ویرگول
ورودثبت نام
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافییه کم سن و سال خسته در حسرت ایام کودکی | یه آدم فلسفی با نشخوار فکری شدید و درونگرا | نویسنده موضاعات مورد علاقه خودش از علم و تکنولوژی تا بیشتر نویسندگی | یه منتقد همیشه خشک | یه سرکش سرسخت
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافی
خواندن ۱۶ دقیقه·۲۴ روز پیش

خمره‌های سرخ

- اینجا؟

راوی: بله همونجا.

- بسیار خب.

روای: لطفا به دوربین نگاه کنید، و یه دستی رو کراواتتون بکشین.

- خب. خوبه؟

راوی: آره عالیه. بسیار خب. شروع میکنیم. سه، دو، یک، اکشن!

راوی: سلام!

- سلام.

راوی: لطفا خودتون رو معرفی کنید.

- من پروفسور، کالین کروالی هستم. استادیار باستان شناسی و زبان شناسی در دانشگاه آریزونا. حوضه تحقیقات من در زمینه، آثار باستانی مرتبط با تمدن مصر هست.

راوی: بسیار عالی. خب. سوال اول من اینه. این واقعه درست شیش سال پیش اتفاق افتاد درسته؟

- بله.

راوی: برامون شرح بدید. با جزئیات البته.

پروفسور سرش رو تکون داد و عینکش رو جابجا کرد و شروع به تعریف کرد.


سال 2017 بود، اواخر بهار 2017. یک تیم تحقیقاتی بودیم، که به واسطه کشفیات داده‌های ماهواره‌ای نظامی، محل حفاری رو کشف کردیم. یادمه، بعد از تدریس کلاس بود، که دو نفر، یک خانم و آقا کت شلواری، که معلوم بود از طرف دولت اومده بودن، برام قضیه رو شرح دادن و گفتن باید طی 48 ساعت آینده و یا کمتر، بهشون بپیوندم.

منم هیجان زده بودم و اصلا از اینکار بدم نمیومد. برعکس، اشتیاق زیادی داشتم و برای همین عضویت به پروژه رو قبول کردم. مدیریت پروژه به من سپرده شد. چهار نفر رو برای اینکار، به عنوان تیم پیشتاز، انتخاب کردم. البته به اصرار نفر چهارم...

پروفسور بغضش رو قورت داد و چشمانش پر از اشکش را که در آستانه اشک ریختن بود، مالید و به راوی گفت: ببخشید!

راوی: نه مشکلی نیست. دستمال میخواین؟

- نه نه. ممنون.

پروفسور، نفس تندی بیرون داد، و سپس ادامه داد.

- تیم پیشتاز رو برای بررسی‌های اولیه و تعیین محل استقرار کمپ و بررسی محل حفاری از نزدیک فرستادیم. یک تک تیرانداز نخبه سابق نیروی دریایی، که سابقه چتربازی و غواصی داشت، به نام مارتین پنکاست، یه باستان‌شناس به نام پاتریک درایور و یه اعجوبه ماجراجویی، و نامزد رهبر تیم، الیشا هاتاوی و ...

رهبر تیم... خواهرزاده‌ام... نیکلاس کوپر... این چهار نفر نخبه‌هایی بودن که برای اکتشاف فرستادیم. محل مورد نظر درست در مرکز جنگل، در انبوهی از درخت‌ها قرار داشت. ما تقریبا در فاصله بیست مایلی محل حفاری بودیم، همراه کلی افسر نظامی و تفنگ داران ارتش، و کلی تجهیزات. من میخواستم شخصا همراه تیم پیشتاز باشم، ولی فرمانده نظامی عملیات، سرهنگ هاردی، میگفت هدف تیم پیشتاز همین هست و ما باید طی چند روز پشت سر اونها حرکت کنیم...

راوی: امم ببخشید که شما رو همینجا متوقف میکنم، ولی تا جایی که عموم میدونن، حدود سه سال پیش تو دادگاه شهادت دادین که سرهنگ رهبر عملیات نظامی در تیم نبود، به عبارتی، اصلا هیچ نیروی نظامی به جز سروان پنکاست در تیم شما نبود. در واقع گفتید که سرهنگ برای عملیات و بازیابی شما به محل همراه تیمش اعزام شد.

- من در دادگاه چنین شهادت دادم، بله! اما، درواقع وکلا به من گفتن، نیازی نیست حتما بگم که سرهنگ و تیمش بخشی از پروژه بودن و به عبارتی، حتما بگم که ما هرگز نتونستیم اونها رو بازیابی کنیم.

راوی: یعنی میخواین بگید که، سیاست تعیین میکرد، که شما به اجبار و واقعیت که حتی سرهنگ کاری از دستش بر نمیومد، باید ازش دفاع میکردین؟

- کاملا درسته.

راوی: اما این برخلاف قوانین دادگاه هست. شما در جایگاه سوگند خوردید!

- درسته... حتی خنسو هم سوگند خورده بود!

راوی: ببخشید؟

- بذاريد ماجرا رو تمام کنم. ما در فاصله دور از محل چند روز در انتظار بودیم. فقط میتونم بگم ماورا طبیعی بود. سیگنال‌های رادیویی، در هر فرکانس و کانالی، بعد از سه دقیقه مختل میشدن، تا جایی که تمام خطوط از کار افتاد. ما ارتباطمون رو با تیم از دست دادیم. تا جایی که ناپدید شدن...


- نیک! نیک!

نیک سرش رو برگردوند و به الیشا نگاه کرد. پشت سر الیشا، پاتریک درایور در حال عکس گرفتن بود. نیک به سمت الیشا رفت و گفت: چیشده.

الیشا به تنه درختی اشاره کرد و گفت: نگاه کن! هیروگلیف مصری!

پاتریک تا این رو شنید، از لابه‌لای شاخه‌ها و برگ‌ها خودش رو به اون دوتا رسوند و گفت: باورم نمیشه!

سپس شروع به عکس گرفتن کرد. نیک به هیروگلیف نگاه کرد و گفت: مصری‌ها، اونم اینجا؟! ما تو آمریکا جنوبی هستیم!

الیشا گفت: شگفت انگیز نیست؟

صدای فندک اومد و هرسه برگشتن و پشت سر خود نگاه کردن. مارتین سیگار برگ خودش رو روشن کرده بود و پوک اول رو دود کرد و با صدای خشن خود گفت: شما بچه‌ها کارتون با نقاشی تموم نشده؟

پاتریک: هی مرد. ما بچه‌ نیستیم. من 29 سالمه.

مارتین پوک سوم رو دود کرد و گفت: حالا هرچی. راه بیفتین. آمازون پر مارهای گنده هست. من فقط یه برتا و h1 کلت دارم. اینا رو آوردم محض روبه‌رو شدن با قاچاقچیا، نه نجات دادن جوجه‌هایی مثل شما.

نیک: سیگارت رو خاموش کن، فقط کافیه یه اشتباه ازت سر بزنه و کل جنگل آتیش بگیره.

مارتین اخم کرد و پوک آخر را دود کرد و سیگار رو در زمین پر از خاشاک و برگ‌های خشک انداخت و با پوتین سیاه ذغالی خود، له‌ کرد و گفت: علاقه‌ای ندارم به حرف یه جوجه گوش کنم! بریم!

سپس به جلوداری مارتین با کمی مکث، به راه افتادن. پاتریک درایور حال فیلم برداری بود.

پاتریک: پاتریک درایور هستم. باستان شناس. در حال حرکت به سمت محل حفاری هستیم. دور و بر پر از درخت هست. جلوم هم بچه‌ها هستن. اولین نفر خوشگل و پرنسس تیم ما! الیشا شگفت انگیز. می‌بینید مثل لارا کرافت لباس پوشیده!

الیشا برگشت و با لبخند بزرگ که کمی با خنده همراه بود به دوربین نگاه کرد و سپس دوباره رو به جلو نگاه کرد.

پاتریک اضافه کرد: و بعد از اون، نیکلاس کوپر، اونیه که پیراهن جلوباز خاکی رنگ پوشیده، رهبر تیم. و جلوی اون بداخلاق و جانباز کارکشته، همونی که مثل موتور سوارهای آمریکایی پوشیده، سروان مارتین پنکاست.

پاتریک لنز دوربین رو به خودش برگردوند و با نجوا گفت: آدم مزخرفیه!

بعد از سه ساعت، پیاده روی در جنگل، مارتین توقف کرد و دستش را مشت کرد. کل تیم بلافاصله ایستاد.

مارتین: کوپر، همینجا بمون!

مارتین، اسلحه خود را مسلح کرد و به جلو حرکت کرد. سپس پشت یک درخت سنگر گرفت. پاتریک همچنان در حال فیلم برداری بود. از لباس تماما سیاه و موهای کوتاه و ریش و سبیل مشکی مارتین و جلیقه نظامی با نماد گرگش، فیلم می‌گرفت. مارتین رو به تیم و کرد و با حرکت اشاره به آنها گفت که پیشروی می‌کند. سپس به جلو حرکت کرد. مدتی گذشت، و همه مضطرب. الیشا دستی بر موی دم اسبی و سپس چتری جلوی صورتش کشید و گفت: پس چرا نمیاد؟

پاتریک: دارم نگران میشم! دارم نگران میشم! نباید میگفتم آدم مزخرفیه!

نیک و الیشا سرشون رو برگردوندن و به پاتریک زل زدن. پاتریک گفت: چیه!

اندکی بعد، مارتین داد زد: بیاین! امنه.

بچه‌ها حرکت کردن. پاتریک کلاه لبه دارش رو در آورد و مجدد گذاشت و بندش رو سفت کرد و دستی بر تیشرت نخی صورتی خود کشید. مارتین ایستاده به ورودی یک غار با سیستماتیک غیر طبیعی نگاه می‌کرد. بچه‌ها با تعجب قدم‌های کمتری برمی‌داشتند و به ورودی غار خیره شده بودن. غار دهانه‌ای عظیم داشت و ورودی آن به شکل یک چشم حوروس بود و حکاکی‌هایی به هیروگلیف در ورودی غار وجود داشت، و دیواره غار از سنگی سخت و براق، و به رنگ ذغال بود. ورودی غار بسیار تاریک بود و اما ندای ساکتی شنیده می‌شد. ندایی که هیچ کس نمی‌دانست هوهو باد هست، یا نفرین! نیک، چراغ قوه خود را روشن کرد و به درون غار پا گذاشت. بقیه نیز به دنبال او راه افتادند و پاتریک با دوربین یک عکس از ورودی غار گرفت و فلش...


پس از فلش دوربین، سرباز به عقب رفت و داد زد: محموله بعدی!

در کمپ نظامیان، گرد و خاک زیادی بلند شده بود و ماشین‌های نظامی در صف بازرسی در رفت و آمد بودند. پروفسور و سرهنگ، با اخم‌ها در هم رفته به دلیل گرد و خاک، به سمت چادر در حرکت بودند. هلیکوپترها از بالا سرشان رد میشد‌ند.

سرهنگ خطاب به پروفسور که در کنار او در حال راه رفتن بود، با فریاد رسا به دلیل ازدحام صوت گفت: پروفسور! سه روز از اعزام تیم پیشتاز گذشته! مهلت 72 ساعت اونها تموم شده و الان باید گزارش داشته باشیم، که اونم الان نداریم. وقت ما رو به اتمامه و الان باید برای حرکت اقدام کنیم.

پروفسور نیز با فریادی رسا گفت: نگران نباش! یکم دیگه وقت بده. اونها از پسش بر میان. الان کانال‌ها کار نمیکنن و ما مجبوریم صبر کنیم. تا غروب امروز فرصت بده.

سرهنگ: بهتره که به قولت عمل کنی. وگرنه دادگاه نظامیت میکنم!

- من؟ من فقط یه باستان‌شناس هستم، نه یه نظامی مثل خودت!

سرهنگ: از الان که تو پروژه شرکت کردی یه نظامی محسوب میشی.

سپس برگشت و به افسر داد زد: همه نیروهای رو آماده کن، امشب حرکت می‌کنیم!

پرفسور، راه رفتن سرهنگ رو تعقیب کرد و سپس برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. انبوهی از نفربرهای نظامی درحال حرکت بودند و آماده اعزام. سپس در دل خود دعا کرد که همه چیز به خوبی پیش برود. سپس برگشت و به دنبال سرهنگ به سمت چادر رفت.


مارتین به سمت تاریکی حرکت کرد و چراغ قوه را از دست نیک گرفت. فقط بیست قدم برداشته بود که ناگهان، پاتریک دوربین خود را تکان می‌داد و گفت: اه! لعنتی! این یهو چه مرگش شده!

الیشا برگشت و به پاتریک گفت: چیشده؟

پاتریک گفت: نمیدونم، فقط از کار افتاده. احتمالا منشا تداخل مغناطیسی این غار باشه که نمیزاره سیگنال‌ها در تراشه عبور کنن و تونل زنی کوانتومی رخ میده، در نتیجه، داده‌ها مخدوش میشن؛ پس عملا نمیتونه فیلم برداری کنه.

الیشا با کمی گیج شدگی به پاتریک زل زده بود.

پاتریک گفت: دکتری کامپیوتر دارم.

الیشا که تازه این رو فهمیده بود به نشانه تایید سرش رو تکون داد و به راه رفتن ادامه داد. ناگهان به چهره مضطرب نیک برخورد که در تاریکی دنبال چیز مهمی می‌گشت.

الیشا بازو نیک را گرفت و گفت: نیک. چیشده؟

نیک با چهره عرق کرده رو به الیشا کرد و گفت: مارتین! اون اینجا نیست!

پاتریک که تازه این رو فهمیده بود، استرس شدیدی گرفت و گفت: بچه‌ها! فک کنم اوضاع داره خیلی سریع از کنترل خارج میشه!

سپس به سمت اونها راه افتاد. هر قدمی که بر میداشت، به دلیل نامعلومی، به پشت سرش برمی‌گشت و به ورودی غار نگاه می‌کرد و تعرق صورتش بیشتر می‌شد. نیک از لابه‌لای پاهای پاتریک، در ورودی غار چیزی رو میدید که بقیه نمیدیدن، حتی پاتریک؛ دخترکی با موهای آشفته و چشمان سبز! نیک به نفس نفس افتاد. الیشا رو به نیک گفت: نیک؟ نیک!

نیک رو به الیشا کرد. صورتش کاملا خیس بود. الیشا گفت: عزیزم. چیشده؟

نیک گفت: فقط بیا مارتین رو پیدا کنیم و برگردیم کمپ!

پاتریک که به اونا رسید، گفت: موافقم! بیاین سریع‌تر بریم!

نیک با دهان باز سرش رو به نشانه تایید تند تند تکون داد و به سمت تاریکی درون غار حرکت کرد ناگهان،

- نیک!

نیک با دلهره برگشت. پاتریک اون رو با ترس صدا زده بود و گفت: الیشا!

الیشا ناپدید شده بود! اونها اصلا از هم فاصله نداشتن، ولی الیشا اونجا نبود! پاتریک شروع به لرزیدن کرد و با چهره تُرشيده و پر از ترس گفت: دیگه دارم میترسم!

صدایی در گوش نیک نجوا کرد. صدای یک مرد حکیم بود. نجوا صدا چنین بود: هدیه‌ام به شما مهمانان ناخوانده‌ام، مرگ!

نیک پلک زد. میخکوب شد. همین که پلکش را باز کرد، همان دخترک بود، اما روبه پاتریک و سرش را به او برگردانده بود، تا به نیک نگاه کند. چشمان سبزش در تاریکی غار، به رنگ زیتونی در آمده بود و از لابه‌لای موهای آویخته‌اش به سختی نمایان بود. سپس نیک پلک دوم را زد، دخترک آنجا نبود! نیک ترسید. و گفت: پاتریک! پاتریک! ههه همین الان، یه دختر بچه اینجا ندیدی؟!

پاتریک تو جوابش گفت: نیک!... دارم میفتم!

ناگهان پاتریک با هیکل بزرگش رو به صورت خود نقش بر زمین شد و دخترک پشت سر او با دستان آغشته به خون ظاهر شد، و بر روی زمین حالت چهارزانو نشسته بود و در حال ور رفتن با ستون فقرات متمایل به قرمز پاتریک بود!

نیک ترسیده بر زمین افتاد و به سمت عقب خزید، ناگهان دخترک خیلی سریع و بی درنگ، با نگاهی تیز رو به او برگشت، و نیک بلافاصله، بی تحرک وایساد. با خودش فکر کرد شاید آن موجود هر چیز که هست، اگر حرکت نکند، او را تشخیص نمی‌دهد. دخترک از جایش بلند شد و به سمت نیک قدم بر میداشت. سپس خم شده و چهار دست و پا و مانند عنکبوت حرکت می‌کرد. نیک بسیار ترسیده بود و میخواست فرار کند، اما از جایش تکان نخورد. دخترک به مقابل صورت نیک رسید. نیک به تپش قلب افتاد. دخترک از لابه‌لای موهایش، به چشمان او نگاه کرد. سپس دستش را به چشم چپ نیک دراز کرد و ناگهان، چیز چسبناک و کروی شکلی از مقابل چشم راست نیک در دست دخترک در حرکت بود و دخترک آن را در دهان خود گذاشت! نیک گیج شده بود. آن چشم چپش بود! اما چرا چیزی حس نکرد! چرا دردی حس نکرد! چرا خونی نریخته بود! نیک به لرزش افتاد، و دخترک پس از قورت دادن کره چشم نیک، از گوشه چشم به او زل زد. نیک بیشتر بر تپش و لرزش آمده بود، ناگهان، شاخه کلفت و بزرگی مانند تبر بر سر دخترک فرود آمد و سر دخترک را مانند عروسک، به شکل حرف Y درآورد! نیک ترسیده و به عقب خزید و دست بر کاسه خالی چشمش گذاشت. او تازه درد را به دلیل کاهش هورمون‌های ترس حس کرده بود. در مقابلش، مارتین که تماما عرق کرده بود و لاله گوشش گزیده شده و خونی شده بود، به بدن بی‌جان دخترک گفت: هیولا لعنتی!

سپس دست نیک را گرفت و بلندش کرد و گفت: بجنب! باید بزنیم به چاک!

نیک گفت: نههه! نههه! الیشا!

مارتین: متاسفم پسر! ولی اون گم شده.

ناگهان صدای آشنایی شنیدن. الیشا بود که در حال دویدن به آنها بود و میگفت: واینسید! واینسید! فقط بدویین! ناگهان دخترک که بی‌جان طلقی می‌شد و سرش به شکل Y بود پرید و دستش را در شکم الیشا کرد و خون زیادی فوران کرد. الیشا بر زمین افتاد. نیک فریاد زد: الیشاااا!

دخترک سوراخی که در شکم الیشا بی‌جان ایجاد کرده بود را شکافت و سپس توده‌ای از سلول‌های نوپا را از رحمش بیرون کشید و خورد. توده‌ای که فرزند نیک و الیشا بود.

نیک ناامید و با چهره گریان به الیشا برای آخرین بار نگاه کرد. دخترک با دهان خون آلود و چهره وحشتناک خود به آنها نگاه کرد و با جیغی آمیخته با صدای گریه یک نوزاد به آن دو حمله کرد.


ساعت شش بامداد بود، و خورشید جنگل را روشن کرده بود و تدارکات نظامی در محل حفاری آغاز شده بود. پرفسور، مقابل جمجمه قرمز و بی چهره نیک که رو به جسد الیشا بود، ایستاده بود و با بغضی عمیق و چشمانی پر از اشک به او نگاه می‌کرد. سرهنگ به سمت او آمد و گفت: نگاه کن! نگاه کن! بهت نگفته بودم باید زودتر حرکت میکردیم...

سرهنگ به نکوهش پروفسور ادامه میداد، اما پروفسور از شدت غم، از پشت عینکش، صدای هیچ چیز و هیچ کس را نمیشنید، فقط به دهان سرهنگ، که از شدت خشم باز و بسته می‌شد نگاه می‌کرد. ساعتی گذشت و اجساد را با ملافه سفید تمیزی پوشاندند. پروفسور حلقه نامزدی نیک و الیشا را برداشت و آنها را در زنجیر پلاک خود بر گردنش آویخت. سپس غار را به ورودی غار ترک کرد تا نفسی تازه کند. به حکاکی‌های ورودی غار نگاه کرد. هیروگلی‌ها آشنا بودند. این معبد خنسو بود! خدای مصری! او معبد گمشده خنسو را پیدا کرده بود! سوالات زیادی در ذهنش پدیدار شد. اما یاد نیک و الیشا افتاد. تصمیم گرفت نام عملیات را کوپرنیک بگذارد. از نام نیک کوپر و کوپرنیک که مدل کوپرنیک را کشف کرد و خنسو، خدای ماه. سپس چیزی را پشت سرش حس کرد. به تپه مقابل معبد چشم دوخت. در آن دور دست چیزی بود که به سختی می‌توان دید. شبیه یک انسان بود. پروفسور عینکش را جابه‌جا کرد و چند قدم به جلو رفت و عمیق‌تر نگاه کرد. سپس زیر لب با ترس گفت: خنسو!

آری! آن مومیایی عظیم‌الجثه با سر یک پرنده شکاری، خنسو بود‌. خنسو و پروفسور از آن فاصله به هم چشم دوخته بودند. سپس دخترکی را دید، که کنار خنسو آمده و با دست کوچکش، انگشت سبابه خنسو را در دست گرفت و مانند یک پدر و دختر راه خود را کج کرده و ناپدید شدند!


تیم تولید، در حال جمع کردن وسایل خود بودند و فیلم برداری خود برای ساخت مستند را اتمام کردند و در حال صحبت بودند. پروفسور از پشت پنجره دست به جیب، به بیرون نگاه می‌کرد و سپس دستی بر سینه‌اش کشید. حلقه‌ها را از پشت پیراهنش حس کرد. سپس به سمت راوی رفت.

- آقای کریسی.

راوی کریسی: بله پرفسور؟

- یه لحظه بیاین اینجا.

آن دو به سمت پنجره رفتند تا در خلوت صحبت کنند. پرفسور کراواتش را در آورد و سپس دکمه‌های یقه‌اش را باز کرد و زنجیر حلقه‌ها را باز کرده و حلقه‌ها را به راوی نشان داد و گفت: تا آخر عمرم، قراره بهای اشتباهی رو که کردم رو با خودم حمل کنم و بارش رو به دوش بکشم؛ نیک مثل پسر خودم بود. تنها پسری بود که داشتم. همه اینها...

همه اینها...

سپس رو به ماه کرد و گفت: همه اینها به قیمت پیدا کردن اون بود.

راوی به ماه نگاه کرد و گفت: ماه؟

سپس مکث کرد. خنسو! پروفسور ابتدای فیلم حرف از خنسو زد. پروفسور با چهره‌ای غمگین و نگاهی پر معنا نگاهی به راوی کریسی انداخت. راوی سکوت کرده بود. سپس دستی بر شانه پروفسور گذاشت و گفت: اونها پیش خنسو جاشون امنه.

و سپس رفت. پروفسور رفتن و قدم‌های راوی کریسی را با چشمانش تعقیب کرد و سپس حلقه‌ها رو در مشتش فشرده و با چشمان پر از اشک، رو به پنجره برگشت و به غروب نیلی رنگ آسمان با منظره ماه کامل نگاه کرد. منظره زیبا و آرام بخش و غم انگیزی بود. پر از حس پشیمانی و اندوه، پر از حسی که شیون مردگان در کشتی خنسو، همچون مسافران، به سمت آسمانهای دوردست در حرکت بودند. شش سال از اولین و آخرین دیدار پروفسور با خنسو می‌گذشت...


- اکنون که این کتاب را به پایان میرسانم، تصمیم گرفتم پس از مرگ پروفسور، مستند را بدون سانسور پخش کنم و حلقه‌های نیکلاس و الیشا را در موزه باستان‌شناسی دانشگاه آریزونا به یاد آن اکتشاف‌گرانی که هرگز جان سالم به در نبرده‌اند، هدیه دهم. شش روز قبل از مرگ پروفسور من با او ملاقات کردم و او به من می‌گفت که خنسو به ملاقات اون اومد و به او گفت که با نیک و الیشا مهربون بود، و به اون تضمین داده بود که اون هم در آرامش به اونها ملحق میشه. اون روز حرف پروفسور من رو درگیر خودم کرد. ناشناخته‌ها و فراموش شده‌ها.

راوی کریسی، کتابش بست و سپس بلند شد و جمعیت برای او دست زدند. او به نشانه تشکر، رو به جمعیت، سر تعظیم فرود آورد و سپس سالن را ترک کرد. شب در موزه که همه رفته بودند و تاریک بود، خنسو، مقابل حلقه‌ها نیک و الیشا، ایستاده بود و سپس چهار خمره قرمز و یک خمره طلایی، در کنار حلقه‌ها نمایان شدند. به یاد آن پنج تن. پروفسور کالین کروالی، نیک کوپر، الیشا هاتاوی، پاتریک درایور و مارتین پنکاست. پس از آن، هیچکس، حتی راوی کریسی، هرگز خنسو را ندیدند. خنسو، مسافر شب، هرشب در آسمان ناظر بود. خدای ماه.

بردیا زیبابافی

پ.ن: خوانندگان گرامی، در صورتی که اگر صحنه‌های ترسناک آزارتان داده، ما از شما معذوریم. این داستان با گسترش و سانسور کابوس شبانه بنده ساخته شده.

داستانباستانشناسی
۱۷
۲۰
بردیا زیبابافی
بردیا زیبابافی
یه کم سن و سال خسته در حسرت ایام کودکی | یه آدم فلسفی با نشخوار فکری شدید و درونگرا | نویسنده موضاعات مورد علاقه خودش از علم و تکنولوژی تا بیشتر نویسندگی | یه منتقد همیشه خشک | یه سرکش سرسخت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید