آذردخت حمیدی·۴ روز پیشداهات" داهات "به ساعت نگاه میکنم: حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چر…
Marsh swan 🌄·۵ روز پیشآیینه و مکعبِ روبیکِ درون ...چیزی نیست ...مسیرِ زندگی منه 😳زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ست
Pariyaدرکتابخونه·۷ روز پیشکتابایی که خوندم تا الانامروز میخواستم از کتابایی که خوندم بگم بهتوناولینش دیوید کاپرفیلد بود که بخاطر مخالفت بیخود خانواده و از سر لج خوندمش و بهش 7 از ده میدمیکی…
ایراندخت·۸ روز پیشنام رمان:نژاد لبخند|نویسنده:فاطمه طبسیامیدوارم خوشتون بیاد اگه دوست دارید بگید ادامش بزارم
Ava Fatehian·۹ روز پیشاز شرقی ترین طلوع تا جنوبی ترین غروب(2)سفرنامه پارسیان هرمزگانبا آوا سفری از من تا من (قسمت دوم)آروم چمدونم رو دنبال خودم کشیدم و بدون داشتن حق انتخاب رفتم سراغ تخت باقی مونده ،…
عسل اسداللهی·۱ ماه پیشملافه خیسنمیدانم کجا باران آمده که بویش از بینیام بیرون نمیرود. من به باران فکر نکردم. فکرهای مرا باران، فکر کرده است. ثانیههای خیس در زندگیام…
محمدعبادی·۱ ماه پیشکتاب های نوشته شده توسط خودم:رادیوی مردها و متروی ارواح=/سبک:هیجان انگیز/ماورایی/بقا/. پارت:1ده سال پیش«آذر» زنی که به دلیل یک حادثه در گذشته،دچار فراموشی بخشی از هویت خود شده است.او فردی منتقی و بسیار محتاط است که سعی می کند در شرا…
Gin·۱ ماه پیش《ازادگی تا پای مرگ!》درود، امیدوارم از متن لذت ببرید، این متن رو با همکاری هلیای عزیزم(آه سیترا منظورمه) بینا بین نوشتیم، ارادت مند شما گین و سیترا^^ازدحام، صدا…
دایان·۱ ماه پیشغریبه ی درخشاناو امیدش را به دست باد سپرده بود.نمیدانست که فرصت آخرش بهترین فرصت از بین آنهاست..بلکه دیگر نمیتوانست درست فکر کند. قلبش درد میکرد و به نفس…