آ ت ن ا·۱۳ روز پیشدلم میخواهد خالی شوم. تهی.دلم میخواهد خالی شوم. تهی. آنقدر تهی که دوباره بتوانم تاب بیاورم. که ظرف تنم جایی برای رنج کشیدن داشته باشد. پر شده ام. پر از غم. سنگینم. م…
آ ت ن ا·۱۷ روز پیشجوهر ها خشک شده با خونم مینویسمهر بار میخواهم چیزی بنویسم، تنها چند کلمه سرم را مملو از خود میکند. غم. خشم. غم. غم. غم. خشم. دلتنگی. غم. باز هم غم. خشم زیاد. غم. دلتنگی…
آ ت ن ا·۱ ماه پیشمن درخت نبودم، من پرنده بودم.بهش گفتم، تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ وقتی که اون خودشو کشت، به این فکر کردی که دیگه نباشی؟ به اینکه بری و دیگه برنگردی. رها شی. و هیچ چیز…
آ ت ن ا·۲ ماه پیشتکه تکه ام، لیک هر تکه ام آینه نیست!مدام سرم را گرم چیزی نگه میدارم. مثل جایی از بدن که درد میکند اما خودش را بسته است به یک مسکن قوی تا از پا نیوفتد و ادامه دهد.تاکید میکنم…
آ ت ن ا·۲ ماه پیشجبر لامصب، زندگی، سیاست، جنگ.با خودم فکر میکنم چه موقعی اینقدر آدمای اطرافم رو حیرون، مستاصل، بهت زده و بلاتکلیف دیده بودم؟ هیچی به ذهنم نمیرسه، همه خاطراتم قبل از تما…
آ ت ن ا·۲ ماه پیشآدم سوخته که نمیسازه!میخوام عزمم رو جزم کنم که بنویسم. نوشتن رو که نباید از دست بدم. نمیذارم کسی از من بگیرتش.نمیدونم ذهن آشفته و پریشونم مجالِ یه متن منسجم رو…
آ ت ن ادرنامـهای به تو که نمیخوانی·۳ ماه پیشبهار است، لیک ما در زمستانیمآه بهارم. تو اکنون از پاییز نیز زرد تر و بی جوانه تری. تو که برگ های سبزت هر روز از درختان فرو میافتد و گل های شادان و رنگینت پریشان میشو…
آ ت ن ا·۳ ماه پیشجبر لامصب، زندگی، جنگ و چیزهای دیگرمیتونم چیزی برای این روزا بنویسم؟با خودم فکر میکنم چه موقعی اینقدر آدمای اطرافم رو حیرون، مستاصل، بهت زده و بلاتکلیف دیده بودم؟ هیچی به ذهن…
آ ت ن ا·۳ ماه پیشیک روز از احساسات یک جنگ زدهکاش انقدر از خودم و این تن متنفر نبودم. کاش هر آن که اراده میکردم اشکام نمیومدن، کاش افسرده و غمگین نبودم، کاش این تن برای ادامه ی زندگی جو…
آ ت ن ا·۵ ماه پیشهیاهوی انسان واردیگر چه باید بر زمین میگذشتتا از چرخش خود صرف نظر کند؟چه حجمی از مویه مادران، فریاد پدرانو چه شمار بیپایانی از جنازه های کوچک باید بر گود…