۳ سال پیش بود که گفتی «۳ سال است میشناسمت.»
از آن سال ۳ سال میگذرد ولی این ۳ سال کجا و آن ۳ سال؟
۳ سال پیش هنوز برایِ سالها «با هم بودن» فرصت داشتیم و الآن به اندازهیِ همان سالها با هم «غریبهایم.»
۳ سال نبودنت به اندازهیِ ۳۰ سال گذشت.
من میدانستم که ۳ سال قبل از آن سال برایِ تو ۳۰ سال گذشته بود. ۳۰ سالی که من باعثش نبودم. من مطمئن بودم آن ۳ سالی که گفتی مرا میشناسی، نمیشناختیام. من هم تو را نمیشناختم. من آن آشنایی که تو میشناختی نبودم. من آن فرصتِ از دست رفتهات نبودم. من فرصتِ دوباره نبودم. من «غریبه» بودم. همانطور که «تو» برایم آشناترین غریبه بودی. شاید هم غریبهترین آشنا.
من میدانستم که در این ۳ سالی که گذشت ۳ بار به «رسیدن» فرصت دادی و سومین فرصت برایت ابدی شد.
اما من. من در این ۳ سال، به «نرسیدن» ایمان داشتم. به سوگ. به عبور از «تو» اما نه.
با همهیِ اینها خوشحالم. خوشحالم برای آن سومین فرصت.
