ویرگول
ورودثبت نام
بشیر صابر
بشیر صابرعاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرف‌های درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلم‌ها و کتاب‌ها ‌ (در جستجوی روزهای خوب و روشن)
بشیر صابر
بشیر صابر
خواندن ۲ دقیقه·۲۳ روز پیش

«به جای هویج، برایم گل بیاور»

سلام آقای سفید

امروز چهارمین روز از زمستان است و من، در حالی که این کلمات را برایتان کنار هم می‌چینم، بیش از هر زمان دیگری دلتنگتان هستم. منتظرم با دومین برفِ جدیِ شهر، سراغتان بیایم و بسازمتان. البته حق دارید اگر نخواهید مرا ببینید، از آخرین باری که با هم گپ زدیم سال‌ها می‌گذرد و خوب می‌دانم که این فاصله، تقصیر من بوده است.

راستش را بخواهید، زندگی در این چند سال اخیر آن‌قدر آشفته و شلوغ شد که فرصت نکردم با نشستنِ هر برف روی زمین، دستکش‌های آبی‌ام را دستم کنم و بیایم سراغِ آن شکمِ چاق و مهربانِ شما. البته که دیگر برایم مهم نیست دیگران چه فکر می‌کنند. اینکه می‌گویند «بزرگ شده‌ای» یا «از تو گذشته که آدم‌برفی بسازی»، بماند برای خودشان. شما برای من فقط یک تندیس یخیِ معمولی نیستید. شما رفیقِ تمام زمستان‌های من بودید، از همان کودکی تا همین چند سال پیش.

یادم هست همیشه بعد از اینکه کامل می‌شدید، کنارتان می‌نشستم، یک لیوان شیرکاکائوی داغ می‌گرفتم دستم و برایتان از زمین و زمان می‌گفتم. البته بهتر است بگویم «من» می‌گفتم و شما گوش می‌دادید. من از آن آدم‌های کم‌حرفی هستم که فقط وقتی به کسی اعتمادِ کامل دارند، قفلِ زبانشان باز می‌شود. درست مثل همین حالا که نمی‌دانم چطور شد که به اینجا رسیدم.

این نامه قرار بود یک عذرخواهیِ ساده باشد و کمی ابراز دلتنگی. می‌خواستم از حرف‌هایِ نزده‌ی این چند سال بگویم و شما با آن قلبِ سفید و پاکتان، در سکوت با من همدلی کنید. می‌خواستم دوباره همان حرف همیشگی را بهم بزنید. اینکه یادت نرود تو «پسر زمستانی». همان جمله‌ی معروفتان که می‌گفتید: «ما زمستانی‌ها شاید سرد به نظر برسیم، اما تهِ دلمان همیشه یک آتشِ گرم روشن است که سرمایِ دنیا حریفش نمی‌شود.» چقدر ذوق می‌کردم وقتی یادم می‌انداختید در صبحی به دنیا آمده‌ام که برف می‌باریده...

آقای سفید، خیلی دوستتان دارم. منتظر برف بعدی هستم تا آن خواسته‌ی عجیب‌تان را برآورده کنم. یادتان هست؟ دفعه‌ی قبل خواستید به جای هویج، برایتان «گل» بگذارم. آن موقع به نظرم عجیب بود، اما حالا که فکر می‌کنم شاید می‌خواستید وقتی نفس می‌کشید، هوا بویِ بهار بدهد. هرچند از نظر منطقی وقتی خودِ گل جایِ دماغ باشد، بویش به مشام نمی‌رسد! اما چه اهمیتی دارد؟ منطقِ ما زمستانی‌ها با بقیه فرق می‌کند.
فقط نگفتید چه گلی؟ رز؟ ارکیده؟ یا شاید آفتاب‌گردان؟ تصور کنید با یک آفتاب‌گردان وسطِ صورتتان چقدر بامزه می‌شوید.

البته که این نامه ساختار درستی ندارد، درست مثلِ حرف زدن‌هایِ قدیم‌مان، سیال، بی‌هوا و از تهِ دل. خوشحالم که بالاخره برایتان نوشتم. این روزها هر بار که از سرما می‌لرزم، به جای منقبض شدن، یادِ شما و خاطراتمان می‌افتم و گرم می‌شوم.

امیدوارم به زودی، زیرِ بارشِ برف، دوباره هم‌کلام شویم.

دوستدارِ شما، بشیر پسرِ زمستان

نویسندگیداستانزمستانبرفویرگول
۶۱
۱۳
بشیر صابر
بشیر صابر
عاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرف‌های درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلم‌ها و کتاب‌ها ‌ (در جستجوی روزهای خوب و روشن)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید