به خودم آمدم و ناگهان متوجه شدم که روحی بیش نیستم. جسمم کجاست؟ مرا کجا دفن کردهاند؟ زندگیام چطور تمام شد؟ چطور مُردم و نفهمیدم که مردهام؟ به گذشته بر میگردم و چیزی نمیبینم. سعی میکنم به آینده بروم، اما هی... من مردهام، آیندهای وجود ندارد.
پس روح سرگردان بودن اینگونه است. عجیب است که هیچ چیزش عجیب نیست. انگار قبلا هم بودهام، همه چیز آشناست. صدایی میشنوم، صدای فریاد و شیون. برای من است؟ نمیدانم. به اطراف نگاه میکنم. چرا در قبرستان نیستم؟ چرا هیچ قبری این اطراف نیست؟ چرا این همه روح مثل من اینجاست.
میپرسم اینجا کجاست؟ یکی میگوید ناکجا آباد است. یکی دیگر میگوید ما را اینجا دفن کردهاند. دیگری میگوید دفن نه، سوزاندهاند. هنوز هم صدای شیون را میشنوم.
میپرسم چرا هیچ چیزی از مردنم را به یاد ندارم؟ یکی میگوید خوش به حالت. یکی دیگر میگوید من هم به یاد ندارم. دیگری میگوید وقتی مرگت سریع باشد اینطور میشود، احتمالا به سرت شلیک شده و مردهای.
کم کم یادم میآید. گذشته هم، خیلی آرام و محو ظاهر میشود. تاریک است. زیبا نه، اما پر افتخار است. آینده وجود دارد. میبینمش. مال من نیست، من مردهام. اما برای بقیهمان که زندهاند وجود دارد. مثل خورشید روشن است. خیلی هم زیباست، به زیبایی رنگین کمانهای بهار.
خوشحالم. من در تاریخ و ساعت خاصی تمام شدهام. اما راه تمام نشده است. خوشحالم که آنها ادامه میدهند. خوشحالم که آنها را میبینم و آخر راه را هم.

(امیدوارم تیم ویرگول این نوشته رو تایید و منتشر کنه. خطاب به دوستای عزیزم که پست جدید نوشتند: ممنونم که مینویسید.)