غم راه خودش را پیدا میکند. میخوابی تا آرام شوی؛ میخزد زیر چشمهایت، میرود توی قلبت و تو آن شب خواب مرگ یک شهر را میبینی. نیمه شب هراسان بیدار میشوی، قلبت تند میزند، میروی پشت پنجره. چراغهای خانههای دور تک و توک روشن هستند. شهر آرام است. دراز میکشی روی تخت. پلکهایت را روی هم میگذاری. قلبت میداند این آرامش پیش از طوفان است. خواب به چشمهایت نمیآید. غم توی چشمهایت آب میشود.