
هنگامی که در شهر قدم میزنی و به بیرون چشم میدوزی، شیاطینی را میبینی که در میان انسانها در تکاپو هستند و برای رسیدن به لذتهای حقیرانهی خویش میکوشند.
اما آنها جز گمگشتگان دنیا و از دست دادگان اخری نیستند. طعمه این شیاطین، ناب ترین میوه های این دنیاست چرا که جز این دنیا جهانی را نمی بینند و به همین دلیل در این دنیا غرق شده اند و از میوه های این دنیای حقیر بهره مند می شوند اما به بهای هر آن چیز، حتی جان حقیر فرومایه شان.
گاه تماشای جهان بقدری دردناک است که قلب آدمی را از جای می کند.
رنجور ترین افراد در این جهان شاید زیباترین انسان ها در میان ما باشند. دخترانی را میبینی که زمانی شاد بودند و زیباترین دختران در میان هم سن و سالان خود بوده اند اما آه از دست این شیاطین پلید که در میان ما زندگی می کنند و نفَس های حقیرانه شان نفَس های دیگران را به تنگ می آورد.
دخترانی را میبینی که به هیچ انسانی اعتماد ندارند و در جامعه احساس ترس و خفگان می کنند و فراموش کرده اند که چقدر درونشان همچون چهره زیبای شان ارزشمند است. و پسرانی که در کودکی از زیبایی بیشتری نسبت به همسالان خود بهره مند بودند اما بخاطر همین زیبایی و مواجه با عقده های کوچکِ انسان های کوچک، تحقیر شدند و رفتار هایی را دیدند، حرف هایی را شنیدند و افکار شرم آوری را تجربه کردند بنابرین از جنس خود منزجر و متمایل به جنس مکمل خود شدند بنابراین گویش، رفتار، پوشش و حتی نشست و برخواست آنها نیز همچون زنان شد.
این افراد نه تنها بسیار ظلم دیده اند بلکه بخاطر زیبایی که در کودکی داشتند آسیب های فراوان دیدند بنابراین فرار کردند تا شاید در امان بمانند اما بیش تر از پیش آسیب دیدند.
به راستی شیاطین پلیدی در شهر های ما زیست می کنند، شیاطینی که در قامت انسان اند اما بسیار پست تر از موجودی هستند که پروردگار او را "خلیفه الله" نامید.
هنگامی که با انسان های زیبا صحبت می کنی متوجه عمق زخم های روی روحشان می شوی، چرا که نه گویششان با دیگران یکسان است نه نگاه شان، نه پوششان و نه حتی افکارشان چرا که این افراد بیشتر از هر انسان دیگری آسیب دیده اند.
زیباست ماجرای این شیاطین، چرا که این موجودات به روح های زیبا حمله می کنند و به ظاهر های زیبا نیز حمله می کنند. گویا عطشی در بدست آوردن چیزی دارند که در درونشان وجود ندارد، گاه ظاهری باشد و گاه باطنی.
چرا چنین زخم هایی باید بر روی روح های کوچکِ بچگانهِ ما آدمیان بنشیند، چرا دختری باید به تلخی از دنیای کودکانه اش خداحافظی کند، چرا پسری باید بقدری از جنس خود منزجر شود که تصمیم بگیرد دیگر نه گفتارش، نه رفتارش و نه حتی افعالش شبیه مرد های دیگر باشد. چرا این همه از آسیب های روح بی خبریم چرا در تصورمان چنین است که به دیگری ظلم نمیکنیم، فقط شاید با او شوخی می کنیم و وای بر انسانی که چنین جهالت بار زیست کند.
شاید، باید، نگاهمان را تغیر دهیم؛ باید خود را دوباره بازبنگیریم. شاید چنین تجربه هایی تلخ که در پس تمام این افکارِ رنج آورِ فرسودهِ زنگ زده پنهان شده است، تنها به این خاطر است که ما آگاه زیست کنیم. آگاه نه از دیگران بلکه از خود، چرا که زخمی ترین موجودات بدون استثنا اگر زنده بمانند، قوی ترین موجودات اند اما اگر بمیرند یا به تعبیری دیگر خود را فراموش کنند، آنگاه؛ آنان دیگر نیستند بلکه فقط کالبد هایی بی جان و فراموش شده هستند که در میان ما انسان ها قدم میگذارند.
به راستی با تماشای بیرون از خود، چه انسان های عجیبی را میتوان دید، یکی گنهکار است اما شاد می گردد، دیگری بی گناه است اما ترسان می گردد.
