✨داستان شب✨
📖 پندهای گنجشک، گنجی که از دست رفت!
در بازار شلوغ دمشق، مردی گنجشکی رنگین و لطیف را به یک درهم خرید تا کودکانش با آن بازی کنند. اما در میانه راه، گنجشک ناگهان به سخن آمد و گفت:
«ای مرد! در من فایدهای برای تو نیست، اما اگر مرا آزاد کنی، سه نصیحت گرانبها به تو میگویم. دو نصیحت را همین حالا، در حالی که در دستان تو اسیرم، خواهم گفت و پند سوم را زمانی که آزاد شده و بر شاخه درختی نشستم.»
مرد با خود اندیشید: سه پند از پرندهای که دنیا را از بالا دیده، ارزش یک درهم را دارد! پس پذیرفت.
گنجشک گفت:
۱. اگر نعمتی را از دست دادی، غصه مخور! چرا که اگر واقعاً برای تو بود، هرگز از تو جدا نمیشد.
۲. اگر کسی سخن محال و ناممکن گفت، باور مکن و از آن درگذر.
مرد که از این پندها خوشش آمده بود، گنجشک را آزاد کرد. پرنده کوچک پر کشید، بر شاخ درختی نشست و ناگهان قهقههای زد!
مرد با تعجب گفت: چرا میخندی؟
گنجشک پاسخ داد: زیرا تو سادهلوح بودی! در شکم من دو گوهر گرانبهاست که هر یک بیست مثقال وزن دارد. اگر مرا نگه میداشتی، ثروتی عظیم نصیبت میشد!
مرد از شدت حسرت، دست بر سر زد و ناله کرد:
"وای بر من! چه گنجی را از کف دادم!"
با عجله گفت: حداقل پند سوم را بگو!
اما گنجشک خندید و گفت:
"ای مرد سادهدل! مگر به تو نگفتم که اگر نعمتی را از دست دادی، غصه مخور؟ اما تو سراسر غصهای! نگفتم که سخن محال را نپذیر؟ اما تو باور کردی که در شکم کوچک من، چهل مثقال گوهر است! حال بگو، آیا لیاقت شنیدن پند سوم را داری؟"
و با این سخن، در آسمان ناپدید شد...
✨ نتیجه:
✅ گاهی، آنچه از دست رفته، ارزش غصه خوردن ندارد.
✅ گاهی، باور نکردن دروغها، خود یک نعمت است.
✅ و گاهی، آنچه از دست میدهیم، نه گنج، که فرصتی برای یادگیری است!
✍ نویسنده: هادی عظیمی
#داستان_شب #حکایت #تفکر #زندگی #مشاوره_ایدهپرداز_ثروتآفرین_پارسیان