ویرگول
ورودثبت نام
Azadeh
Azadehیه دستِ راست که شعرا رو می‌نویسه رو کاغذ...
Azadeh
Azadeh
خواندن ۷ دقیقه·۵ روز پیش

ما آدم‌های نامرئی...

.

عمیق.
عمیق.

می‌گویم: « من زیادی احساس می‌کنم. باور کنید، راست می‌گویم. همان اتفاق برای الف‌_نون هم افتاد، اما نمی‌دانم چرا برای من فرق دارد. حس می‌کنم او همان صدا را با ولومِ ده می‌شنود و من با ولومِ صد.

نمی‌دانم چرا این‌گونه‌ام. باور کنید تلاش کرده‌ام. البته مدتی هم بی‌خیال شدم و خودم را رها کردم؛ گفتم بگذار همان‌طور که هستم باشم. اما حالا… حالا در مواجهه با دنیای بزرگسالی و جامعه‌ی به‌هم‌ریخته‌ی این شهر، این منطقه، این…، دوباره سرزنش می‌شوم.

دوباره خودم را سرزنش می‌کنم و می‌خواهم تغییر کنم. می‌خواهم صدای جیغ و ناله‌ی آن کودک از سرم بیرون برود. با خودم می‌گویم: به من چه؟ »

.

غریق.
غریق.

می‌پرسد: «با چه کسی بیشتر از همه حرف می‌زنی؟»

می‌گویم: «خودم!»

می‌پرسد: «خودت؟ چطور با خودت حرف می‌زنی؟»

می‌گویم: «خیلی وقت‌ها جلوی آینه می‌ایستم و همان‌طور که موهایم را شانه می‌زنم یا رژلبِ بی‌حالم را تمدید می‌کنم، با خودم حرف می‌زنم. گاهی هم از خودم فیلم می‌گیرم؛ مخصوصاً وقتی می‌خواهم درباره‌ی یک مشکل حرف بزنم. فیلم تأثیرگذارتر است. روبه‌روی دوربین می‌ایستم، مشکلم را شرح می‌دهم و به خودم قول می‌دهم که یک سال بعد، دیگر این مشکل وجود نداشته باشد. جالب است، آقای دکتر، که نود درصد مواقع همین‌طور هم می‌شود.

آهان، یک چیز مهم دیگر! من هر روز هم می‌نویسم. این عادت از زمان کنکور با من مانده است. آن وقت‌ها یک عکس از روزم را هم ضمیمه‌ی نوشته‌هایم می‌کردم، اما حالا کمتر پیش می‌آید. وقتی می‌نویسم، در دنیای آرزوها و خیال‌هایم غرق می‌شوم. من چیزهایی را می‌نویسم که انگار خودشان دوست دارند نوشته شوند. نمی‌دانم… گاهی حس می‌کنم اگر قرار باشد معتادِ چیزی باشم، آن چیز نوشتن است. “سلوا” هم این را می‌دانست! همیشه می‌گفت: تو نمی‌نویسی! تو معتاد نوشتنی!»

.

نقاب.
نقاب.

«می‌پرسد: کارهای دیگری هم می‌کنی؟»

«می‌گویم: بله، البته! من همیشه در حال ساختنم؛ در حال درست کردن چیزهایی که عاشقانه زمانم را صرفشان می‌کنم. نقاشی هم می‌کشم؛ یا بهتر بگویم، خط‌خطی می‌کنم. خودم را رها می‌کنم و روح و خیالم را روی برگه‌ی کاغذ به رقص درمی‌آورم. سعی می‌کنم هر چیزی را نقاشی نکنم. خیلی‌ها شاید از کارهایم خوششان نیاید؛ جالب اینجاست که بیشترِ آن‌ها از همان‌هایی بیزارند که از نظر خودم، جزو بهترین‌هایم هستند.»

«+ دیگر چه می‌کنی؟ روز ایده‌آلت چطور می‌گذرد؟»

«_ روز ایده‌آل؟ احتمالاً روزی آرام است. صبح بیدار می‌شوم و برای خودم صبحانه درست می‌کنم؛ املت تند با چای! عاشق این ترکیبم. بعدش شعر می‌خوانم... و قالی می‌بافم. غرق شدن در دار قالی با صدای پادکست «چهار قطره خون» علیرضا آذر... وای! این ترکیب را مدت‌ها بود از یاد برده بودم.

روز ایده‌آل برای من روزی است که کمترین تنش را با آدم‌ها داشته باشم! یا بیشترین پیوند را با حیوانات، با طبیعت، با آن تعداد معدودی که حقیقتاً دوستشان دارم.»

