
اولین بار که نگاهش کردم، ساده بود، بی آلایش و پاک. هرچه که بیشتر گذشت از آشنایی ما، او بیش از پیش به من نشان داد. گویی در انتظار صلاحیتم به عنوان فرد معتمد بود.
از آشنایی ما خیلی میگذرد. قاعدتا باید تا بحال عطشم برای خیره شدن به روی ماهش کم میشد ولی هنوز هم اشتیاق دیدنش را دارم. هنوز هم وقتی میبینمش برق از چشمانم فوران میکند و هنوز میخواهم لمسش کنم.
آخ که چقدر شیرین است یاری این چنین زیبا برای تمام عمر؛ سیمایش در روز به نحوی زیباست و در شب به نحوی دیگر. خوابش تعریف مجزایی از بیداری در زیبایی دارد و خشمش همانقدر اعجاب انگیز است که متانتش دلنشین.
بار اول دل به سادگیش باختم و بارهای دیگر از پیچیدگی متشکل از سادگی روانش. بار اول متحیر از یک چهره و بارهای دیگر ازچهرههایی برخواسته از یک اصل. بار اول مانوس از آغوش نرمش و بارهای دیگر نیز. بار اول هم گریه با اشکانش و بارهای دیگر نیز.
هر بار که میبینمش گویی روز همان روز و است و من همان من و او همان او. هربار که میبینمش قصههای جدیدی برای گفتن شکل میگیرد و نقشهای جدید نمایان میشود. در جهانی که به داستان زنده است چه بهتر از چنین یار داستانسرا و داستانشنوایی.
او برای من معنی اصلات زندگی است؛ میگوین آب نماد انعطاف، صبوری و تلاش مداوم است. شاید بتوان گفت آب نماد زندگی است اما او یعنی خود خود زندگی.
آب هر چند منعطف اما برای شکلش نیاز به ظرف دارد، یار من چه؟ او رهاست. رها از بند ظروف ساختگی، به نسیم بهاری گیسو افشان میکند و به ناملایمت خزانی چشمانش میچکد. به گرمای تابستانی آرام و به سرمای زمستانی سوزناک. به خشمی میخروشد و به تبسمی مینوازد. آخ که چقدر زیباست.
سعی کردم او شوم ولی سخت است، من درگیر مظروف محیط خویشم و او نظارهگر این بازی تباه. شنونده داستانهایم شد هر چند شاهد تمام اینها بود و من نیز سعی کردم داستانهایش را بشنوم، با من گریست و من هم سعی کردم با او بگریم، با من خندید و سعی کردم با او بخندم با من ..... حقیقتش این است هرچه من سعی کردم کافی نبود، او همچنان از من جلوتر بود و پیشقدم.
گرچه نتوانستم تماما او شوم ولی او من شد، او من شد تا شاید کمی از رسم رهایی به من آموزد و هنوز شاگرد این استادم. این خطر که تمام شد اشتیاق دیدارش از نو تازه شد و توان نوشتن سخت.
کودکی خود را مدیون این معشوقم، تمام مسیر سفر را ابرها برایم راحت میکردند و من از خیره شدن به رویشان هیچوقت خسته نمیشدم. هنوز هم همین است، هر قدم از مسیر شکلی تازه از همان یاری میبینم که روز اول دیدم. چهره عوض میکند و قصه میگوید و من چشم به هم زدنی مسی را طی میکنم.
کودکی فقط مسیر مسافرت بود و امروز مسیر زندگی. هر لحظه که مینگرم همراه من است و داستان زندگی را یادآوری میکند، داستانی سراسر از آزادی. کاش ابر بودم، ابر میشدم، ابر میماندم و شاید در نهایت او میشدم.