ویرگول
ورودثبت نام
بشیر صابر
بشیر صابرعاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرف‌های درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلم‌ها و کتاب‌ها ‌ (جلوی دهان‌مان را گرفته‌اند، پس با ایما و اشاره حرف‌مان را می‌زنیم.)
بشیر صابر
بشیر صابر
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

آلیس در سرزمین غرایب

روی نیمکتِ ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. هوا گرم بود و خورشید درست از وسط آسمان با شدت می‌تابید. زل زده بودم به رفت‌وآمد ماشین‌ها، که یک‌دفعه دختری کنجکاو با لباسی آبی، زیبا و متفاوت جلویم ایستاد؛ از آن لباس‌هایی که خیلی با چارچوب شهر جور درنمی‌آمد. موهایش هم انگار خود آفتاب بود که با پیچ و تاب از سر دختر بیرون زده بود.

با دستپاچگی نگاهم کرد و پرسید: «ببخشید، شما این‌ اطراف یه خرگوش سفید که کت پوشیده باشه ندیدین؟»

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «نه... چطور مگه؟»

دستی به دامنش کشید، خودش را جمع‌وجور کرد و گفت: «باید پیداش کنم. قرار بود منو ببره پیش کلاهدوز.»

در همان لحظه انگار تکه‌های پازلِ ذهنم سر جایشان نشستند. فهمیدم او کیست و چرا سرگردان است. لبخند تلخی زدم و گفتم: «اشتباه اومدی آلیس... اینجا سرزمین عجایب نیست، سرزمین غرایبه.»

با تعجب نگاهی به اطراف انداخت، بعد با کنجکاوی کنارم روی نیمکت نشست و گفت: «تو منو می‌شناسی؟! سرزمین غرایب دیگه کجاست؟»

خودم را معرفی کردم و گفتم که چطور می‌شناسمش. بعد خیلی آرام برایش توضیح دادم که اینجا کجاست؛ گفتم مردم این سرزمین هرچقدر اصیل‌تر و ریشه‌دارتر باشند، غریبگیِ بیشتری را زندگی می‌کنند. (در این زمان)

برایش از قانونِ نانوشته‌ی اینجا گفتم: «بلاتکلیفی». اینکه فردا برای ما یک کلمه‌ی مبهم است و باید فرسنگ‌ها بدویم تا فقط به «امروز» برسیم. برایش گفتم چیزهایی که جاهای دیگر دنیا، بدیهی‌ترین و عادی‌ترین بخش زندگی آدم‌هاست، اینجا برای ما یک رویای دور و دراز است.

در چشم‌هایش تعجب، دلسوزی، همدلی و البته غم را می‌دیدم. پرسید: «خب... چرا از اینجا نمی‌رین؟»

نگاهش کردم و با قاطعیت گفتم: «اینجا خونه‌مونه، وطنمونه. ما ریشه تو این خاک داریم. اونایی که این سرزمین رو غارت کردن و به جنگ و بدبختی کشوندن باید برن.»

سکوت کرد. حدس می‌زدم که حتی برای آلیس هم اینجا جای عجیب و غریبی باشد. بعد به حرف‌هایم درباره‌ی رویاها اشاره کرد و پرسید: «تو چی؟ تو هم رویایی داری که واسه بقیه مردم دنیا یه چیز معمولی باشه؟»

کمی فکر کردم. خنده‌ی تلخی کردم و گفتم: «خودِ رویا داشتن اینجا کار سختیه؛ اینکه امیدت رو زنده نگه داری و باور کنی یه روز همه‌چیز درست می‌شه. سخته، اما آره... وقتی بچه بودم یکی از رویاهام این بود که "بلوبری" بخورم؛ می‌دونی همون توت‌های آبی‌رنگِ توی کارتون‌ها. همیشه برام یه میوه‌ی جادویی و شگفت انگیز بود، با اون رنگ آبی و ظاهر جالبش، اما خب دست‌نیافتنی و گرون‌قیمت هم بود، برای همین هیچ‌وقت حتی از نزدیک هم ندیدمش.»

آلیس لبخند قشنگی زد. دستش را برد داخل جیب لباسش و چهار توت آبیِ کوچک و تازه بیرون آورد. آن‌ها را گذاشت کف دستم، به چشم‌هایم خیره شد و گفت: «هر رویایی، هرچقدر هم سخت و دور، بالاخره یه روز راهش رو به واقعیت پیدا می‌کنه. حالا چه رویای آزادی و خوشبختیِ مردم این سرزمین باشه، چه مزه کردن این توت‌های آبی.»

بلند شد، دامنش را تکاند و گفت باید هر طور شده خرگوش سفید را پیدا کند. کلاه لبه‌دارم را از سرم برداشتم و به سمتش گرفتم: «این رو بگیر، آفتابِ اینجا خیلی تند می‌تابه.» تشکر کرد، کلاه را روی سرش گذاشت و رفت.

دوباره تنها شدم. این‌همه حرف زده بودیم و هنوز اتوبوس نیامده بود. یکی از توت‌ها را به بینی‌ام نزدیک کردم، بوی چیزهای جادویی می‌داد، چشم‌هایم را بستم و خیلی آرام خوردمش؛ مزه‌ی ملس و جالبی داشت (چیزی بین ترشی گوجه‌سبز و شیرینی انگور)، اما حسِ شگفت‌انگیز و رویاگونه‌اش تمام وجودم را پر کرد. البته خیلی زود هم تمام شد. چشم‌هایم را باز کردم.

سه توت آبیِ دیگر را با احتیاط گذاشتم توی جیب پیراهنم، درست روی قلبم. این‌ها دیگر فقط میوه نبودند؛ نشانه‌ای بودند از رویاهایی که بالاخره یک روز واقعی می‌شوند.


شما اگه آلیس رو می‌دیدین بهش چی می‌گفتین؟
من اگه دوباره ببینمش بهش میگم که این سرزمین پر از قهرمانه، کلی دشت لاله داره و تقریبا همه جا یک سروِ ایرانی با افتخار ایستاده.

داستانایرانکتابفیلمزندگی
۲
۰
بشیر صابر
بشیر صابر
عاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرف‌های درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلم‌ها و کتاب‌ها ‌ (جلوی دهان‌مان را گرفته‌اند، پس با ایما و اشاره حرف‌مان را می‌زنیم.)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید