- کارتنها رو دور نندازید. بدید به من بفروشم. میخوام برای این سگ بیچاره متادون بخرم. بیانصافها دیدن دودی شده ولش کردند بمیره.
سگ قهوهای که هیبت بزرگش در آن تاریکی وحشتآور مینماید، نای بلند کردن سرش را ندارد. گرسنگی و خماری توانی برایش نگذاشته و نمایش مرگی محتمل چون اهریمنی در نبرد با زندگی، پشت پرده پلکهای نیمهبازش خودنمایی میکند.
- خودت چی میزنی؟
- خودش با قامت کشیده و صورت جوان بیست و چند ساله با چشمانی سیاه، مژگانی پرپشت و نگاهی که رنج، آن را نافذ کرده بود، به سادگی پردردی صادقانه میگوید، "قر و قاطی میزنم."
_ جوان و زیبایی، حیف از تو نیست؟ نمیشه ترک کنی؟
_ ترک کنم بعدش کجا برم؟ وقتی تو خیابونی و پشت و پناه و امید خونهای نداری برای تحمل سرما و گرسنگی مجبوری هرچی دستت رسید بزنی. یا سرت رو بزاری زمین بمیری.
_ بچه کجایی؟ از کجا آواره تهران شدی؟
_ بچه هیچ کجا. پرورشگاهیم. بیکس و کار. هیچکس رو ندارم.
فرزند انسان هیچکس و هیچجا جز پناه افیون برای گریزی فلاکتبار به دنیای زندگان نداشت. و در میانه تلاش برای بقای خود در سوز سرمای زمستان، با همه قلبش، تلاش میکرد تا پناه سگی در آستانه مرگ شود و نجاتش دهد. انگار میخواست چیزی که دنیا از او دریغ کرده به سگی که همزاد او شده بود، ببخشد.