
دنیا پر از انسانهای تنهاست که از پیشقدم شدن میترسن.
شاید بگم اثرگذارترین دیالوگی که تو فیلم شنیدم جمله بالا بود.
چی میشه که عقاید همدیگرو قبول نداریم، چی میشه همدیگرو نمیپذیریم، چی میشه که حس میکنیم برتریم.
شاید باهم همسفر نشدیم، همصحبت نشدیم، همدیگرو درک نکردیم.
شاید اجازه ندادیم بپرسیم چرا؟ شاید درست ندیدیم، شاید میدیدم ولی بهمون اجبار کرده بودن تا بیدلیل، مشاهداتمونرو فیلتر کنیم .
کتاب سبز اصلا سبز نبود، درواقع سیاه بود، شاید سیاهترین کتابی که کسی میتونست بنویسه اما انتهاش قشنگ شد، یک صفحه اونقدر سبز بود که سیاهی کل صفحات رو از یاد میشست.
عادت به طبقهبندی چرا در ذهنما شکل گرفت؟
شاید مکانیزم رو یادمون رفته، شاید طبقهبندی رو ما نکردیم برای ما از پیش تعیین کردن، شاید طبقهای در ذاتش وجود نداشته باشه.
چطور یکنفر بیهویت میشه؟
حس میکنم بیهویتی وقتی شکل میگیره که تنها باشی، درست دیده نشده باشی، تو دستهای که بقیه انتظار دارن قرار نگرفته باشی، یا شایدم منتظر باشی که بقیه به تو هویت بدن.
اصلا شاید هویت برای خود ما نیست برای بقیست، خودمون چیکار داریم به هویت، تمام تلاشمون برای اینه که بقیه مارو بپذیرن.
اگر اینطور باشه پس خودمون چی؟
شاید دوست داریم اونطور که میخوایم مارو بپذیرن ولی آیا میشه؟
یعنی هم ما بخوایم چگونه باشیم و هم سعی کنیم پذیرفته بشیم.
من که فکر نمیکنم، انتخاب با ماست که تصمیم بگیریم در کدام دسته قرار بگیریم.
فکر نمیکنم بشه در تمامی دستهها بود؛ هیچوقت همه باهم نمیشه، لازمه زندگی از دست دادن برای بدست آوردنه.
حس میکنم کل زندگی چه واقعی و چه خیالی یک بازیه، فرقی نمیکنه چی باشه، باید از دست بدی تا بدست بیاری.
