ماریا، نمیدونم واقعا چی باید بگم. اکانت تلگرامت رو دیدم که آخرین بازدیدش خیلی وقت پیش بود، زنگ زدم، بوق نخورد.
دلم برات تنگ شده. نه از اون مدلایی که به هر چیزی نگاه کنم یادت بیفتم. حقیقتا خجالت میکشم، بعد این همه مدت یادم افتاد اکانتت رو چک کنم. و حالا با این صفحه روبرو شدم که میگه بیشتر از یک ماهه به تلگرامت سر نزدی. این صفحهی یخی. سرد، شفاف، تغییرناپذیر.
اون روزای بچگی، از مدرسه برمیگشتیم و با هم غروب خورشید رو تماشا میکردیم. به شکمم دست میزدی و میگفتی فندق خاله چطوره؟ به سلبریتی کراشهای مسخرهی من نمیخندیدی، با این که میدونستم توی ذهنت چقدر احمق به نظر میام.
تو از نظرات مردم بیزار بودی چون برات مهم نبود، من از نظرات مردم بیزار بودم چون بهم آسیب میزد. جفتمون کسایی بودیم که دنیا یه جوری ما رو نمیپذیرفت. پس با هم کنار اومدیم. هر چند قطب مخالف هم بودیم.
یادته میگفتیم ما با هم متضادیم. میگفتیم چیزایی که زیاد با هم فرق داشته باشن متضاد نیستن، بیربطن؛ پس یعنی همه چیز ما مشترکه جز یه چیز؟ میدونی کجاش خندهداره؟ این که چطور اون عامل اشتراک رو در طول این سالها از دست دادیم و هنوز که هنوزه، نفهمیدم اون چی بوده.
تو تنها کسی بودی که اینقدر بهش اعتماد کردم که به خونهمون دعوتش کردم. ازت کتاب قرض گرفتم، بهت کتاب قرض دادم، دو بار در خونهتون اومدم، میگفتی منم باید یه بار بیام خونهتون تا با هم مساوی شیم، ولی هیچ وقت اتفاق نیفتاد.
خنده داره نه؟ ما هفت سال با هم دوست بودیم ولی هیچ وقت تلفنی با هم صحبت نکردیم. ما همیشه پیام میدادیم، در مورد همه چیز حرف میزدیم. از زندگی، از ازدواج، از هنر، از سرگرمی، و از مرگ. میگفتی میخوای جوون بمیری. میگفتی اگه تو جوونی مرگ به سراغت نیاد، خودت میری سراغش.
یادته داستان مینوشتم و بهت میگفتم کاراکترها رو از تو الهام گرفتم و تو هم با دقت میخوندیشون؟ یک بار خیلی خوشت اومد و گفتی بازم برات بنویسم. ولی دیگه ننوشتم. یه دفتر خوشگل و گرون بهم هدیه دادی و گفتی شعرات رو توش بنویس، ولی من دیگه نتونستم شعر بنویسم.
اون روزایی که تو دبیرستان کل دنیا منو نمیپذیرفت، میگفتی گور پدر کل دنیا. من هستم. بهم گوش میدادی. نه، هیچ وقت احساساتی نبودی. تلاش میکردی که چیزی باشی که نبودی، تا من بتونم خودمو خالی کنم.
بهم میگفتی من یه بزدل احساساتیام. میگفتی از همه چیز بیدلیل میترسم. میگفتی باید چند بار طغیان کنم، یاغی بشم، تا دنیا منو به رسمیت بشناسه. و تا روزی که همه چیز رو بپذیرم، نامرئی خواهم موند. ولی هنوز، همه چیز رو میپذیرم. من چقدر ناامیدکنندهام، نه؟ هنوز بیچارهام. هنوز میترسم. و تو نتونستی منو تغییر بدی. این واقعا غمانگیزه.
اون روزی که از کنکور بیرون اومدم و پریدم بغلت و جفتمون گفتیم آسون بود و خندیدیم. اون روزایی که برای امتحان نهایی تو خیلی سریع در میرفتی و منم پشت سرت. چون منتظر بودم تو اولین نفر بلند شی، من روم نمیشد اولین نفر باشم.
ولی اون روزی که گفتی نمیخوای بری دانشگاه، یه چیزی داخل من ترک برداشت. نه که امید داشته باشم همدانشگاهی بشیم. فقط یهو فهمیدم که مسیرمون از اینجا به بعد چقدر متفاوت خواهد بود.
وقتی تمام دوستام رفتن دانشگاه و من تنها موندم و اونا همه سرشون شلوغ بود، تو بودی و به حرفام گوش میدادی. با هم میرفتیم بیرون. میدیدمت. اون انگشتهای باریکت، اون چهرهی ظریفت، اون چشمای کشیده. همه چیز در مورد تو هنرمندانه بود.
تو روح آزادی داشتی. هیچ قید و بندی رو نمیپذیرفتی. قید و بندهایی که برای من ترسو، معنای امنیت میداد.
ماریا. اسمی که من بهت پیشنهاد دادم و تو خوشت اومد. دوستات بهت خندیدن ولی لجبازتر از اونی بودی که بخوای اهمیت بدی. ساعت سه نصفه شب برات ویدیوی مرغ و خروس میفرستادم که اسم ماریا رو جیغ میزدن، و تو میگفتی تو دیگه اضافه نشو.
بهم میگفتی بهم افتخار میکنی. با این که میدونستم موفقیتای من در واقع چیزایی نبود که هدف تو باشن. میگفتی لیاقت چیزایی که دارم رو دارم. میگفتی من شرور نیستم. فقط یکم احمقم. با کسی که چیز بدی در موردم میگفت راحت درمیفتادی در حالی که من جرئت حرف زدن نداشتم. من به همه نشونت میدادم که دوست منی. چون هیچ کس باورش نمیشد کسی مثل تو دوست من باشه.
بحثمون شد. یک ماه بعد، پیوی دوطرفه پاک شد. هیچ کدوممون تولد همو تبریک نگفتیم. با این که من یادم بود، ولی نگفتم. امیدوارم سالهای بعد فرصتش باشه.
دلم برات تنگ شده. ولی کاری از دستم برنمیاد. فقط امیدوارم، امیدوارم حالت خوب باشه.