بخوان به نام خدایی که هر چه خلق کند را
برای خواب و خیالش به خاک و خون بکشاند!
بخوان و هیچ مپرس از اصول جبر و الفبا
که آنکه نقطه نداند چگونه متن بخواند؟!
گل مرا زده است از سفال و بست نشسته
که در سفال تن من گیاه ریشه دواند!
فقط به نیت تطمیع ما به حور بهشتی
چه عیب دارد اگر مهرخی برهنه بماند؟!
شراب بیغش جنت به کام اوست گوارا
که درد آن غش و تب را به کام خود بچشاند
خدا نه نور سماوات بلکه پاسخ آری است
در آن دقیقهی شکی که ماشه را بچکاند
درون سورهی کوثر سه موشک است و سه نیزه
هزار باره اگر وحی جدیدتر برساند
پرنده نیست پری که گشاده میشود اما
ز جبر دانه سرش را نمیشود برهاند
خداست مشتریت که برای قهوهی سردت
حساب تسویه کرده تو را ز خویش نراند....
سجاد
اصفهان
۲.۶
سال پنج