خانه ی پدریام یک ساختمان دو طبقه بود. طبقه ی پایین، پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کردند و طبقهی بالا ما. خانه مان یک اتاق داشت، یک حیاط و یک آشپزخانه ی بزرگ.آشپزخانه برایم مکانی امن بود. نزدیک غروب که می شد، نور ملایم بسیار خوشایندی از پنجره اش به درون می تابید.بعضی شب ها از همان پنجره کوچه را تماشا می کردم و باد موهایم را میرقصاند. حیاط را هم خیلی دوست داشتم؛اغلب صبح ها آنجا می نشستم و از آفتاب لذت میبردم. خانه ی پدری پر از آفتاب بود؛ پر از خوشبختی که حالا کمتر جایی می توان آن را پیدا کرد.میتوانستی یک گوشه اش بنشینی و برای خودت رویا ببافی؛ می توانستی از چای های خوش طعم مامان و غذاهایی که درست می کرد لذت ببری؛ می توانستی هرچقدر دلت میخواست بخوابی و کسی هم کاری به کارت نداشت. خانه ی پدری هر چه که بود، برای من بهترین جای دنیا بود و دیگر هیچ کجا نتوانست برایم مثل آنجا باشد.