دیروز صبح، هنوز کامل بیدار نشده بودم که ناگهان صدای محکمی آمد. یک کبوتر خاکستری به پنجرهی نیمهباز اتاقم خورد و بیحال افتاد کف اتاق. جا خوردم؛ قلبم تند میزد. چند لحظه فقط نگاهش کردم. بعد آرام بلند شدم و گرفتمش. با احتیاط روی لبهی پنجره گذاشتم تا پرواز کند—اما نکرد.
وقتی دقیقتر نگاه کردم، دیدم چشمهایش مشکلی دارد. انگار دنیا را نمیدید. او را بردم به تراس و کمی آب گذاشتم کنارش. بعد شروع کردم به تحقیق؛ حتی از هوش مصنوعی کمک گرفتم. جوابها چندان امیدوارکننده نبود: احتمالاً بیماری عفونی دارد و ضربه هم کارش را سختتر کرده. شاید چند روز بیشتر زنده نماند.

تنها کاری که میتوانستم بکنم، ساختن گوشهای امن و آرام بود. حداقل اینطوری، روزهای آخرش را بیدغدغهی آب و غذا و در جایی آرام میگذراند. با این حال، برایم بهشدت سخت بود که مقدمات مرگش را فراهم کنم. کارتنی پیدا کردم، ظرف کوچکی آب و گندم داخلش گذاشتم و روی کارتن را با پارچهای پوشاندم تا از باد و صدا در امان باشد. دستم هنگام کشیدن پارچه میلرزید. دلم گرفت. او حتی حیوان خانگیام نبود، هیچوقت نمیشناختمش؛ اما انگار بخشی از دل من هم بیمار و زخمی شده بود.

با خودم کلنجار میرفتم: بعد از آن چه کنم؟ اگر مُرد، جسدش را دفن کنم؟ یا رهایش کنم تا به چرخهی طبیعت برگردد؟ لعنتی، من در مواجهه با سوگ آدم ضعیفی هستم؛ همیشه دیر به خودم برمیگردم. بهخصوص که پرندهها برای من فراتر از پرندهاند؛ شاید منبعی از امید، آزادی، رهایی و اوج. من از همان لحظه که خاکستری را درون کارتن گذاشتم، غمگین و سوگوار شده بودم.
هفتهی گذشته، در دلنوشتهای خودم را به پرندهای تشبیه کرده بودم که نمیتواند پرواز کند، اما با امیدواری و تلاش ادامه میدهد. حالا انگار همان استعاره جان گرفته بود و آمده بود تا سیلی محکمی به صورتم بزند و بگوید: «واقعیت همین است! تو هم همینطوری میشوی.»
با خودم فکر میکردم: یعنی ممکن است حالش خوب شود؟ از عمد پارچه را طوری روی کارتن کشیدم که اگر خواست برود، بتواند. با یک امیدی دلم میخواست که حالش خوب بشود و پرواز کند. از آن مدل امیدواریهایی که میدانی نمیشود، ولی باز هم دوست داری خودت را گول بزنی و با خودت بگویی شاید بشود.

امروز صبح، پیش از هر کاری رفتم سراغ کارتن. نبود. همهجا را گشتم. خاکستری رفته بود. باورم نمیشد؛ انگار واقعا حالش بهتر شده و پرواز کرده بود! چشمهایم پر از اشک شد و لبخندی دراز روی لبهایم نشست.
همان امیدی که خیال میکردم الکی است، به واقعیت تبدیل شد. خاکستری خوب شد. من هم خوشحالتر و امیدوارتر از همیشه، به «ادامه دادن»، ادامه میدهم. شاید نویسندهی زندگی، این ماجرا را در ادامهی همان دلنوشتهام نوشته بود؛ تا نشانم بدهد حتی وقتی فکرش را نمیکنی، اوضاع بهتر میشود—و دوباره پرواز میکنی.

من عاشق آسمان هستم
پ.ن: توی پست بعدی میخوام درمورد مصاحبه شغلی از تجربیات خودم بگم. چون اخیرا مصاحبههای شغلی خیلی زیادی رفتم و نکاتی رو فهمیدم، که بنظرم برای نسل زد خیلی مفید و مناسبه.
پ.ن2: خیلی خوشحالم که فاینالی آفتاب سوزان و گرمای دوزان داره تموم میشه.
(با لحن سهراب سپهری بخونید) سلام بر برگهای خزان. سلام بر باران وقت و بیوقت. سلام بر آسمان ابری. سلام بر لباسهای گرم و پشمی. سلام بر آن سرمایی که مجبورت میکند کسی را بغل کنی. سلام :)
تابستون شما چطور گذشت؟
اگه شما هم ذوق پاییز رو دارید، همینجا براش چند تا سلام بنویسید.