«+ پیش آن‌ها حس نمی‌کنی نامرئی هستی؟»

«_ وای نه! معلوم است که نه. با آدم‌های مورد علاقه‌ام ساعت‌ها صحبت می‌کنم، موسیقی گوش می‌دهم، بازی می‌کنم، بحث می‌کنم...»

«+ راستش تو نامرئی نیستی! تو...»

.


تنها.
تنها.

خیلی وقت‌ها که توی خلوت خودم دفتر نقاشی‌ام را ورق می‌زنم، این فکر به سراغم می‌آید که اگر در یک عصر دیگر زندگی می‌کردم، شرایط فرق می‌کرد؟

اگر به جای این شهرهای شلوغ و پر سروصدا، در یک جامعه‌ی قدیمی‌تر، با خیابان‌های خلوت، کتابخانه‌های بزرگ و فرصت کافی برای فکر کردن زندگی می‌کردم، باز هم این قدر عجیب به نظر می‌رسیدم؟...

سال‌ها پیش برای اولین بار این انیمه را دیدم. با دوستی که خیلی خوب مرا می‌شناخت. همان موقع هم شباهت شخصیت من، با شخصیت آنا کاملا مشخص بود!

من پر از شور و ذوقم؛ پر از خنده، فریاد، عشق و مهربانی. سرشار از کنجکاوی‌ام، مملو از سوال‌های بی‌پایان، از همان دیوانگی‌های کوچکی که زندگی را قابل‌تحمل می‌کنند. اما درست مثل آنا، وقتی وارد یک جمع تازه می‌شوم، چیزی درونم خاموش می‌شود. نمی‌توانم با بیشتر آدم‌ها ارتباط بگیرم. نه این‌که نخواهم؛ انگار زبان مشترکی پیدا نمی‌کنم.

حوصله‌ی رفاقت‌های کشککی ندارم! همان آشنایی‌های سریعی که بیشتر برای پر کردن سکوت‌اند تا برای شناختن آدم‌ها. از آن طرف، خیلی‌ها هم حوصله‌ی سوالات فلسفی و انسان‌شناسی و کنجکاوی‌های عجیب مرا ندارند. برای همین، معمولاً مداد و دفترم را با خودم حمل می‌کنم. که اگر جایی حس کردم که به آن جمع تعلق ندارم(معمولا همین می‌شود)؛ گوشه‌ای بنشینم و شروع کنم به کشیدن خطوطی روی کاغذ، لکه‌ای از خیال.

من همیشه اینگونه بودم. این قصه ی امروز و دیروزم نیست! و راستش از نظر خودم؟ همه‌چیز عالیست! البته! تا جایی که آنقدر از آدم‌ها و مکان و زمان دور می‌شوی که حس می کنی نامرئی شده‌ای!

.

پستو.
پستو.

واقعیت این است که در دوره‌های مختلف تاریخ، آدم‌هایی با خلق‌وخو و الگوی پردازش درونی شبیه ما نه‌تنها نامرئی نبودند، بلکه نقشی حیاتی در پیشرفت تمدن داشته‌اند.

در یونان باستان، فلسفه اساساً بر پایه‌ی تفکر آرام، گفتگوهای عمیق و خلوت‌های طولانی شکل گرفت. سقراط، افلاطون، ارسطو... همه‌شان زمان‌های زیادی را صرف تنهایی و بازاندیشی می‌کردند؛ سبک کاری که پژوهشگران امروزی آن را به تیپ‌های درون‌گرا نزدیک می‌دانند.

در شرق، بسیاری از شاعران، عارفان و هنرمندان از مولانا تا حافظ، و حتی شاعران معاصر، بخش بزرگی از آثارشان را در خلوت‌های طولانی و با تکیه بر مشاهده‌ی درونی خلق کرده‌اند.

در پژوهش‌های جدید و روانشناسی مدرن هم این نکته تایید شده است که درصد قابل توجهی از بزرگان علم و فناوری از انیشتین تا نیوتون، از داروین تا ماری کوری، سبک زندگی و الگوی پردازش ذهنی‌شان با تعریف علمی درون‌گرایی همخوان است: تمرکز، کار عمیق، نیاز به زمان برای پردازش اطلاعات، و حساسیت حسی بیشتر.

این یعنی تاریخ می‌گوید تفکر آرام، زمانی فضیلت بوده است! فضیلتی که از دلش تغییرهای بزرگ بیرون آمده‌‌اند.

.

انزوا.
انزوا.

با این‌حال جهان آرام‌آرام تغییر کرد. با رشد اقتصاد صنعتی، شهرها و ارتباطات، مهارت‌هایی ارزشمندتر شدند که لزوماً ربطی به عمق تفکر نداشتند. جامعه‌ی مدرن، به‌ویژه از قرن بیستم به بعد؛ به سمت چیزی رفت که روان‌شناسان اجتماعی آن را “فرهنگ برون‌گرایی” می‌نامند.

