.
نمیدانم از کی اینگونه شد! صدای بیدارِ درونم! صدایی که نمیگذاشت خیال آسودهام، آسوده بماند... او باهوشتر از ما بود! میدانست اتفاقات زیادی در شرف وقوع اند...

کنار پنجره نشستهام و به ماه فکر میکنم! ماه در آسمان نیست! به جایش چراغِ خانهی همسایه روشن است. پنجرهی اتاقشان باز است و باد با پردهی سفیدشان بازی میکند. صدای موتور، ماشین، رادیو... صدای نفسهای کلاغِ نشسته بر لب پنجره!آسمانِ خالی...
سرم را پایین میاندازم. بافتنیام را پشت و رو میکنم و شروع میکنم به بافتن. نخ از کلاف باز میشود و دور انگشتم تاب میخورد و دور میل بافتنی میپیچد و خودش را آویزانِ نخ قبلی میکند! بدون نخ قبلی خیلی سخت میشود زندگی! مثل اولین ردیف همین بافتنی یا هر بافتنی دیگری در دنیا...
.

یاد روزی میافتم که زانو زدم! رو به جایی که میگفتند قبله آنجاست! بچه که قبله نمیداند چیست! دو دست در هم تنیدم و اشک ریختم و آرزو کردم! خواستم. اگر قرار است فقط یک چیز بدهی... اگر خدایی... اگر واقعا وجود داری... وجود؟ فکر میکنی وجود داشت؟ من که ندیدمش!
فقط خودم را دیدم! حتی آن دوستم که روز عجز یکتنه پشتش ایستاده بودم هم نبود! مادرم هم نبود! پدرم را هم ندیدم! برادرم زیادی بچه بود اما میدانم بزرگ هم بود نمیدیدمش! فقط من بودم! من بودم و نورِ تابیده از پنجرهی اتاق همسایه! تاریکیِ من و روشناییِ او...

زمزمه میکنم زیر لب:
بیر اوشاقلیخدا خوش اولدوم، اودا یئر_گوی قاچاراق <تنها در کودکی شاد بودم، آنهم معلق میانِ زمین و آسمان بود>
گوش کیمی داغلار اوچوب، یئل کیمی باغلار کئچدی < همچون پرندهای که بر فراز کوهها پرواز کند، یا بادی که از میان درختان بوزد؛ (شادی) از من عبور کرد>
به انتهای کلاف میرسم! نخ و میلهای بافتنی را رها میکنم و میروم...

یاد روزی میافتم که احساس کردم غرق شدهام! غرق شدهای که مجبور است تا ابد دردِ نفس نکشیدن و سنگینی شدید سینه را تحمل کند! درد شکستن استخوانهای سینه و فرو رفتن تیزیشان در ریههای تنگ و ترسیده! غریقی که یک دست از آب به بالا آورده و انتظار کمک میکشد...
چشمهایم میسوخت و خونِ سینهی دریده شدهام در آب راه میرفت! من رقصِ آن را تماشا میکردم و سعی میکردم با آن خون، بر صفحهی سرد اقیانوس نقاشی کنم! آدمها همیشه میخواهند یک چیز از خودشان باقی بماند! چیزی که بعد از آنها زبانشان باشد. برای ارضای توهم جاودانگی! برای آنکه کمتر احساس کنیم حتی هیچ هم نیستیم!
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهی هیچ...

استاد ادبیاتم میگفت شاعرم! میگفت باید شعر بنویسم! نوشتنِ خشک و خالی به درد ذهن آشوبگر من نمیخورد! میگفت فقط آدمهای کوتهنظر میتوانند مرا آرام ببینند! میگفت من هیچ آرام نیستم!
میگفت اگر کسی موسیقی سنتی گوش نمیدهد، عاشق نشده! میگفت عشق را در پستوی خانه... نهان باید کرد!
دلم برای اینکه ردیف اول کلاسش بنشینم و یک ساعت و نیم برایم چند دقیقه بنماید تنگ میشود! دلم برای چشمهایش که وقتی میگفتم من آنقدرها هم خوب نیستم از حدقه بیرون میزد، تنگ میشود! دلم برای نوشتههای طولانی و امیدهای واهیای که میداد، تنگ میشود! دلم برای اینکه شعرهای طولانیام را هزاران بار بخواند، تنگ میشود! دلم برای خودم که لابه لای این جهان و آدمها تکه تکه و گم شدم، تنگ میشود!
.

