.
من برای هر موضوعی میتونم دهها صفحه بنویسم! میتونم قلم رو روی کاغذ بکشم و بدون فکر، هرچیزی که از قبل توی ذهنم بوده رو روی کاغذ بریزم! میدونی. و میتونیم امتحان کنیم. راجب مداد. راجب پنجره. راجب عشق. راجب خدا. راجب وطن. راجب صدا. راجب مارمولک. راجب کاغذ. حتی راجب خودِ نوشتن...
اما برای تو فقط یکبار نوشتم! با چشمهایی اشکآلود و قلبی که درد میکشید! نمیدونم چرا اینقدر نوشتن از تو برام سخته بابا! من که صبح تا شب ساعتها با تو صحبت میکنم! من که همش بهت میگم زل بزنی تو چشمام! من که همش کنارتم این روزا! پس چرا... چرا وقتی مینویسم اینقدر احساساتم زیاد میشن که غرق میشم؟ تو چی داری؟ چی هستی؟ کی هستی؟!

دلم میخواد برگردم به اون شبی که برای اولینبار کتاب داستان حضرت یوسف رو آوردی خونه! با اون جلد آبی و صفحات مربعی! شب برام خوندیش و منو رو بازوت خواب کردی! اونقدر مطمئن و آروم خوابیدم که انگار سرمو رو بازوی خدا گذاشته باشم! خیلیا به پدرشون میگن قهرمان اما تو برای من چیزی بیشتر از قهرمان بودی!
کشتی نگرفتیم باهم ولی هرچقدر که دلم خواست باهات بحث کردم و حرفامون باهم کشتی گرفتن! اونقدر باهم حرف زدیم که ازبرم شدی! خودم شدی! یجوری که دیگه حرف بعدیتو میتونم حدس بزنم! چون هر دو مثل هم فکر میکنیم...

من یه موجود بیپناه بودم! مثل همهی بچههای عالم! تمام روز به تو فکر میکردم! به اینکه شب بیای و از بالای میز آشپزخونه بپرم تو بغلت! که باهام صحبت کنی! نقاشیامو نشونت بدم! باهم شعر بخونیم! قصه بخونیم...
منتظر آخرهفته بودم. که بریم پارک! سوار تاب بشم! و تو منو هُل بدی تا آسمون!
منتظر عید بودم که کامپیوترت رو از مغازه بیاری خونه و اون گیم سیب رو بازی کنم!
منتظر روز تولدم بودم! تا همه رو دعوت کنی و وقتی به کفشای مهمونا نگاه میکنم ذوق کنم!
منتظرت بودم! تا شمع روی کیکم رو خریده باشی! ازون شمعا که عین یه گل باز میشد و موسیقی داشت!
منتظر بودم انشایی که چرک نویس دارم رو بشنوی تا اگه خوشت اومد پاکنویسش کنم!
منتظر بودم اون دوربین قشنگت رو دربیاری و بگی : فاطمه بخند!
منتظر بودم تو بیای تا همهی سوالات دنیا رو ازت بپرسم!
منتظر بودم یه لحظه ببینمت تا یادم بره یه دیقهی پیش چیا نداشتم و برای چی دلم شکسته بود!
.

هر وقت ناراحت میشدم، میرفتم تو غار تنهایی! همش منتظر بودم درو باز کنی و بیای پیشم! منتظر بودم چون میدونستم میای! چون میدونستم تا ناراحتیم حل نشه کنارم میمونی و حتی بعدش...
میدونستم حتی اگه دختر خوبی نباشم، تو هیچوقت منو تنها نمیزاری و این بزرگترین هدیهای بود که به من دادی! یه عشق بیقید و شرط؛ که هرطور باشم و هرجا باشم با منه و از من جدا نمیشه!
اون جاکلیدی که وقتی رفتم خوابگاه از دستهکلیدت جدا کردی و گذاشتی تو دستم، فقط نماد این عشق بود...
.

به تو چی میتونم بگم؟ به تو چیزی میشه بخشید؟ من میتونم؟ چی بدم که در برابر این احساس عشقی که الان داره موج میزنه تو سینهم، حقیر نباشه!
چی بگم که در برابر اون گوش همیشه شنوایی که برام بودی، کم نباشه!
چی بگم که بشه یه قطره از دریای تو بابا؟
هیچی.
فقط میخوام بدونی اگه امروز بالی دارم برای پرواز و پریدن، این بال و این پرواز بدون تو برای من ممکن نبود!
پرنده چی میتونه به آسمون ببخشه؟
جز یه پرواز شکوهمند؟
دلم میخواد اونقدر بلند و باشکوه پرواز کنم که قلبت از دیدن پروازِ من، سرشار بشه از شادی! امیدوارم شاد باشی و همینجوری که هستی بمونی! و بدونی که خیلی دوستت دارم!
روزت مبارک بابا.
۰۴/۱۰/۱۲