بعضی داستانها را برای خوابیدن و بعضی دیگر را برای بیدار شدن مینویسند. از بین تمامشان یکی را خیلی دوست دارم، آن هم داستان کتنیس اِوِردین است.
دختری از منطقه دوازده که داوطلب میشود به جای خواهر کوچکترش در «بازی گرسنگی» (The Hunger Games) شرکت کند. همه چیز از همین فداکاری و شجاعت شروع میشود. چون هر کسی که مجبور به این بازی شود، میداند که شانس زیاد برای زنده ماندن ندارد.

در «بازیهای گرسنگی» حکومت هر سال از هر دوازده منطقه، دو نوجوان را انتخاب میکند. مجموعا بیست و چهار نفر، همهی آنها مجبور هستند برای نجات جان خود، دیگری را بکشند. آخرین نفری که زنده بماند برنده است.
اما چرا باید چنین بازیهای وحشتناک و غیرانسانی ترتیب داد؟
در ابتدای داستان به ما میگویند که این بازیها برای سرگرمیِ رئیس حکومت (پرزیدنت اِسنو)، سرمایهداران و مردم پایتخت (کپیتول) است. تصور کنید یک عده پای تلویزیون لم داده و در حالی که تنقلات میخورند، شما را تماشا میکنند که چطور برای بقا، مجبورید دوست خودتان را بکشید.
اما وقتی در داستان عمیقتر میشویم، معلوم میشود که این بازیها صرفا برای سرگرمی نیستند و اهداف سیاسی و حکومتی دارند.
پرزیدنت اِسنو همراه بعضی دیگر از مردم در پایتخت زندگی میکند. جایی که همه سرمایهداران حضور دارند. جایی که همیشه مهمانی به راه است. جایی که مد و فشن حرف اول را میزنند. جایی که غذا و نوشیدنی خیلی بیشتر از نیاز کل مردمش است. جایی که زندگی عالی است.


در طرفی دیگر با کلی فاصله از پایتخت، دوازده منطقه وجود دارد. در هر منطقه مردم در فقر شدید و نبود امکانات زندگی میکنند. برای داشتن نیازهای اولیه مجبور هستند به شدت کار کنند، که در نهایت بیشتر دسترنجشان به حکومت، سرمایه داران و مردم پایتخت میرسد.

اما رئیس حکومت چطور مردم را در برابر این همه ظلم ساکت نگه میدارد؟
تفرقه بنداز و حکومت کن
پرزیدنت اسنو میداند که اگر مردمِ دوازده منطقه متحد شوند، حکومتش را سرنگون میکنند. برای همین او مردم دوازده منطقه را از هم دور کرده است، راههای رفت و آمد را بسته و هرگونه ارتباط را هم قطع کرده است.
همچنین در بازی گرسنگی، او دوازده منطقه را در مقابل هم قرار میدهد و باعث میشود که مردم هر منطقه نسبت به منطقهی دیگر احساس تنفر و دشمنی پیدا کنند.

مردم را بترسان تا جرئت اعتراض نداشته باشند
بازیهای گرسنگی به اندازه کافی وحشیانه و ترسناک هستند. اما هر کسی که در مقابل این بازیها هم اعتراضی کند، همانجا توسط ماموران سفیدپوشِ صلح کشته میشود.
این یک نمایش ترس است، که ممکن است باعث شود مردم فکرِ اعتراض و مخالفت را هم از سرشان بیرون کنند.


مشکل، فقر و بدبختی
او چنان مردم دوازده منطقه را درگیر زنده ماندن و تلاش برای بقا کرده، که نه فرصت و نه انرژی باقی نمانده است تا مردم در برابر این همه ظلم بایستند.
تا اینجا فهمیدیم که ماجرای کلی از چه قرار است. اما آیا همینطور باقی میماند؟ آیا رئیس حکومت، پرزیدنت اسنو همچنان میتواند به ظلم علیه مردمش ادامه دهد؟ اینجاست که کتنیس اوردین وارد میشود.

کتنیس با فداکاری کارش را شروع میکند، با هوش و ذکاوت ادامه میدهد و اولین اعتراض شجاعانه خودش را در انتهای بازیِ اول، مقابل همه نشان میدهد.
او ناخواسته باعث میشود مردم دوازده منطقه با هم متحد شوند. شجاعت او به تمام مردم سرایت میکند، همه در هر جایی شروع به ایستادن میکنند. فقر و بدبختی که زمان و انرژی را از مردم گرفته بود، حالا خود نیرویی میشود برای اعتراضی محکمتر.
و کمی بعد انقلاب میشود. مردم بالاخره به عدالت و آزادی که لایقش بودند، میرسند. پیشنهاد میکنم حتما مجموعه فیلمهایش را ببینید. چهار قسمت است و هر قسمت خیلی جذاب، مهیج و پرکشش ساخته شده است. بازیهای گرسنگی فقط برای سرگرمی نبودند، داستان کتنیس و شجاعت و ایستادگیاش هم همینطور.

از آنجایی که دسترسی آزاد به اینترنت نداریم، من کلی گشتم و این مجموعه فیلم را در سایتی پیدا کردم که بتوانید بدون دردسر دانلودشان کنید. دانلود فیلم The Hunger Games 2012 – سریال بلاگ (هم نسخه زیرنویس و هم نسخه دوبله بدون حذفیات)
در جایی از فیلم، هیمیچ مربی کتنیس به او میگوید که وقتی در بازی هستی فراموش نکن که دشمن واقعی کیست.
اینجا هم یادمان نرود که دشمن ما ویرگول یا محدودیتهایش نیست. ارجاع به بیوگرافی صفحهام.
سپاس از تیم ویرگول.