ویرگول
ورودثبت نام
بی‌تخلص
بی‌تخلصراوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
بی‌تخلص
بی‌تخلص
خواندن ۱۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

تمدن و ملالت‌های آن (فروید)

 تعملاتی از اندیشه‌های فروید در کتاب تمدن و ملامت‌های آن، شروع بدون مقدمه.

فصل یک و دو

فهم من از این دو فصل به ترتیب این است که انسان همواره به دنبال تنظیم اقتصاد رانه‌های خویش است و عوامل مختلفی مانند دین برای جایگزینی یا سرکوب اثر بخش، رانه پرخاش به وجود آمده‌اند.

دین از این نظر ضعیف است که برای همه افراد یک نسخه می‌پیچد و به تفاوت‌ ساختار ذهنی افراد توجهی ندارد.

تمدن نیز عاملی شده است که این اقتصاد را دچار اختلال کرده‌ است.

گویی در تمدن ۳ عنصر زیبایی، نظم و پاکیزگی نهفته است.

در تعریف و دلیل کشش این عناصر خودم نیز همچون فروید هنوز در ابهامم.

شاید نظم را از مشاهده صورت‌های فلکی یا طبیعت آموخته‌ایم اما چه شد که این جایگذاری را، نظم نامیدیم.

فصل سوم (صفحات آخر)

دیدگاه فروید به تمدن رو دوست دارم، برایم جالب است.

از دید فروید تمدن اینگونه آغاز می‌شود:

تجمعی که قدرت جمعش بیشتر از قدرت یکایک افراد باشد و نکته جالب در این است؛ حق در اینجا به معنای تام و حق وحی شده و یا حق اصیل نیست بلکه حق از کثرت می‌آید.

عدالت نیز بعد از تشکیل جمع برای حفظ تمدن زاده می‌شود.، عدالت به معنای تحقق آزادی افراد نیست؛ چون ذات جمع شدن فدای آزادی و امیال فردیست در واقع عدالت برای این است که همه افراد جمع باهم آزادی خود را فدا کنن.

عدالت به وجود آمد تا کسی آزادتر از بقیه نباشید نه کسی محروم‌تر از دیگری و عدالت خواهی هم چنین است.

مردم بی عدالتی را برای آزاد شدن فریاد می‌زنند ولی خواست اصلی آنان محرومیت دیگرانِ آزاد است. (حداقل با عینکی دیگر)

به قول خود فروید آزادی پیش از تمدن در بیشترین حالت بوده ولی ارزشش نامشهود.

بنظرم انسان از کاست به خواست می‌رسد نه از هست.

انسان متمدن پس از فدای آزادی در صدد تحقق آزادیست و حتی در صدد تحقق آزادی نیز نیست، بلکه در صدد تحقق محدودیت افراد آزادِ قدرتمندتر از خویش است که این به نفع تمدن است.

در اینجا نکته دیگری مطرح می‌شود، برخی از اعتراضات از خواست رام نشده انسان برای بازگشت به خویش رام نشده است، چیزی که در تضاد با تمدن است، یا به صورت محدود یا به صورت تام.

از کتاب:

گمان نمى‌كنم بتوان انسان را با تأثيراتى كه به هر نحو ممكن است بر او بگذارند به جايى رساند كه سرشتش تبديل به سرشت موريانه شود؛ انسان احتمالاً هميشه از خواست خود مبنى بر آزادى فردى در برابر اراده‌ی جمع دفاع خواهد كرد.

در اینجا مساله تعادل پیش می‌آید که بسیار به آن فکر کرده‌ام. آیا می‌توان تعادلی میان آزادی فرد و خواسته‌های فرهنگی ایجاد کرد؟

(به شخصه گمان نمی‌کنم، انسان بارها نشان‌داده که به دلیل حرص بی‌پایان خود حیوانی نامتعادل است.)

از دید فروید سه چیز در تمدن ظاهر شده است که دلیل خاصی برای زندگی در آن مشاهده نمی‌شود: زیبایی، نظم و پاکیزگی

از کتاب:

در ضمن از تأييد اين بيش داورى پرهيز كرديم كه تمدن مترادف با تكامل يا راهى به سوى كمال است كه براى انسان مقدر است.