ایده‌اش این بود: کسی که بیشتر حرف می‌زند، بیشتر دیده می‌شود.کسی که بیشتر دیده می‌شود، تاثیرگذارتر است و کسی که تاثیرگذارتر است، موفق‌تر و ارزشمندتر می‌شود.

این روند فقط فرهنگی نبود؛ ساختاری هم بود. شرکت‌های بزرگ برای فروش بیشتر، مدیرانی را ترجیح می‌دادند که خوب سخنرانی کنند و شبکه بسازند. رسانه‌ها افراد پر سر و صدا را برجسته‌تر نشان دادند. شبکه‌های اجتماعی این روند را چند برابر کردند و نمایش جای حقیقت نشست. تا جایی که حالا جامعه‌ی امروز بیش از هر دوره‌ی دیگری به افراد برون‌گرا پاداش می‌دهد!

.

حساس.
حساس.

در چنین فضایی، آدم‌هایی مثل ما، که برای فکر کردن دلیل لازم داریم، برای ارتباط، صمیمیت می‌خواهیم، و برای خلق کردن احتیاج به آرامش داریم؛ کم‌کم عقب‌تر ایستادیم. چون سرعت جهان با سرعت ذهن ما یکی نبود. و این تفاوت، در بسیاری از ما حس «نامرئی شدن» ساخت.

بطوریکه اکثر شغل‌ها توسط برون‌گرایان، یا برون‌گرا‌نمایان تصرف شد و جهان برای ما هر روز تنگ و تنگ‌تر و کوچک و کوچک‌تر شد! همه یاد گرفتند یا باید اجتماعی بود، یا برای همیشه با پیشرفت و زندگی رضایت‌بخش اجتماعی خداحافظی کرد...

درحالیکه دنیای پر از اطلاعات امروز هیچ توجهی به فکت‌های علمی موجود در مورد این تیپِ نه چندان هم کم جمعیتِ شخصیتی نمی‌کند، از نگاه علمی، مغز افراد درون‌گرا اطلاعات را عمیق‌تر و طولانی‌تر پردازش می‌کند. مطالعات الین آرون (Elaine Aron) درباره‌ی افرادِ با حساسیت بالا نشان می‌دهد که سیستم عصبی آن‌ها ورودی‌های محیطی را با شدت بیشتری دریافت می‌کند و همین باعث می‌شود در جمع‌های شلوغ زودتر خسته شوند و در خلوت سریع‌تر بازیابی شوند.

این حساسیت همان چیزی است که بسیاری از جلوه‌های ظریف زندگی را به چشم ما می‌آورد. صداهای آرام، تغییرات کوچک در حالات چهره، جزئیات طبیعت، یا ناهنجاری‌های درونی آدم‌ها. این پردازش عمیق، یا رنج ممتد، پایه‌ی بسیاری از کشف‌های علمی و آثار هنری است.

.

درون‌گرایی.
درون‌گرایی.

پس شاید نامرئی بودن را جور دیگری باید دید. شاید اصلاً مسئله این نیست که ما باید تغییر کنیم! مسئله این است که جهان یاد گرفته فقط به چیزهایی نگاه کند که سر و صدا دارند.

درحالیکه انزوا شرط آفرینش است، تا جایی که جرات داشته باشی خودت را در سکوت گم کنی تا بتوانی چیز تازه‌ای پیدا کنی.

ما آدم‌های نامرئی همیشه این کار را کرده‌ایم. در سکوت گم شده‌ایم تا چیزی پیدا کنیم که دیگران حتی نمی‌دانند گم شده. ما همان‌هایی هستیم که در شلوغی دنیا، آرام‌ترین کنج را برای دوستان‌مان ساخته‌ایم و عمیق‌ترین احساسات را خرج آدم‌ها کرده‌ایم! شاید آنطور که باید دیده نشدیم اما ما ترجیح داده‌ایم از زیر آن اسپات‌لایت مدرنیته، که همه را مجبور به نمایش می‌کند، بیرون بیاییم،

و به دنبال حقیقت برویم...

.

پ.ن: من نمی‌دونم بقیه چه تصمیمی در مواجه با دنیای امروزی و بازار خودفروشی می‌گیرند ولی من بعد تفکر طولانی به این نتیجه رسیدم که هیچ‌چیز را با لذتِ خواندن هزارباره‌ی دیوانِ محزونِ شهریار عوض نمی‌کنم!

.

درونگراییخلوتگاههنرمدرنیتهروانشناسی
۳۷
۱۳
Azadeh
Azadeh
یه دستِ راست که شعرا رو می‌نویسه رو کاغذ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید