آبیِ شب·۱ ماه پیشتو همه چیز بودی... ساعت که جفت می شود، چشم هایم را می بندم و آرزویت میکنم. چهره ات با تمام جزئیات پشت پلک هایم نمایان می شود و زیر لب به خدا می گویم: فقط هم…
آبیِ شب·۱ ماه پیشخانه ی پدریخانه ی پدریام یک ساختمان دو طبقه بود. طبقه ی پایین، پدربزرگ و مادربزرگ زندگی می کردند و طبقهی بالا ما. خانه مان یک اتاق داشت، یک حیاط و…