بیخود و بی جهت حتی یبار شیریاخط سر ظرفا بازی کردیم با این بردم ولی به خاطرش ظرفارو شستم ولی خب یهو مودی میشه میاد گند میزنه به هرچی بینمون هست خب دیگه میبینم نه هیچ راهی نیست خودم بتونم با صحبت حلش کنم با مامانم گفتمو اونم براش مهم نبود
محاصره شدم ، هیچ چاره ای جز مقاومت ندارم سلاحم زور نیست جام میدون نبرد نیست شاید این اون چیزیه که حریف میخواد؟ از خونم بیام بیرون با سلاح بیگانه بجنگم
من دو سال تلاش کردم این اتفاق نیوفته ولی انگاری که اجتناب ناپذیره باید پذیرفت
اوایل دعوا مسخرست انگار فقط میخوای طرفو خسته کنی اونجا که مشت زد تو صورتم فهمیدم دیگه وقتشه ... طرف قبول کرد که هر اتفاقی بیوفته حقشه پس برخلاف میلم میتونم بیشترین ضربه رو بزنم بدون عذاب وجدانی چیزی
تو مشت زنی دست برترو گرفتم ازش میتونستم تشخیص بدم با کدوم دست میزنه و میتونستم راحت جاخالی بدم یه جاخالی یه ضربه همین الانش پنج شیشتا یه کتفش راستش زدم تا دیگه نتونه بزنه دلم نمیاد به صورتش بزنم گناه داره ولی اون میزنه صدا سگ میدم و این نامردیه بگذریم میدون نبرد نامردی حالیش نمیشه باید جنگید
سرپا تونستم برتریو بگیرم ازش ولی نشسته خوردم ازش درواقع میشه گفت شکست خوردم اما برا خودم این پیروزی بود چون اون با خودش فکر کرد خب میزنم میترکونمش دیگه ولی من مقاومت کردم چندتا خوب زدم بهش
خداروشکر آسیب ندیدم فقط بدنم خالی کرد.. تا نیم ساعت نفس نفس میزدم ولی راضیم از خودم افتخار میکنم به خودم
پیشبینی میکنم دیگه سراغم نیاد بد و بیراه نگه
درکل اون برام مرده امکان نداره هیج جا تو هیچ برهه از زندگیم کمکش کنم