همیشه معتقدم بهترین شعرها سروده نمیشوند! اگر شاعر آدم است و لطیفترین گونهی بشر، اوست... زیباترین شعرها هرگز نوشته نمیشوند! زبان و کلام و وزن و قافیه... من و منها و بزرگتر از ما و از ما بهتران هم! سکوت و صدا و احساس و منطق و علم و شبهعلم و کتاب و زرد و نارنجی و قرمز... غزل و قصیده و مثنوی و شاهنامه... نه!
هیچکدام توان به تصویر کشیدنش را ندارند! لحظهای که عشق مثل شیری که از پستانِ زنی جاری میشود، فوران میکند و هیچکس نمیتواند جلویش بایستد! مثل آن کرم انگل، در بدن آخوندک... جانت را میگیرد و در اندامت فرو میرود! هرچه فکر میکنی قبل ازآن را به یاد نمیآوری! از بیرون همان آدمی اما از درون دیگر _تویی_ دیگر متولد شده...

بعضیها میگویند عشق در هویتت شریک میشود اما به نظر من عشق اگر عشق باشد، باید تو را بازنویسی کند. از نو تو را بنویسد. تو را بزرگتر و بلندمرتبهتر بنویسد. نیازهایت را، خواستههایت را، زمان و مکانات را دگرگون کند! باید توان کُشتن بدهی و او نَکُشد! باید زیر تیغش زندگی کنی آن هم با خیالی آسوده...
درست مثلِ آن نویسندهی بیپروا؛ گویی هزار صفحه از زندگیت را کتاب میکنی و مینشینی تا از ابتدا بخوانی خودت را... ورقها را یکییکی میخوانم و میرسم به آن صفحهی گمشده در میانِ انبوهِ صفحههایم... بیتاب میشوم از نداشتنِ خاطرهی آن یک ورق! دستم را میگیرند و امید میدهند که بنویس و بخوان... که بمان! لیک نمیدانند که امید، چگونه دارویِ ناقصی است... که فقط امید کُشنده است...
.

.
مدادم را میتراشم و دستی به سر روی کاغذ میکشم! با هر جنبشی انگار یک قدم به آفرینشِ آن ناممکن نزدیکتر میشوم...
افکارم این روزها منجمد شدهاند! زندگی، رویِ عجیبِ خود را برایم رو کرده و من هر لحظه فقط مات و حیران در دستهای بلندِ زمانه اینسو و آنسو میشوم... همهی زندگیهایی که در اطرافِ این جسمِ زندهام در حال تنفس و زایشاند، هر لحظه به من مربوط و مربوطتر میشوند! وابستگیِ عمیق و جداییناپذیرم با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت خودش را بیشتر نشان میدهد... بطوریکه انگار هزاران طنابِ نامرعی، هرلحظه ما را به یکدیگر پیوند میزنند...
هیچ فکر و خیالی این روزها عجیب نیست! از تخیلِ غروب، تا تصورِ سقوط... از پسرفتهای فلسفی تا پیشرفتهای معنوی... از حلولِ روح، تا جنونِ عشق... از تولد تا مرگ..! من هنوز هیچ نمیدانم!
درست شبیه کودکی که تازه پا در کلاسِ درس گذاشته باشد، جهان من خلاصه میشود در الفبای سادهای که سخت میگیرماش...
دستم هزار بار میلرزد...
نوک مدادم هزار بار میشکند...
ولی من هنوز الفبا را کامل نیاموختهام!
.