
او که در آینه بود و دیگر نیست
فصل اول: آینهی اتاق ۳۱۳
هتل متروکهای در دل کوهستانهای شمالی، جایی که هیچکس داوطلبانه شب را در آن نمیماند. اتاق ۳۱۳ سالهاست بسته مانده. اما شبنم، دانشجوی رشتهی مردمشناسی، برای پروژهاش تصمیم میگیرد یک شب را آنجا بماند.
در اتاق، تنها چیزی که توجهش را جلب میکند، آینهای قدیمی با قاب چوبی کندهکاریشده است. روی قاب، با خطی عجیب نوشته شده:
**«او که در آینه بود، دیگر نیست. اما تو که هستی، خواهی شد.»**
فصل دوم: انعکاس اشتباه
شبنم در آینه به خودش نگاه میکند، اما تصویرش کمی دیرتر حرکت میکند. انگار آینه، خودش را به یاد نمیآورد.
نیمهشب، صدای زمزمههایی از آینه بلند میشود. صدایی زنانه، خفه، پر از درد.
«تو منی... من توام... بیا...»
ناگهان تصویر در آینه تغییر میکند. شبنم خودش را میبیند، اما با چشمانی سیاه، دهانی دوختهشده، و اشکی از خون.
فصل سوم: جنِ قابشکن
با تحقیق بیشتر، شبنم میفهمد این آینه متعلق به زنی به نام «مهرخ» بوده؛ زنی که در سال ۱۳۴۷ در همان اتاق خودکشی کرده، اما جسدش هرگز پیدا نشد.
افسانهها میگویند مهرخ با جنهایی از آیینهها ارتباط داشت، و آخرین شب زندگیاش، در آینه ناپدید شد.
فصل چهارم: ورود به آنسو
شبنم تصمیم میگیرد با آینه ارتباط بگیرد. شمع روشن میکند، وردی قدیمی را از دفتر مهرخ میخواند.
آینه شروع به لرزیدن میکند. تصویر شبنم محو میشود، و مهرخ ظاهر میشود.
«تو انتخاب شدی. جای من را بگیر. من باید برگردم.»
فصل پنجم: او که دیگر نیست
صبح روز بعد، مسئول هتل وارد اتاق میشود. آینه شکسته، شمعها خاموش، و هیچکس در اتاق نیست.
اما وقتی به آینهی شکسته نگاه میکند، تصویر شبنم را میبیند... با چشمانی سیاه، دهانی دوختهشده، و اشکی از خون.
---
دوقلوهای راهرو
دوقلوهای راهرو
*فصل اول: راهروی بیانتها*
ساختمان قدیمی مدرسهی شبانهروزی، سالهاست متروکه شده. اما امیر، عکاس جوان، برای پروژهی مستندش وارد آن میشود.
در طبقهی سوم، راهرویی باریک و طولانی وجود دارد. دیوارها پوستهپوسته، چراغها خاموش، و سکوتی که انگار نفس میکشد.
در انتهای راهرو، دو دختر دوقلو با موهای بلند و مشکی ایستادهاند. لباسهای سفیدشان خاکستری شده، و چشمانشان... خالی.
*فصل دوم: نزدیکتر*
امیر دوربینش را بالا میآورد. اما هر بار که از لنز نگاه میکند، دخترها یک قدم نزدیکتر شدهاند.
او عقبنشینی میکند، اما راهرو انگار کش میآید. هر قدمی که برمیدارد، صدای خندهی آرامی از انتهای راهرو بلند میشود.
«ما تنها نیستیم... تو هم نباید باشی.»
*فصل سوم: آینهی شکسته*
در انتهای راهرو، آینهای شکسته روی دیوار است. امیر به آن نزدیک میشود، و تصویر خودش را نمیبیند.
بهجایش، دو دختر دوقلو در آینه هستند. اما اینبار، یکیشان چهرهی امیر را دارد.
«تو انتخاب شدی. حالا ما سهتا هستیم.»
فصل چهارم: بازگشتناپذیر
امیر سعی میکند فرار کند، اما راهرو بسته شده. دیوارها شروع به لرزیدن میکنند، و صدای زمزمهها بلندتر میشود.
«تو دیدیمان. حالا باید بمانی.»
آخرین عکس ثبتشده در دوربین، تصویریست تار از راهرویی خالی.
اما اگر خوب نگاه کنی، در گوشهی تصویر، سه سایه با موهای مشکی ایستادهاند... و هر لحظه نزدیکتر میشوند.
Ayhan_mihrad
Plata
Ayhan_mihrad