نورِ خورشید، جسورانه از لای پردههای حریرِ کنار پنجره سرک کشیده بود و درست روی تلاقیِ دستهای ماهسو و سینا میرقصید. اتاق غرق در بوی عطرِ چوب و آرامشی بود که انگار سالها ازش محروم بودند.
سینا، در حالی که با انگشتانش به نرمی تارهای موی ماهسو را از روی صورتش کنار میزد، لبخندی زد که گوشههای چشمش را چروک میانداخت. صدایش، مثل مخمل، در فضای اتاق پیچید:
+ «ماهسو؟ اگه خدا یه دختر بهمون داد، اسمشو بذاریم "پناه"
ماهسو سرش را به سینهی گرمِ سینا فشرد و زمزمه کرد:
ـ «پناه؟ چرا پناه؟»
سینا نفس عمیقی کشید و بوسهای کوتاه روی پیشانیاش گذاشت:
+ «چون تو، درست از همون لحظهای که وارد زندگیام شدی، پناهِ این قلبِ بیقرار بودی. میخوام دخترمون هم پناهِ یه آدم خوششانس بشه، مثلِ تو که پناهِ منی...»
ماهسو، در حالی که از این حجمِ خوشبختی در رگهایش احساسِ سرمستی میکرد، خندهی کوتاهی کرد و با شیطنت گفت:
ـ «و اگه پسر بود؟ نباید مقتدر باشه؟»
سینا محکمتر او را در آغوش کشید، جوری که ماهسو ضربانِ قلبش را در تمامِ تنش حس میکرد. مرد با صدایی که حالا محکمتر و مردانهتر شده بود، گفت:
+ «اگه پسر بود، اسمش میشه کوروش. تا یاد بگیره مثل یه مردِ مقتدر، از دنیای خودش، از عشقش و از پناهش محافظت کنه.»

ماهسو در آن لحظه، آنقدر در گرمای آغوشِ سینا غرق بود که هیچچیزِ دنیا را نمیخواست. انگار تمامِ عمرِ نداشتهشان در همان لحظه خلاصه شده بود. میخواست چشمهایش را باز کند، صورتش را ببیند، آن خطوطِ آشنای لبخندش را لمس کند و بداند که برای همیشه همینجا، در کنارِ اوست.
چشمانش را به آرامی باز کرد...
اما نورِ خورشید دیگر آنقدر گرم نبود. اتاق به طرزِ وحشتناکی ساکت بود؛ سکوتی که گوشِ جان را میخراشید. ماهسو پلک زد، اما نه صورتِ سینا در کار بود و نه گرمایِ آغوشش. دستانش به جای شانه های مرد، پیراهنِ چهارخانهای را در آغوش داشت که یک ماه بود بویِ تنِ سینا را ذرهذره از دست میداد.
واقعیت مثل یک سیلیِ سرد به صورتش نشست. دیوارِ اتاق، قابِ عکسِ روی میز، و آن پیراهنِ نیمهجان در آغوشش، همه گواهیِ یک نبودنِ ابدی بودند.

ماهسو بغضش را در گلو فرو خورد، اما اشکها، بیپروا و بیرحم، روی پیراهنِ خالیِ سینا چکیدند. او هنوز در همان خواب مانده بود، در همان رویایی که اسمِ "پناه" و "کوروش" در آن میپیچید؛ اما حالا، در دنیای واقعی، تنها چیزی که برایش مانده بود، یک پیراهنِ مچاله و یک قلبِ تکهتکه بود که هیچکس نمیتوانست پناهش شود.