ویرگول
ورودثبت نام
سجاد حاجیان
سجاد حاجیانبه شعر علاقه دارم، فعلا همین
سجاد حاجیان
سجاد حاجیان
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

مرا به خوشه‌ی گندمم قسم بده

چند روز پیش متنی از سرکار خانم مرضیه شمس گرامی خواندم که خودش را در جهان موازی تصور کرده بود. بسیار برایم جالب بود و خواستم این ایده را برای خودم بکار ببرم:

من در جهان موازی خوشه‌ی گندم هستم. نه رسیده و نه نرسیده؛ بینابین. شب‌ که می‌رسد و آدمیزاد‌ها می‌خوابند دو تا ریشه‌ام را از زمین در می‌آورم و راه می‌افتم توی مزرعه و هر شب سعی می‌کنم تندتر برم که بتوانم مزرعه‌های دوردست‌تر را سرک بکشم و قبل طلوع برگردم مزرعه‌ی خودم و ریشه‌هایم را فرو کنم توی خاک تا آدمیزاد‌ها بیایند آبی بهمان بدهند و کودی و سمی و بروند پی کارشان.

این کار هر شب همه خوشه‌های گندم است منتهی تعداد کمی حاضرند از مرزهای مزرعه بیرون بزنند، چون می‌ترسند گیر بیفتند و از زمین کنده شوند.

خیلی وقتها می‌شود که گندم‌های گیج طلوع را یادشان می‌رود و توی مزرعه‌ی یونجه‌ی کناری گیر می‌افتند. فکرش را بکن. وسط آن همه یونجه یک خوشه‌ی بدقواره قد علم کرده و این آدمیزادهای خر هنوز نمی‌فهمند که ماها شبها راه می‌رویم و نیمه شب که می‌رسد دشت گندم و یونجه و شبدر و برنج در هم می‌شود. صبح ما را می‌بینند و می‌کنند و بهم فحش می‌دهند که شلخته بذر پاشیده‌ای و زمین مرا خراب کرده‌ای! واقعا خرند، ادعایشان هم می‌شود که خر نیستند ولی خرند. حتی خرها از آدم‌ها بهترند‌. خرها فقط ما را می‌جوند ولی این آدمیزاد‌ها بلایی نیست که سر ما نیاورند؛ پوست ما را می‌کنند، کاهمان را آتش می‌زنند، خودمان را آسیاب می‌کنند (هر چه بیشتر لهمان می‌کنند خوشحال‌تر می‌شوند)، ما را می‌پزند و می‌خورند و کودمان می‌کنند و بقایایمان را پای خودمان می‌ریزند که قد بکشیم. با این همه ادعا دارند دلسوز و مراقب ما هستند که آفت نگیریم و مترسک درست می‌کنند که کلاغ‌ها ما را نخورند. مترسک‌هایی که خودشان الواط و آسمان جلند و از سر شب تا خود صبح با پرنده و خزنده لاس می‌زنند.

با این همه من خودم ترجیح می‌دهم خوراک کلاغ باشم تا آدمیزاد. چون من عاشق پروازم. از بچگی وقتی چندتا از دوست‌هایم را، که ریشه‌هایشان را از خاک درآورده بودند، باد برد، عاشق پرواز شده‌ام. خواه حتی توی سندان کلاغ باشم یا کاهم را باد با خودش ببرد. پریدن، پریدن است. حتی وقتی که به مدفوع هم تبدیل می‌شوی از ارتفاع می‌افتی و سقوط می‌کنی! ساده‌اش را بگویم: ریدن کلاغ‌ها هم از آدمیزادها بهتر است!

البته بهتر از کلاغ‌ها هم هستند. این راز را به کسی نگفته‌ام. سر مگوی من است. چندتا خانه‌ آن‌طرف‌تر کبوترهای سفید‌ی هستند که ماتت می‌برد نگاهشان کنی. این‌هارا ظهر‌ها می‌بینم. از وقتی لبه‌ی کرت جا می‌گیرم می‌بینمشان. دلم می‌خواهد بروم جلویشان دراز بکشم که صبحی مرا بخورند. من که سرنوشتم جز خورده شدن نیست، چه بهتر که این پرنده‌ی نجیب مرا بخورد. بلکه فضله‌ای بشوم توی پیشانی این آدمیزادهای دررو و دغل باز که چند ماه پیش که هنوز نوزاد بودیم دوستان مرا از خاک کنند و روی آتش کباب کردند و خوردند!

و امیدوارم کاه‌های من وقتی به باد سپرده شوند که باد‌ها سر از اقیانوس‌ اطلس درآورند؛ در جایی که همه چیز آبی است و کسی از زرد طلایی من خبری ندارد...

پایان

سجاد

۲.۳

سال پنج

سلفی با دوستان
سلفی با دوستان

جهان موازی
۳۸
۲
سجاد حاجیان
سجاد حاجیان
به شعر علاقه دارم، فعلا همین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید