ویرگول
ورودثبت نام
بی‌تخلص
بی‌تخلصراوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
بی‌تخلص
بی‌تخلص
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

داستان‌های عجیب: آقای سگ، خانم گربه

آنقدر چشمانش کور شده بود که هرچه مادرش می‌گفت نمی‌شنید. از اولش هم می‌دانستم این وصلت عاقبت خوشی ندارد.

محله نه آنقدر کوچک بود که همه چیز عیان باشد نه آنقدر بزرگ که پنهان. می‌گفتند که به وفاداری مشهور است ولی من می‌دانستم چنین نیست، برخی صفات و ویژگی‌ها مختص کتاب‌هاست نه زندگی واقعی؛ ولی آنقدر با آب و تاب می‌نویسندش که گویی همین است که هست.

ما که نفهمیدیم دیده‌مان را باور کنیم یا نوشته‌ها را؛ بهتر است بگویم ما فهیدیم این جماعت احمق چشم به دهان و گوش به زبان نفهمیدند که نفهمیدند.

مادرش اما فهمیده بود. هزاران بار گفت ولی او نشنید، نشان داد و او ندید، فهماند و او، نفهمید. نمی‌دانم نخواست بفهمد یا نتوانست اما خلاصه دیر فهمید.

شاید اگر من هم جای او بودم نمی‌فهمیدم، می‌گویند علاقه، چشم و گوش می‌برد و عقل می‌کشد؛ او نیز چنین بود.

دختر، زیبای شهر نبود اما چهره‌اش دلربا بود؛ چشمانش تیری بود آتشین و ابروانش کمانی پر توان، به نیم نگاهی چنان تیری از زه کمان ره می‌کرد که دل کوه آب می‌شد، چه برسد پسران خسته دل را. سرخی لبانش جامی بود همیشه پر، بوسه‌ای کافی بود که جوانی مست شود و عنان به دست دختر دهد. نمی‌دانم چه شده بود که چنین نازنینی خود در مقابل پسر دل از کف داده بود.

پسر را که دیدم، شناختم. چشمان و ابروانش سیاه همچو زاغ، زلفاشن به نرمی ابریشم و شانه‌هایش به پهنای آسمان. قامتی همچون سرو و بازوانی همچون آهن و سینه‌ای سپر، انگار که پسر کوهی بود استوار.

از کوچه که رد می‌شدند بوی زلف دختر همه را مست می‌کرد و خم ابروی پسر دختر را. این عشق بازی کوچه به کوچه رفت تا به خیابان محله رسید. گفتم که محله نه کوچک بود نه بزرگ، عشق میان کوچه‌ها را می‌شد پنهان کرد، اما دیگر صدا به خیابان رسیده بود.

گفتم عشق، اصلا عشق بود یا نه. از نگاه دختر که عشق بود از نگاه پسر گمان نمی‌کنم. من او را می‌شناختم، فقط او را نه تمام خاندانش را، آنقدر در کتاب‌ها از وفا و مهر و محبتشان نوشته‌ بودند و می‌نویسند که انگار اگر نبودند اثری از این صفات نبود.

از داستان اصلی فارغ نشویم، کمی که گذشت قضیه جدی شد. مادرِ دختر دلش با پسر صاف نبود ولی دختر امان نمی‌داد، نه گوشش می‌شنید نه چشمش می‌دید.

خلاصه که وصلت صورت گرفت و این دو به مقصود رسیدند. اوایل، زندگی شیرین بود، خانه‌شان گرم محبت بود، روزهایشان پر نشاط و شب‌هایشان آرام؛ اما شعله‌ عشقشان دوام نداشت. پسر سرش گرم کوچه‌های دیگر بود و دختر دل سرد بنبست رویایش.

ابتدا دختر باورش نمی‌شد ولی کافی بود تا سرگرمی‌های پسر راه به خیابان بازکند، گفتم که شرایط محله جوری نبود که صدای خیابان شنیده نشود. صدای خیابان را که شنید تازه گوشش کار کرد، صدای خیابان را که شنید تازه چشمش باز شد، صدای خیابان را که شنید ....

صدای خیابان آنقدر برایش سنگین بود که توان سخن نداشت، هرچه چشم و گوشش بیشتر کار می‌کرد لبانش را بیشتر می‌دوخت.

خانه از دور ساکت بود و از درون پرهیاهو، کار دیگر با وساطت خانواده‌ها به جایی نمی‌رسید و مسیر به مقصدی دیگر ختم می‌شد. خیابان‌ها اینبار داستان جدایی را نقل می‌کردند.

نمی‌دانم مشکل از مقصدشان بود یا مسیرشان، اما مقصد تلخ بود و مسیر کوتاه.

شاید مشکل از همسفر بود، هرچه که بود داستانشان در چرخید، خاندان پسر از محله رفتند و دوستی به دشمنی تبدیل شد اما، وفا و محبت از کنار اسمشان خط نخورد.

من از اول هم می‌دانستم وفای سگ برای کتاب‌هاست اما این را نخوانده بودم که ناز گربه کار دستش می‌دهد.

داستانکسگ و گربه
۶
۰
بی‌تخلص
بی‌تخلص
راوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید