سایه·۲ روز پیشپیش از من، ما بودیم.|بخش اولآیا میشود خاطرهای را به یاد آورد که هرگز زندگیاش نکردهای؟
منوچهر·۳ روز پیشتولدداستانک ۵۴. جایی در زمانی گمشدهموهای نرم فندقیاش با نسیم صورتم را نوازش میکرد. کنارش لمیده بودم. لبخند شرینش همچون نبات در فنجان دلم حل م…
الف نوشته·۳ روز پیشنه مرده، نه زنده؛ معتاد به زندگی نباتیمن نمردهام، زندهام نیستم، اصراری به بودن نیست اما...
" سمفونی کلمات "·۳ روز پیشدنیای عاشق کُشمن دوران کودکی و نوجوانی ام را در این محله گذراندهام ، بهترین خاطرات من متعلق به همین محله هستند. هجده سالم که شد به کشور دیگری مهاجرت کرد…
Knight·۴ روز پیشیک داستان کوتاه...آرام کتابش را بست.با ترس و لرز از روی صندلی بلند شد، چراغ را خاموش کرد و به سمت تختش رفت.پتویش را آرام روی خودش کشید.آدمفضایی با صدایی لرز…
Javadi·۴ روز پیشجرعهای از مرگمعینالدین، ارخالق زرشکی رنگ را بر تن کرد. در مقابل آینه ایستاد و کلاه نمدیاش را روی سر گذاشت. دستانش را با آب دهانش خیس کرده و بر سبیلها…