در اخر نیاز به سرچ بود تا مفاهیم را درک کنم ‌و سپس به جمع بندی خودم از سطور پایانی متن برسم.

بنظرم فروید برای نشان دادن امکان ایجاد تعادل، به شباهت فرهنگ و تمدن با اثرات محیطی در روان انسان اشاره می‌کند و نشان می‌دهد سرکوب‌های تمدن اگر شکل دیگری به خود نگریند اثرات ویرانگر روانی و انسانی خواهند داشت.

انگار که باید برای تمدن نیازی مبرم را قربانی کرد و برای تسکین این ضایعه خود را مشغول اموری مثل هنر و فلسفه و ریاضی کرد.

انگار که تمام کارهایی که انجام می‌دهیم نوعی تسکین درد و فراموشی سوگ عزیزی از دست رفته‌ که خودمان عمدا یا به ناچار در آرزوی کمال قربانی کردیم.

گویی ما ابراهیمی هستیم که تا لحظه‌ آخر گوسفندی به عنوان جایگزین برای قربانی کردن نازل نشد و ما کردیم آنچه فکر می‌کردیم باید کرد.

فصل چهارم

شاید بتوانم این فصل را اینگونه خلاصه کنم، دستاورد تمدن تبدیل عشق از ابژه جنسی به ابژه اجتماعی بوده است .

انسان جمع شدن را به منزله بقا آفرید، تشکیل گروه‌های کوچک خانوادگی که بعدها در قالب اجتماع بزرگتر موجب شکل گیری تمدن شد.

از دید فروید جنس نر بسیار آسیب بیشتری از تمدن دیده است چون به دلیل ارتباط بیشتر با بیرون نیاز بیشتری به والایش رانه‌های خود داشته و از طرفی نیاز جنسی او بنا به اقتضاعات قانونی محدود شده است، مخصوصا مقوله تک همسری.

از طرفی زن به جهت کم شدن ارتباط عشقی با همسر خویش به عنصری زد تمدن تبدیل شده است.

فصل پنجم

جایگزین اجباری رانه‌های ارضاع نشده یا به خودی خود رنج آورند یا در محیط اجتماعی برای تحقق، رنج آفرین می‌شوند.

تمدن اگر مقدم بر روابط عشقی نمی‌شد شاید ساده می‌شد اما چنین نیست؛ گویی پایه اساسی تمدن تبدیل عشق از ابژه جنسی به عشق به همنوع است.

انسان نمی‌تواند دیگری را همانگونه که خود را دوست دارد دوست بدارد، چون دیگری نیز در صورت توان در آسیب به فرد دریغ نمی‌کند.

سرشت انسان با پرخاش خو گرفته، پرخاش از ابتدای بشریت بوده و یکی از نیازهای اصلی وی است.

تمدن سعی در سرکوب این پرخاش دارد و این مشکل زاست، حتی یک جمع کوچک نیز پرخاش اصلاح شده دارد مانند تمسخر و تحقیر چه برسد به حالات والای پرخاش.

نیاز جنسی فقط برای خود نیست بلکه به نوعی در کمک والایش پرخاش است، بهره کشی از جنس مخالف به انواع مختلف به نوعی سطحی از پرخاش نهفته است.

علم اخلاق هرگز نمی‌تواند خوب و بد را با رجوع به ذات انسان محقق سازد و در این امر ناکام است. چون علت بروز را از فرد نمی‌جوید بلکه چشم به قوانین تمدن و فرهنگی برای علت خوب و بد دارد.

نمی‌دانم چه شد به این جمله رسیدم که:

انسان گرگ انسان است (تیتوس ماکیوس پلائوتوس)

تمدن داعما شکل‌های متفاوتی برای کنترل یا خاموشی پرخاش به خود می‌گیرد ولی گویی پرخاش همراه همیشگی این تغییرات است با اشکال متفاوت.

حتی گروه‌های متفاوت بر اساس این خشم شکل میگیرند همانند نازی، اگر پرخاش نسبت به یهودیت نبود همبستگی نازی شکل نمی‌گرفت.

نمیتوان گفت تمدن سبب تمام مشکلات است؛ تمدن لذت جویی و سعادت محدود به رئیس بزرگ را تبدیل به امنیت نسبی افراد محروم کرد.

گویی تبادلی میان سعادت بی مرز با امنیت نسبی شکل گرفته.

فصل ششم

رانه پرخاش در مقابل رانه زندگی

از دید فروید پرخاش در پس زندگی ظاهر می‌شود نه به صورت مفرد، یا حداقل در پس رانه زندگی میتوان آنرا یافت.

در تقابل من درون و ابژه‌های معطوف به جهان بیرون انسان دچار مشکلات می‌شود. برای مثال در سادیسم نیاز جنسی بر طرف نشده با همکاری خشم نمود بیرونی پیدا می‌کند و اگر این نمود به من درون بازگردد مازوخیسم زاییده می‌شود.

به نقل از کتاب سخت است انسان را از مقام والای ذات نیک پایین آوردن و گنجاندن پرخاش مخرب در آن.

گویی مرگ در انسان زنده است و شاید این ترس از نابودی دست به نابودی بیرون زودتر از نابودی فرد می‌زند و گاه درصورت عدم توانایی به زوال درون تسریع می‌بخشد.

آنچه فروید می‌گوید این است که یافتن پرخاش بجز در موارد معطوف به لذت جنسی سخت است و یا شاید مستتر و نیاز به نگاهی ریز بینانه یا تغییر زاویه دید دارد.

از کتاب:

آدمى دوست ندارد كه به او هشدار دهندكه - به رغم تأكيد علوم [كليساى] مسيحى - وفق دادن وجود انكار ناپذيرِ شر با خير مطلق و قدرت مطلق خدا چه میزان دشوار است؛ بهترين راه براى معذور داشتن خدا شيطان است كه در اين بين از حيث اقتصاد روانى همان نقش آرام كننده‌ وجدان [برائت] را ايفا مى‌كند كه يهوديان در جهان ايده‌آل آريايى ايفا مى كنند.

اما حتى در اين صورت هم مى‌توان خداوند را مسئول وجود شيطان دانست، همان گونه كه او مسئول شرى است كه شيطان مظهر آن است. باوجود همه اين مشكلات، به همه توصيه مى‌شود كه در موقع مناسب در برابر طبيعت پاک انسان سر تعظيم فرود آورند. اين توصيه محبوبيت آدمى را بين عامه افزايش مى‌دهد و موجب مى شود گاهى بر او ببخشايند.

گویی تمدن از رانه عشق اغاز شد، تلاش برای چیرگی بر محیط بیرون و تبدیل ابژه عشقِ جنسی به ابژه عشق میان قومی و حتی تعداد بزرگتر؛ و در این بین نیروی مرگ همیشه با پرخاش همراه و ضد آمال تمدن با انسان بوده است و تنها راه انسان سرکوب و یا تبدیل آن به اشکال خفیف تر بوده.

به قول فروید:

 شاید بتوان پرخاش را به شکل درستی مهار و یا خاموش کرد.

من نمی‌دانم بشود یا نه، گویی زور تنها عنصر سرکوب حاکم بر این پرخاش است، گویی پرخاش می‌خواهد تسلط خود را بر محیط زودتر از اروس بنیان کند و یا گویی در حسادت با اروس دست به تخریب می‌زند.

شراکتی در تسلط بر جهان بیرون که تضاد و منافعش هنوز واضح نیست.

در آخر از کتاب:

و اكنون عقيده دارم كه معناى رشد تمدن برايمان مبهم نيست.

توسعه تمدن بايد نمايانگر نبرد ميان عشق و مرگ، رانه زندگى و رانه تخريب باشد كه در نوع بشر تحقق مى‌يابد. اين نبرد به طور كلى محتواى ذاتى زندگى است و از اين رو رشد تمدن را بايد به عنوان نبرد زندكَى نوع بشر خلاصه كرد. (٢٣) و دايه‌هاى ما مى خواهند با «لالايى هايشان درباره بهشت)) اين نبرد ميان غول هارافرو بنشانند.!

