ویرگول
ورودثبت نام
Ava Fatehian
Ava Fatehianبا ذهنی آرام قلبی باز خود را به دستان قدرتمند خدا می سپارم ❤️
Ava Fatehian
Ava Fatehian
خواندن ۸ دقیقه·۵ روز پیش

از شرقی ترین طلوع تا جنوبی ترین غروب

سفرنامه پارسیان هرمزگان

با آوا سفری از من تا من (قسمت اول)

اسم سفرنامه که میاد یاد ناصر خسرو و مارکوپولو میفتم و معمولادچار گیجی میشم که چطور میشه هم مسافر بود و از سفر لذت برد و هم همه چیز رو با جزییات ثبت کرد. جوری که اینهمه سال بمونه ! تازه هیجان انگیز هم باشه . در هر حال حالا که قراره یه سفرنامه بنویسم، تو خودم دنبال ناصر و مارکوپولوی درونم میگردم بلکه نتیجه ی بدرد بخوری بهم بده ، امیدوارم حالا که تا اینجا قدم رنجه کردین دست خالی برنگردین.

اواخر دی ماه سال1403 تو اوج هیچی سرجاش نبودِ زندگیم ، یهو تصمیم گرفتم هجرت کنم به شیوه عرفا از اینجا به یه جایی، شاید ....... این شد که با یکی دو تا از دوستام در میون گذاشتم و در نهایت با یکیشون قطعی کردیم که بریم پارسیان ولی دو روز مونده به سفر اونم کنسل کرد و من موندم و یه تور رزرو شده و حال و هوای سفر جوشیده تو مغزم و یه عالمه ترس ، ترس از سفر تنهایی،از ناشناخته ها و ناآشناهای پیش رو و ..... ولی تصمیم گرفتم بترسم ولی انجامش بدم. این شد که چمدون قرمز بزرگه رو که راحت برای سه نفر آدم فضای چیدن وسایل سفر داشت از توی کمد کشیدم بیرون و هی چیدم و هی خالی کردم هی خالی کردم و دوباره چیدم . تا شد 2 بهمن روز موعد از صبح با همون ترس آخرین کارامم کردم تا بتونم ساعت 11 صبح راه آهن باشم . چمدون خیلی سنگین نبود ولی جابجا کردنش یکم سخت بود اما چون بزرگ بودنش بهم امنیت میداد باهاش راحت بودم .

توی سالن انتظار راه آهن دنبال یه چهره آشنا میگشتم با اینکه میدونستم زهی این خیال باطله. اونم با این حافظه تصویری ناموزون من ،ناچار عکس پروفایل تور لیدر رو از توی تلگرام باز کردم و هی نگاه کردم و هی چشم چرخوندم تا بلاخره پیداش کردم و خدا میدونه که با بد سلیقگی تمام چقدر از دیدنش خوشحال شدم ، با لبخندی پراز هیجانِ بیخود خودمو بهش معرفی کردم ، یه جا رو نشون داد برای منتظر موندن و هممون رو همون جا جمع کرد، کم کم تعدادمون کامل که شد مثل یه اردکِ مادرِ راه بلد خط جوجه اردک ها رو ریسه کرد پشت سرش و رفتیم طرف سکوی سوار من تمام امیدم چمدونم بود( که دستشو محکم گرفته بود) و مادر اردکِ زشت .

از اونجاییکه نه نگرانی گم کردن همسفر داشتم نه برام خیلی مهم بود تو کدوم واگن و کوپه بشینم منتظر موندم تا اسمم رو بخونه و من سوار شم بدون سر و صدا و عجله . سوار که شدم یهو دوباره ترسیدم ولی طبق نقشه باید میترسیدم و انجامش میدادم ، همینجوری که از جلوی کوپه ها رد میشدم دزدکی تو چند ثانیه مکث کوپه هارو انداز برانداز میکردم ببینم کدوم صندلی منو صدا میزنه ، تقریبا همه ی کوپه ها ولوله داشتن ، رفقا باهم ، پارتنرها با هم ، مامان و خاله و دخترا باهم و ...... خلاصه هر کی با یکی و چند نفر مشغول جابجا شدن و جا گیر شدن بودن و این یکم بیشتر منو ترسوند و تنهاییمو به چشم آورد تا رسیدم جلو یه کوپه که سه تا خانم آروم و بی سرو صدا داشتن وسایلشون رو جابجا میکردن بی معطلی بلند پرسیدم میتونم بیام تو ؟ یهو سه نفری برگشتن سمت صدای من و همزمان سه تا چراغ سبزم روشن شد : بله ، آره ، حتماً . بی معطلی خودمو انداختم وسط کوپه میخواستم مطمئن بشم جا مال منه و اتفاقا صندلیم کنار پنجره بود که خودش تا اینجا دو تا خونه منو جلو انداخت .

حس مهمون بودن داشتم تو کوپه ، صبر کردم صاحبخونه ها که جابجا شدن رفتم و همسفرم رو آوردم تو کوپه ، دخترا یه نگاهی به من کردن و یه نگاهی به چمدون قرمزبرزگه ! فهمیدم چی میخوان بپرسن ،با خنده رفتم تو پلن بهترین دفاع که حمله است ، با خنده گفتم تو برگشت معلوم میشه کت تن کیه و همه با هم خندیدیم ، حدود ده دقیقه ای زمان برد تا دوباره چمدون ها رو جابجا کردیم و تونستیم برای چمدون من جا باز کنیم منم هوشمندانه وسایل مورد نیاز بیست و چهار ساعت آینده رو چیدم تو کوله ام و با کمک بچه ها چمدونم رو گذاشتم بالای کوپه که تا مقصد نیاز به باز کردنش نداشته باشم .

ساعت 12:30 دقیقه قطار مشهد _ بندرعباس ایستگاه راه آهن مشهد رو ترک کرد و من افتادم توی سفر من با خودم

(خیلی دلم میخواست مسافت ها_ ساعت ها _قیمت ها و خیلی جزییات دیگه رو یادم می بود و مینوشتم ولی حیف )

حانیه (حتما با همین ح چون خودش خیلی براش مهم بود ) شراره و مهتاب هم کوپه ای های من بودن که قراربود بیست و چهار ساعت آینده رو با هم بگذرونیم ، بعد معرفی فهمیدم که شراره و حانیه همکلاسی های دانشگاه بودن و سال هاست با هم رفیق و همسفرن و مهتاب هم همسفر یکی از سفرهاشون بوده که الان با هم اینجان .(جالبش برای من این بود من کم سن جمع بودم )

کوپه یه سکوت دلچسبی داشت یه سکوتی که بوی امنیت و آرامش میداد از اون مدل سکوت هایی که نگرانت نمیکنه یا مجبورت نمیکنه بیخودی بری سراغ کلمات ، تقریبا یکی دو ساعتی یه همین منوال گذشت که کم کم سر حرف ها باز شد و چه خوب که مکالمات سمت و سو داشت و پختگی ، چقدر خودشون بودن و خودم موندم انگار تو سن و سال ما این طبیعیه که آدم ها کمتر پشت نقاب هاشون بشینن مخصوصا کسایی که مسافرن و در گذر . تا برسیم راه آهن بندر عباس یه شام و یه صبحونه رو با هم هم سفره شدیم،گفتیم و شنیدیم ، خندیدیم و گریه کردیم ، خوابیدیم و بیدار شدیم و زیااااد سکوت تجربه کردیم ( و من مرور کردم خودمو توی کوپه ی قطار ولی رو ریل مسیر زندگیم )

تصویر پایین سمت راست سه نقر مصحح رو میبیندکه دارن برگه های امتحانی شاگرد های مهتاب رو تصحیح میکنن
تصویر پایین سمت راست سه نقر مصحح رو میبیندکه دارن برگه های امتحانی شاگرد های مهتاب رو تصحیح میکنن

ساعت 2 بهدازظهر سوم بهمن بعد از دو ساعت تاخیر ( که اگه نبود عجیب بود ) چمدون به دست با رفقای تازه و بقیه اعضای تور وارد سالن انتظار راه آهن بندرعباس شدیم ، یکم سخت بود بچه ها رو بشناسیم چون هممون با لباس گرم و زمستونی سوار شده بودیم حالا با لباس خنک و تابستونی پیاده شدیم و من عاشق این اعجاز طبیعت در بانو ایران جانم که سخاوتمندانه چهار فصل رو تو دامنش تقدیم میکنه از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب بی چشمداشت . یه اتوبوس بیرون سالن منتظر ما بود تا فاصله 360 کیلومتری تا بندر مُقام رو توی 5 ساعت طی کنه و مارو به محل اقامت مون برسونه . چقدر این مسیر به من چسبید حسب اتفاق صندلی اول اتوبوس نشستم و تو جاده تا تونستم مان و داف و ولوو و اسکانیا دیدم و لذت بردم ( رجوع شود به وبلاگ مان یا داف ) تو جاده‌های جنوب ماشین سنگین زیاد می‌بینی چون بیشتر بار کشور از بندرها، پالایشگاه‌ها و کارخونه‌های اون منطقه جابه‌جا می‌شه و کامیون‌ها مدام در رفت‌وآمدن ، تو اتوبوس چون دیگه تجمیع شده بودیم و از حالت هرکی تو کوپه خودش در اومده بودیم بچه ها تک تک خودشون و شغلشون رو معرفی کردن تا همسفرامون رو برای بقیه سفر بشناسیم ، با نمکی جریان اونجا بود که «اون وسط همه داشتن از کارای لطیف و ظریف حرف می‌زدن،( حتی آقایون ) من یهویی با یه کار مردونه و خاص، اونم کارشناس فروش ماشین‌های سنگین، وارد بازی شدم! 😎🚛» که خودش شد سوژه ......

اولین جاذبه ی زیبای جنوب یه جوری دلبری کرد که هنوز مزه اش زیر زبونمه ، نصیب همگی بشه دیدن غروب تو گردنه عشاق چون قابل وصف نیست و فقط باید دید ( اینقدر محو تماشا شدیم که کمتر کسی رفت سراغ دوربین الان دست به دامن گوگل شدم ) جاده ای بین کوه و دریا با یه نور قرمز رنگ و خورشیدی که داره خودشو تو بغل دریا غرق میکنه

غروب گردنه عشاق
غروب گردنه عشاق

حدود ساعت 8:30 رسیدیم بندر مقام و راهی مجتمع تفریحی گردشگری «دریا کنار» شدیم , از اتوبوس که پیاده شدم و چشمم افتاد به نمای هتل تازه فهمیدم چقدر دلم یه جایی برای استراحت میخواد .

تو مسیر تور لیدر بر اساس لیستش ترتیب حضور تو اتاق ها رو اعلام کرد و باز منو برگردوند به تنظیمات بترس ولی انجامش بده . حانیه و شراره و مهتاب هم اتاق بودن و باز من موندم و تنهاییم . با همین ذهنیت دوباره چمدون به دست رفتم که برم سراغ پیدا کردن اتاقم که شراره پیشنهاد داد جامون رو با یه گروه سه نفره از آقایون که اتاق چهار تخته رزرو کرده بودن عوض کنیم . رفتیم برای مذاکره و قابل حدس بود که در گفتمان اولیه موفق شدیم و منم با دخترا هم اتاق شدم و تازه داشتم مقدمات باز کردن چمدونم رو میچیدم که سرپرست تور برافروخته اومد دم در اتاق که چرا بی اجازه جابجا شدین و ..... کاشف به عمل اومد آقایون بعد خارج شدن از جو گیری جوانمردی برای چند تا خانم دلشون اتاقشون رو خواسته بود و رفته بودن به چغولی ( البته که چون بابت اون تخت اضافی هزینه داده بودن حق داشتن ) و اتاق خودشون رو میخواستن , ما هم با کم ترین مقاومت قلمرو رو پس دادیم و قرار شد من برم پیش هم اتاقی های خوم و اون سه تا هم اتاق خودشون ، خوشبختانه اتاق ها مون رو به روی هم بود . در اتاق رو باز کردم نفسم بند اومد هم اتاقی های من دو تا خانم مسن بودن که مامان من هم میتونست جای دخترشون باشه ، خدااایاااااا چه جوری میشد برگردم , اون بنده های خدا وسط بهت من پیش دستی کردن یکیشون سلام کرد و اون یکی پرسید آوا جان شمایی ؟ من :بله سلام , خودشون رو معرفی کردن مرضیه هستم ایشون مهرانگیز جون هردو فرهنگی بازنشسته . نهههههههههه من همین الان هم از مدیر و معلم ها واههمه دارم بابا ما دهه شصتی ها قبل خدا برزخ و دوزخ از کادر مدرسه میترسیدیم و حساب میبردیم , این چه چالشیه خداااااا .

گفتم آوا بترس و انجامش بده

ادامه دارد ...................

#دنیای آوا _ #سفرنامه جنوب #پارسیان هرمزگان

#بندر مقام #قطار #چمدون #هتل #سفر

#تنهایی و سفر # من و ترسهام

سفر تنهاییعکس پروفایلمحل اقامتهیجان انگیز
۱۰
۰
Ava Fatehian
Ava Fatehian
با ذهنی آرام قلبی باز خود را به دستان قدرتمند خدا می سپارم ❤️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید