بعد از حدود ۹۰ روز، (فیلتر)نت وصل شد. اولین کاری که کردم باز کردن اینستاگرام بود. کمی از خبرها را خواندم و احساساتِ مختلفی را که به سمتم هجوم میآوردند، یکییکی پس زدم؛ الان وقتش نبود، شب که شد به قلبم راهشان میدهم. میدانی؟ خوبی تاریکی این است که میتوانی بدون اینکه کسی بفهمد، گریه کنی.
در میانِ پستها، ویدیویی از بازیگوشی یک بچهگربه دیدم؛ با آن چشمهای بزرگ و صورتِ کوچکش خیلی بامزه بود. طبقِ معمول آیکون اشتراکگذاری را زدم و میخواستم برای تو بفرستم که ناگهان انگشتم روی صفحه خشک شد، چشمهایم تار شد و گلویم سنگ برداشت. تو… یادم آمد تو دیگر اینجا نیستی.
اولین ماهِ زمستان بود که آن اتفاق افتاد. بعد از کلی روز بیخبری، تو را دفن کردیم؛ البته نه خودِ خودت را، فقط چند تا از لباسهای تازهی توی کمدت را. دایی میگفت بالاخره باید قبول کنیم و این به همهمان کمک میکند.
اما آن روز مامان حالِ دیگری داشت: «بچهام گم شده، شاید هم گرفتنش. برین وثیقه بذارین، برین دنبالش بگردین، نجاتش بدین… نکنه الکی الکی اعدامش کنن! بچهام نمرده، بچهام اون بیرونه، بذارین برم دنبالش. کی رو دفن کردین؟میگم بچهام بیرونه، ولم کنین، خودم میرم دنبالش»
آن روزها گذشت اما سیاهی نه. بعضی وقتها فکر میکنم مامان دیوانه شده، بعضی وقتها هم کنارش مینشینم و با هم منتظر میمانیم تا تو برگردی.
سوگ همیشه انقدر سخت است؟ یا کیفیتش فرق میکند؟ مثلاً وقتی یک پیرمرد ۸۶ سالهی دوستنداشتنی میمیرد، سوگش آنقدرها هم سخت نیست؛ حتی شاید خوشحال شوی که دیگر نیست. اما وقتی یک (یا هزاران) جوان کشته میشود، فکر میکنم چیزی که تجربه میکنیم، خیلی بیشتر از یک سوگِ معمولی است.
با این حال هنوز سر پا هستیم و ادامه میدهیم، هم زندگی و هم مسیر را.

گفتهاند وضعیت اینترنت به قبل از آن موقع برگشته است، اما زندگیهای ما نه. بله... پرندهی توی قفس وقتی بفهمد که میتواند توی آسمان پرواز کند، دیگر توی قفس نمیماند.
تقدیم به آن عزیزان...