گویی تمدن زاده تقابل این دو رانه بوده، شاید هم این تقابل زاده تمدن است؛ نمی‌دانم.

فصل هفتم

این فصل برایم بسیار جای تامل و تعمق دارد.

ترس از دست دادن عشق باعث سرکوب پرخاشگری شد.

چه شد که حیوانات به سطحی متعادل از هم‌گروهی رسیدند و چطور توانستند این موضوع را محقق سازند؟

آیا آنان نیز پرخاش دارند یا صرفا پرخاش آنها معطوف به دنیای بیرون است و هیچ کشمکش درونی ندارند.

خب این گذاره یعنی عمل بد برای انسان معطوف به از دست دادن عشق بود، هر آنچه انسان را در معرض خطر طرد شدگی و انزوا قرار میداد بد تلقی شد.

در واقع بد تا وقتی بد است که افشا نشود و ترس از افشا انسان را سرکوب می‌کند نه بد بودن بالذات.

خب این یعنی اگر کاری انجام شود موجب ترس است اما چه می‌شود ترس از عمل، با نیت هم‌تراز شود؟ عذاب وجدان

عذاب وجدان چطور زاده شد؟

گویی سرکوب بیرون به درون راه یافته و نمودی عظیم‌تر به خود گرفته و حال دیگر عمل به فعل نیاز نیست تا سرکوب صورت گیرد بلکه سرکوب به لایه افکار و نیات هم رسوخ می‌کند و از یک لایه قبل‌تر شروع به سرکوب شروع می‌شود؛ زاده شدن احساس تقصیر.

از کتاب:

كشمكش ميان فرامنى سختگیر و ((من)) زير سلطه‌ آن را آگاهی به تقصير مى‌ناميم.

ترس اجتماعی نمود درونی پیدا می‌کند. گویی وجدان از سرکوب امیال تغذیه می‌کند، هرچه فرد تفکرات بیشتری را سرکوب کند وجدان نیز قوی‌تر می‌شود.

پرهیزکاران هرچه بیشتر پرهیز، بیشتر احساس گناه می‌کنند.

وای به حال اینکه آدمی گرفتار بد اقبالی شود، آنگاه آنرا به خود منصوب کرده و خوراک بیشتری به وجدان خویش می‌دهد.

در اینجا باید مراقب بود که پشیمانی با احساس گناه یکی نشود، پشیمانی برای بعد از وقوع رویداد است و احساس گناه به لایه تفکر باز می‌گردد.

گویی عقده ادیپ در کودک اولین خواستگاه فرامن است که از پایگاه اقتدار بیرونی، اقتدار به فرامن انتقال یافته و اولین گام تشکیل وجدان را برمی‌دارد.

حال چه شد که پدرکشی تبدیل به عذاب وجدان شد؟ مگر نمی‌شود که پدر کشت و وجدان نیافرید؟

شاید باید به این نکته توجه داشت که بعد از قتل چند پدر انسان در دوگانگی عشق به پدر و ارضای پرخاش قرار گرفت، گویی ترس از نبود بنیان اقتدار و حامی پدر تبدیل شد به شکل گیری وجدان.

حال نمی‌توان به قطع گفت که اقتدارِ شدید باعث بروز وجدان برای کنترل پرخاش علیه پدر در اولین دوره زندگی کودک می‌شود، زیرا وجدان در مورد کودکان سهل پرورده نیز مشهود است.

گویی تمدن دلیل اصلی ایجاد وجدان بوده است، شاید وجدانی به این اندازه نیرومند نبود.

دوسوگرایی عاطفی (پیکار بین عشق و کین) شاید در مراحل ابتدایی به شدت امروز قابل مشاهده نباشد و تمدن باعث تشدید این پیکار می‌شود.

از کتاب:

وقتی گسترش اين تجمع صورت مى‌گیرد، همين كشمكش در اشكالى كه به گذشته وابسته‌اند ادامه مى‌يابد، تشديد مى‌شود و افزايش احساس تقصير رادر پی دارد. چون تمدن از نوعى انگيزه‌ی عشق درونى فرمان مى‌برد و اين انگيزه هدفش متحد کردن انسان‌هايى است كه به صورت توده با يكديگر پيوند عميق دارند، تنها از راه تقويت مداوم احساس تقصير است كه مى‌تواند به اين هدف برسد.

آنچه با پدر آغاز شده بود در توده تكميل مى‌گردد. اگر تمدن يک روند ضرورى رشد از خانواده تا كل بشر باشد، احساس تقصير به منزله‌ حاصل كشمكش جاويد فطرى ميان عشق و گرايش به مرگ به طور جدايى ناپذير با آن همراه است و ممكن است به فرازهايى صعود كند که تحمل آن براى فرد دشوار باشد.

شِكوه‌ی تأثر آور شاعر بزرگ از ((قدرت‌هاى آسمانى)) را به خاطر مى‌آوريم كه مى‌گوید:

«ما را به سوى حيات رهنمون مى‌شويد،

مى‌گذاريد بينوايان معصيتكار شوند،

سپس آنان رابه درد خويش وا مى‌گذاريد،

زيرا هر گناهى را روی زمين تاوان مى‌دهند.»

فصل هشتم

بیا یک دور احساس تقصیر رو با آگاهی به تقصیر مقایسه کنیم، در این مقایسه صرفا به تقدم و تاخر بروز این دو می‌رسیم.

تقصیر درک شده در قالب پشیمانی ممکن است به ضمیر خودآگاه راه یابد و بروز روان‌نژندی پیدا کند.

ولی در برخی موارد این تقصیر صرفا احساس می‌شود و لایه‌های درک نشده آن در ضمیر ناخودآگاه تبدیل به خوراکی برای فرامن می‌شود.

حال برخی از ادیان و عقاید سعی در شستن این احساس گناه در قالب جهان موعود را دارند.

تعاریف فرامن، وجدان، احساس گناه و پشمیانی مستقیم از کتاب:

شاید اهميت چندانى نداشته باشد اما بى‌فايده هم نيست كه معناى برخى واژگان مانند فرامن، وجدان، احساس تقصير، نياز به كيفر و پشیمانی را توضيح دهيم، زيرا غالباً آن‌ها را از سر بى‌قيدى و به جاى هم به كار برده‌ايم.

همه‌ اين كلمات به يک موضوع مربوطند اما به جنبه‌هاى مختلف موضوع اطلاق مى‌شوند. فرامن پايگاهى [در روان] است كه خود آن را استنتاج كرده‌ايم، وجدان يكى از كاركردهايى است كه در كنار كاركردهاى ديگر به فرامن نسبت مى‌دهيم و کارش زير نظر داشتن و ارزيابى اعمال و نيت‌هاى ((من)) است، يعنى فعاليت مميزى دارد.

احساس تقصير، سختگيرى فرامن، همان سختگيرى وجدان است، ادراكى است كه به ((من)) تعلق دارد كه این‌گونه زير نظر گرفته شده است، تخمين تنش ميان تلاش‌هاى ((من)) و خواسته‌هاى فرامن است، و ترس از اين پایگاه انتقاد كننده است كه اساس كل اين رابطه را تشكيل مى‌دهد.

نياز به كيفر يكى از اشكال بروز رانه‌اى ((من)) است، ايگویی كه تحت تأثير فرامنى ساديستى مازوخيست شده است، يعنى بخشى از رانه‌ی موجود در «من» كه هدفش تخريب درون است در جهت برقرار كردن يك وابستكى اروتيك به فرامن به كار گرفته مى شود.

وجدان پس از تشکیل فرامن پدید می‌آید و آگاهی از تقصیر پیش از هر دو.

از کتاب:

لذا آگاهی به تقصير تا زمانى كه هنوز به وجدان تبديل نشده است بروز بى واسطه‌ ترس از اقتدار بيرونى است، قبول كشمكش بين ((من)) و این اقتدار است، حاصل مستقيم تعارض ميان نياز به عشق از جانب آن اقتدار بيرونى و ميل به سوى ارضاى رانه است كه ممانعت از آن، ميل پرخاشگری را ايجاب مى‌كند.

پشیمانی لفظى است كلى، كه به واكنش ((من)) در حالت احساس تقصير گفته مى‌شود و حاوى مايه‌ اندکی تغيير يافته‌ كيفر است نيز، ممكن است شامل نياز به كيفر باشد.

حال به این نقطه می‌رسیم که تمدن در مراحل ابتدایی همچون خود فرد در راستای رشد فرد است و هر دو فرامن تشکیل می‌دهند.

ولی سوال اینجاست که چطور بنیانی که همچون فرد در راستای رشد است چگونه مخرب می‌شود؟

گویی جواب در راستای فرامن، و فرامینِ اخلاقیِ غیر سازگار با رانه‌های سعادت‌جوی انسانی است که به تحریک بیشتر رانه‌ها و پرخاشگری منجر می‌شود و فرد را که از مقابله با جهان بیرون مستاصل است، به سوی ویرانی روانی از درون می‌کشاند.

سوال دیگر این است که آیا جامعه متمدن نیز به‌طور کل روان‌نژند است یا خیر؟

پاسخ به این سوال دشوار است چون وقتی یک فرد را خطاب قرار می‌دهی می‌توان او را از محیط بیرون برد و به روان وی نگاه کرد ولی در مورد افرادی که به کل با اصول فرهنگی تمدن یا با زور یا با وهم خو گرفته‌اند چگونه می‌توان نگاه کرد؟

گویی افراد چهارچوب‌های ذهنی خود را طوری می‌چینند که همسوی پذیرش جمعی شوند برای سعادت و در این ‌راه سعادت دست به تخریب و ناکامی ذهنی می‌زنند چون راه سعادتِ فردی را گم کرده و در مقابله با بیرون ناتوانند.

گویی یا یک روان نژندی عام را می‌پذیری و ساختاری ذهنی برای خود برمیگزینی که شکستنش مترادف با مرگِ توهمِ هویت بخشِ فرد می‌شود و یا تبدیل به روان‌نژندِ فردی می‌شوی که پرخاش نهفته‌ای برای اخته کردن تمدن دارد.

تا جایی که ذهنم پردازش می‌کند ما درگیر ساخته توهم خویشیم و این توهم نتنها در راستای سعادت ما نیست صرفا مبادله‌ای شیطانی بین کشتن سعادت نفس با چیرگی بر محیط بیرون است که خود این چیرگی نیز آنقدر زیاد شده که انسانی که روزی از جهان بیرون می‌ترسید حال از هم‌کیشان خویش می‌ترسد و مهیب دارد روزی به دست گروهی که چیرگی بهتری بر محیط دارند نیست و نابود نشود.

گویی در پی سعادت درگیر یک چرخه‌ی بی‌پایان فلاکت شده‌ایم که از یکدیگر واهمه داریم و این واهمه پرخاشمان را دو چندان می‌کند و در تله اخلاق، پرخاش‌مان خودمان را نابود می‌کند و در نهایت نیروی مرگ قبل از اینکه جهان بیرون برای کشتنش پیش‌دستی کند خود را به سمت مرگ می‌کشاند.

گویی رانه ترس از مرگ که در کشاکش رانه‌ زندگی است در واقع ترس از مرگ نیست بلکه رانه پیش‌ به سوی مرگ است که در قالب ترس به دنبال تحقق خویش است.

انسان هرچه بیشتر فرار‌ می‌کند بیشتر به مرگ نزدیک می‌شود و تنها با شمردن سال‌های زیادی که عمر کرده خود را فریب می‌دهد.

انسان زندگی را فراموش کرده چون رانه زندگی را در اختیار تمدنی گذاشته که هدف نهاییش تخریب انسان است؛

در واقع نمی‌خواست چنین شود ولی چون موجودی متوهم و حریص است نتوانست در لایه‌های اقتصادی تمدن باقی بماند و فرمان را به دست رانه مرگ داد تا با توهم اروس را متقاعد سازد.

شروع، اردیبهشت ۱۴۰۴

پایان، اردیبهشت ۱۴۰۴

تمدنفرویدروانشناسیجامعهانسان
۱۳
۰
بی‌تخلص
بی‌تخلص
راوی مشاهدات روزانه، تفکرات طرد شده، مفاهیم محو شده و قصه‌های خاموش جامعه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید