Elham·۱۹ ساعت پیشقمار آخرتنِ تهی از جانت میان دستانم است.تورا سخت به آغوش گرفته ام تا شاید مرا به یاد آوری.صورت سردت را به سینه ام می فشارم و بی صدا فریاد می کشم.مق…
میلاد·۱ روز پیشاولین عکساولین عکسی که گرفتمدر حال بازی کردن در خانه کردن بودم که پسر خالم وارد خونه شد . نظرم به کیف کوچکی روی دوشش بود جلب شد . یک کیف سیاه اما شب…
رویا سادات حسنی·۱ روز پیشجنگ گل سرخ | قسمت نهمبا وجود تمام اضطرابی که مثل یک مهمان ناخوانده در خانه پرسه میزد، زندگی در شهر نه تنها متوقف نشده بود، بلکه با شدتی عجیب، حتی قویتر از قبل…
یک جرمنویس جوان·۲ روز پیشتهوعِ روحیمغزش را زیر و رو کرد. گشت و گشت. چیزی نیافت. خالی بود. خالیِ خالی که نبود. افکاری بودند. آشفتگی. صداها. تصاویر. رنگها. بوها. همه چیز به هم…
منوچهر·۲ روز پیشروزهای زمینیآقا علاالدین وثوقالدوله داستانک ۴۹. تهران. سال ۲۰۳۴« ایستاده در اقیانوسی بیانتها. تا مچ پا در آب. بر سطحی همچون آینهای شکسته که تا بیکر…
Saghar·۳ روز پیش10 ثانیه تا ابرانسان شدن پارت اخرمریم بر بلندترین قلهی ذهن خودش ایستاده دیگه خبری از اون سنگینیِ آشنا نیست نه اضطرابی نه دلهرهای تنها آرامشِ زلالِ آگاهی در وجودش جاریه او…
فاطمه حیدری (رضوان)·۳ روز پیشدر مظانِ اتهامهیچکس حرفهایش را باور نمیکرد. تمام مدارک علیه او بود. در مظانِ اتهام قرار داشت. تنها یک راه برایش باقی ماند. قلبش را در مُشت گرفت و به آ…
یک جرمنویس جوان·۵ روز پیشاو یک نویسنده بودنوشت.پاک کرد.نوشت.دوباره پاکش کرد.نوشت.پاکش کرد و کامپیوترش را خاموش کرد.بلند شد.پنجره را باز کرد.پنچرههای روشن را تماشا کرد.صدای ماشینها…