یکی غمگین است بخاطر شادی دیگری و یکی غمگین است بخاطر غم دیگری. چه تفاوتی عظیم در میان این دو جنس از غم وجود دارد. غم یکی ست اما دنیای آن دو نفر نه.
محال است گویش این سخن که کاش شیاطین در بین ما حضور نداشتند. محال است گفتن این سخن چرا که این غیر قابل اجتناب است. بنابراین جهنمی آفریده شد نه به علت بی رحمی رحمان، بلکه انسان هایی هستند که چنان فرومایه زیست می کنند که ناگزیر باید در عذابی از جنسِ عذابی که خلق کرده اند در این جهان برای دیگران، عذاب داده شوند تا تطهیر شوند. در غیر این صورت محال است که فرد درکی و شفقتی نسبت به دیگری پیدا کند. محال است انسانی انسان دیگر را زجر دهد با وجود این که خود آگاه به آن عذاب باشد.
و چه بسیار انسان هایی که خود عذاب دیده اند اما خود عذاب می دهند، چرا که آنها فراموش کرده اند آن روز را.
شخصی که در کودکی اتفاقی بسیار ناخوشایند برای او رقم خورد و دنیای او، طهارت او و جسم او در تصور اش در دستان دیگری به یغما رفت، او نیز اکنون همین کار را با کودکان دیگر می کند درحالی که خود شخصی کهن سال شده است. چرا؟! چون نمی خواهد در عذاب و جهنم خود، تنها زیست کند. پس باز تولید می کند عذابی را که چشیده است. و این شخص حتی ممکن بود به نقطه ای از عکس شخصی که تبدیل به آن شده است، تبدیل شود و شکارچیه چنین شیاطین پلیدی شود اما در هر صورت او آن روز را نتوانسته در درون خویش معنا کند و ببخشد آن شخص را.
اما جهنم برای دو گروه از انسان ها آفریده شد، انسان هایی که عذابی را که روزی چشیده اند فراموش کردند و خود را به فراموشی سپردند و دوم انسان هایی که هیچ درکی از عذابی که به دیگران می دهند ندارند چرا که یاد گرفته اند، دیگران باید عذاب ببینند. که این ریشه در چه افکاری دارد؟ ریشه در حقارت های درونی فرد دارد یا ریشه در افکاری دارد که به او القا شده است؟ خود جای بحث دارد.
اما در هر صورت، کاش انسان ها همچون فرشتگان بودند، منطق بر غریزه شان مستولی می یافت. کاش، کاش، کاش...
اما حیف که بیشتر غریزه بر عقل چیره گشته. و به همین علت انسان های عصر ما همچون دیو هایی در بند خویش در حرکت اند.
زمانی که به امروز نگاه می کنم، بن بست هایی در زمان را می بینم.
بن بست هایی که گویی بیش از این توان رفتن را ندارند که نامش را شاید قیامت بنامیم. امروز، ارزش های انسانی فرو ریخته اند، بنا های فرهنگی از هم پاشیده اند چرا که فرهنگ در بین اقوام تقریبا به مرگ میل می کند.
اگر امروز را تماشا کنیم در می یابیم که افکار انسان ها، پوشش انسان ها، گفتار انسان ها و حتی دلخوشی انسان ها بسیار، بسیار، بسیار متفاوت است و متمایل به هزاران قرن پیش است؛ پس می توان گفت که قرن هاست این جهان به خود چنین انسان هایی ندیده است.
این نه افتخار بلکه زوال انسان ها را هویدا می کند، چطور چنان ظلم در میان انسان ها رواج یافته است که اگر شخصی به شخصی ظلم نکند، احمق و ناتوان جلوه می کند از دیدگاه بقیه انسان ها. پس در چنین جامعه ای فرومایه چطور می توان زیست کرد در حالی که از انسانیت خود پاسداری می کنیم؟
امروز را به یاد نگه دار چرا که هر روز بد تر از دیروز است نه از منظر ظاهری آن که چه بسا در آن نیز نمود پیدا می کند اما از منظر باطنی آن.
اگر تاریخ را مطالعه کنیم، جهان هایی را خواهیم یافت که بسیار با جهان اکنون ما انسان ها متفاوت بوده است.
جهان اکنون تبدیل شده است به بقا و تلاش برای در امان ماندن چه برای زنان و چه برای مردان. و این جهان، جهان انسان ها نیست، جهان شیاطین است.
مراقب انسانیتت باش دوست من🌱