ویرگول
ورودثبت نام
آسیه علیزاده
آسیه علیزاده
آسیه علیزاده
آسیه علیزاده
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

یک

غم راه خودش را پیدا می‌کند. می‌خوابی تا آرام شوی؛ می‌خزد زیر چشم‌هایت، می‌رود توی قلبت و تو آن شب خواب مرگ یک شهر را می‌بینی. نیمه شب هراسان بیدار می‌شوی، قلبت تند می‌زند، می‌روی پشت پنجره. چراغ‌های خانه‌های دور تک و توک روشن هستند. شهر آرام است. دراز می‌کشی روی تخت. پلک‌هایت را روی هم می‌گذاری. قلبت می‌داند این آرامش پیش از طوفان است. خواب به چشم‌هایت نمی‌آید. غم توی چشم‌هایت آب می‌شود.

هیچ
۰
۰
آسیه علیزاده
آسیه علیزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید