- بیا.. اینم در. راحت باز میشه، تازه روغن کاری شده.
ابرویی بالا انداخت و به در نزدیک شد. درِ چوبی، حکاکی شده و قشنگی بود.
+ چوبش از جنس چیه؟
- گردو.. خیلی مرغوبه. نمیدونی چقدر پول پاش خورده.
در رو با نوک انگشت هاش لمس کرد و سطح صیقلی رو به خاطر سپرد. سمتش برگشت.
+ الان با این در چیکار کنم؟ توش چیه؟
- خب.. یکم عجیبه..
+ به هرحال همش آتیشیه که از زیرِ سر تو بلند میشه.. زودتر بگو.
- این در معمولی نیست.. خاصه. اگه بازش کنی و ازش رد بشی، آزاد میشی. آزاد و رها. و دیگه عذاب وجدانی هم نداری، از زندگی و خاطره ی همه ی آدم ها و چیز ها پاک میشی. انگار از اول اصلا وجود نداشتی. چطوره؟ نمیخوای واردش بشی؟
با تردید قدمی از در فاصله گرفت.
+ ام.. نه.. فکر نمیکنم. چرا باید بخوام پاک بشم؟
اون شونه بالا انداخت و لبخند نامهربونی زد:
- مگه به خودکشی فکر نمیکردی؟
اخم کرد و دست به سینه شد.
+ خیلی بی ادبانه است که همچین چیزی رو بگی.
- بیخیال.. این از اون حتی بهتره. دیگه هیچکس ناراحت نمیشه، هیچ دردی نداره، و دیگه اصلا وجود نخواهی داشت. چرا امتحان نمیکنی؟
+ چون احمقانه است!
- خودکشی احمقانه نیست؟
+ اون.. اون فرق میکنه!
- این حتی بهتر هم هست.. امتحانش کن.
آهی کشید.
+ یه جوری میگی امتحانش کن انگار که میتونم چندین بار امتحانش کنم.. این یه چیز دائمیه، شوخی نیست.
- برای تو چه فرقی میکنه؟ راحت میشی دیگه! ناز نکن!
+ ناز نمیکنم! ببین.. تو نمیفهمی.. تو اصلا آدم نیستی!
- تو خودت منو ساختیا.. پس آدمیزادی حساب میشم.
+ نمیفهمی. بیخیالش شو.
- خب بگو تا بفهمم آدمیزاد!
دوباره از یأس آهی کشید و لب برهم فشرد، سمتش برگشت:
+ من نمیتونم توی این دنیای بی رحم ولش کنم. نامردیه! هرچیم باشم.. نمیتونم برم.
- از ذهنش پاک میشی.. بهتر از این؟
+ خب همین! این ناعادلانه است.. چرا من فقط تصمیم بگیرم از ذهنش پاک بشم؟ نمیدونم اونجوری چجوری زندگی میکنه!
- مطمئن باش از الانش بهتره!
چشم چرخوند و دوباره سمت در برگشت.
+ واو ممنون. ولی من هرگز قرار نیست انجامش بدم.
- جدی میگم.. تو فقط سخت ترش کردی. وقتی نیستی، بهتره که اصلا نباشی! اگه نبودی، همه چیز راحت تر بود. یه مشکل رو از ذهن های بقیه پاک میکردی. یه درگیری کم میشد. اکسیژن کم تری مصرف میشد. قاصدک های کمتری کنده میشد. شاید اشک های کمتری ریخته میشد.
+ خب.. خب.. شاید خنده ها هم کمتر میشدن! هرچیم باشم یکی دونفرو که خندوندم!
- همیشه دلیل برای خنده پیدا میشه. خیلی خودتو دست بالا میگیری.
با کلافگی هوفی کرد و سمتش برگشت:
+ الان تو قصدت از این حرفا چیه؟
- ببین.. اگه نبودی، بلاخره یه دلیل برای ادامه پیدا میکرد. نه اینکه نبودنت بشه دلیل زجرش. اگه نبودی، به زندگی ادامه می داد. همه میدن. شاید هیچوقت اونقدر با شدت عاشق نمیشد، اما همینم براش بهتر بود. فقط ولش کن. اذیتش میکنی!
+ خیلی بی رحم حرف میزنی. مگه خودش بهت گفته ها؟
- برای تو چه فرقی میکنه؟ فقط از اون در کوفتی رد شو و راحتمون کن!
+ نمیرم. نمیخوام.
- چرا؟ چته؟!
+ بی رحمیه. ناعادلانه است. قول دادم هیچوقت تنهاش نمیذارم.. بعد یهو پاک بشم؟ بی هیچ حرفی؟ بی اجازه؟ هیچکس نمیفهمه، ولی خودم که میفهمم چه قولی رو شکستم!
- قول ها برای شکستن ساخته شدن.
+ نه نشدن! تنهاش نمی ذارم. حتی اگه خودش هم بهم بگه، خودمو پاک نمیکنم.. اینجوری نمیتونم بفهمم چجوری ادامه داده. اصلا ادامه داده؟ حالش خوبه؟ اینجوری نمیتونم ازش مراقبت کنم.. من همه ی این سختی و آسونی هارو خواستم! ناامید نمیشم.. از دستش خلاص نمیشم. نمیذارم از دستم خلاص بشه.
از لحنِ قاطع و پرامیدش آهی کشید و عقب گرد کرد، مستقیم به همون تاریکی ای که ازش اومده بود.
- آه.. آدمای احمق. باشه، هر غلطی میخوای بکن! این در رو هم میگم بیان تخریب کنن.. حیفِ پولش.
ساکت به درِ چوبی رنگ با مارپیچی های زیبا زل زد و با تموم شدنِ صدای قدم ها، بلاخره نگاه گرفت.
نفس عمیقی کشید و لبخند زد، و از دری که بخاطرش درختِ گردویی چندساله رو قطع کرده بودند، دور شد..
