کاش انقدر از خودم و این تن متنفر نبودم. کاش هر آن که اراده میکردم اشکام نمیومدن، کاش افسرده و غمگین نبودم، کاش این تن برای ادامه ی زندگی جونی داشت، کاش کسی دوستم داشت، کاش انقدر بلاتکلیف نبودم، کاش فکر اینده مثل خره به جونم نمیوفتاد، کاش زندگی انقدر آزارم نمیداد، کاش خنده هام الکی نبود، کاش سیستم دفاعی بدنم در برابر سختی ها تخیل زیاد نبود، کاش هیچ آدمی رو دوست نداشتم، کاش زندگی رو دوست نداشتم، کاش میتونستم باز بنویسم چه حسی دارم، کاش میتونستم حرف بزنم، کاش این بغض عوضی سنگ نمیشد توی گلوم، کاش تنها نبودم، کاش انقدر آدم نمرده بودن، کاش میتونستم روزی که ایران اباده رو ببینم، کاش انقدر به راه های مهاجرت فکر نمیکردم، کاش میتونستم از خونه فرار کنم، کاش میتونستم از افکار اذیت کننده م رها بشم، کاش یه درآمدی داشتم و دانشجو نبودم، کاش بازم میرفتم دانشگاه و ریخت نحس جعفززادگانو تحمل میکردم، کاش دغدغه م نمره ۱۹ ی اجتماعی توی راهنمایی بود، کاش میتونستم برم مسافرت، کاش توی جنگل زندگی میکردم، کاش قوی تر بودم، کاش انقدر نمیترسیدم، کاش اینترنت قطع نبود، کاش جنگ نبود، کاش هیچ دیکتاتوری بر جهان حکم رانی نمیکرد.