#آخرین مسافر
صف نانوایی مثل همیشه شلوغ بود.صدای همهمه ی مردمِ درون صف شنیده می شد. بالاخره صدای صاحب مغازه بلند شد:
-همه به صف بایستید، به نوبت خدمات ارائه می دیم!
زنبیل قرمز مامان از زیر چادر گُل گُلیش بیرون زده بود.من هم دست مامان رو از روی چادر محکم گرفته بودم.
-مامان!کی میریم خونه!؟ چقد شلوغه!
-گفتم بامن نیا!گوش ندادی دیگه،صبر کن الان نوبتمون میشه.
داشتم با انگشت تعداد خانم هایی رو که جلوی ما توی نوبت بودن را می شمردم.صدای زنی غریبه توجه ام رو جلب کرد.
زنی قد بلند با چشم و ابروی مشکی و خالی کنار لبهایش بود.الان که فکر می کردم ،در محله دیده بودمش.
روبه مامان کرد و درحالی که گوشه ی چادرش به دندانش گرفته بود گفت:
معصومه خانم!شنیدی چی شده!؟ خدا به دادمون برسه!
مامان که چشاش مثل تیله ی بازی گرد شده بود با دهانی باز گفت:
-چی شده مگه؟
-میگن دیشب کربلایی غلام خواب دیده که نصرت خان خدابیامرز،با یک مینی بوس اومده و از محله کلی مسافر سوار ماشین کرده و مسافرت برده!
-بلا به دور، حالا راسته!؟
به این طرف و آنطرف نگاه کرد و گفت:نقل صحبت محل شده!چطور نشنیدی؟
من هم که چیزی از حرف هاشون سر درنمیاوردم،نگاهشون می کردم.
چند خانم دیگر هم به آن ها ملحق شدند و همهمه ای کل صف را گرفت.
مامان چهره اش گرفته شد.سریع نان را گرفتیم و به خانه برگشتیم.
خانجون کنار حوض دست و صورتش را می شُست.
تا دیدمش دست مادر رو ول کردم و رفتم سمتش و بغلش کردم.
مامان هم سلامی داد و سریع وارد خانه شد!
صدای صحبتش با بابا به وضوح شنیده می شد که داستان ره برایش تعریف می کرد و به آرامی می گفت:
مردم یه لیستی از آدمایی که قراره باهاش برن رو دارن!
و به حالت نجوا گفت: خاله زینت و خانجون هم بینشونن.
پدر که قیافه اش برافروخته شده بود ،گفت:
این چه حرفاییه دیگه! استغفرالله مگه حضرت یوسف خواب دیده!!
-وا! اینجور نگو،خدا قهرش میاد! سیده، کربلایی غلام و تو مومن بودنش شکی نیست.
یک هفته از این قضییه می گذشت و مردم می دیدند که تعداد افرادی که از دنیا می روند رو به افزایش هست.
یک روز که در مدرسه بودم ، متوجه شدم دوستان درمورد موضوعی صحبت می کنند و چیزی را از من مخفی می کنند.
کنجکاو شدم.بالاخره یکی از بچه ها به من گفت که خانجونم فوت کرده.
زدمزیر گریه ،حالا بیا درستش کن! دوستم از ترس گریه می کرد.قشقرقی به پا شد.
دوان دوان به خانه آمدم .دیدم همه پشت در خانه ی ما جمع شده اند و بابا به دیوار تکیه داده و گریه می کند.
دویدم بغل مامانم.سرم را روی شونه ش گذاشت.
گفتم مامان ،خانجون کجاست؟
آهی کشید و گفت:
آخرین مسافر مینی بوس نصرت خان بود..
#دنده عقب با اتو
#بهناز_خدابنده_لو