دلم میخواهد خالی شوم. تهی. آنقدر تهی که دوباره بتوانم تاب بیاورم. که ظرف تنم جایی برای رنج کشیدن داشته باشد. پر شده ام. پر از غم. سنگینم. مثل یک توپ که به جای هوا تویش سنگ ریخته اند. مثل یک بالون که بالا نمیرود. مثل یک بادبادک که نخش گره خورده است به یک درخت یا تیر برق.
بله، من بادبادکم. کاش آن نخی که مرا به زمین وصل میکند، بتواند مرا پرواز هم بدهد.
خاک مرا به سوی خود میکشد، میخواهد مرا حفر کند و خود را در من بریزد. سنگینم کند. خاصیت خاک همین است.
اما هنوز نفس هایی سنگینی در رفت و آمد است. دفن شدنم، خیال باطل است. سنگ ها را از توپ تنم بیرون میریزم. باید هوا بخورم. باید نفس بکشم.

-آتنا