حس میکنم اینجا خیلی احساساتی و آسیبپذیرم جوری که اگر کسی که تمام نوشتههای اینجام رو خونده باشه بیاد نوشتههای جاهای دیگهام رو بخونه، نمیتونه باور کنه که من همونم. البته درستش هم همینه که در هر جایی یه نسخهای رو فقط از خودت به جا بذاری نه تمامشون. وگرنه واقعا از شدت تناقضات و پیچیدگیهایی که توی تکتک نسخههات میشه پیدا کرد، از قضاوت در امان نخواهی بود. البته اگر برخلاف من نیاز ندارید که پابلیک منتشر کنید که یه بحث دیگهست.
نوشتن اینجا اصلا چیز بدی نیست (اگر خط فکری اکثریت آدمهای ویرگول و قوانین ویرگول و اینکه نمیتونی آزادانه متنت رو منتشر کنی و باید اول ویرگول تایید کنه رو نادیده بگیریم) بلکه چیز خوبیه چون باعث شده احساساتم رو بنویسم و فقط به صورت ذهنی کنکاش نکنم. واقعا نوشتن و توصیف کردنشون به صورت نوشتاری حس تخلیه شدن رو میده. هرچند خیلی چیزها رو نمیتونم بنویسم، نه چون هنوز آمادگی روبرو شدن با اونها رو ندارم بلکه دارم اما مشکل بخاطر محیط خود ویرگول هست. کاش اینجا جوری بود که آدمها نمیتونستند باهمدیگه تعامل داشته باشند یا حتی شاید بگم همدیگه رو لایک کنند؟ صرفا مینوشتی و منتشرش میکردی. اینجوری هم خودت خودت رو تخلیه کردی و هم از طرفی میدونی که حالا اقلا یه نفر توی این محیط هست که اون رو خونده یا قراره بخونه. یعنی مشکل و ترسم بخاطر کامنتهای قضاوتی و امثالهم هست. درمورد تلگرام که سالهاست داخلش چرت و پرت مینویسم، نمیدونم چرا نمیتونم از احساساتم حرف بزنم. یعنی کلا توی تلگرام که وارد میشم، انگار یه نسخهی دیگهای از خودم میبینم که با نسخهای که اینجا توی ویرگول ساختم فرق داره. جاهای دیگه و توی محیطهای خصوصی ایدهی جالبیه ولی مشکل اینجاست که دوست دارم بقیه بخونند که من چی نوشتم. یعنی درواقع نیاز دارم که بقیه حرفهای من رو بخونند. نیاز دارم بقیه صدام رو بشنوند و یه نفر هم که باشه برام کافیه که بدونه چنین کسی توی کرهی زمین هست. یعنی کلا میخوام نامرئی نباشم (و همزمان میخوام باشم بیخیال).
فکر میکردم قراره یه متن طولانی بشه و توش درمورد یه نفر حرف بزنم ولی حس کردم خیلی مسخرهست اگر این کار رو بکنم چون انگار اینجا بیشتر درمورد مسائل عاطفی نوشتم که حقیقتا حال بهم زنه و هیچوقت فکر نمیکردم مدام قراره درمورد این مسائل بنویسم آخه من اصلا آدم این چیزها نیستم. البته هستم یعنی هم هستم و هم نیستم. از این جهت هستم که این احساسات رو واقعا تجربه کردم و ازشون تاثیر گرفتم اما از این جهت نیستم که ورود بهشون و غرق شدن در اونها بهم حس مسخرهای میده و باعث میشه حس کنم خودم نیستم. من واقعا حس میکنم آدم این مسائل نیستم. ولی حقیقت اینه که بیشتر چیزهایی که راجع به خودم شناختم از همین مسائل خط میگرفتند. بنظرم خیلی از خصوصیات و کمبودها و عقدههای آدمها رو میشه از طریق عمیق شدن توی فهم این مسائل شناخت. حالا اینکه چرا اصرار داشتم راجع به اون یه نفر و نیازهای خودم بنویسم و پابلیک منتشرش کنم رو نمیفهمم.
اصلا چرا به نوشتن همین هم ادامه دادم وقتی هدف اصلیم از نوشتن این پست کنسل شده؟ به هرحال حیفه منتشر نشه به هرحال این هم یه متنه که توش معنا وجود داره و پوچ نیست.