حوئیچِر·۲ روز پیشسایه ای، که از خودم بزرگتر است.نمیدانم؛ نه امیدی ست که مرا زنده کند، نه آنقدر یأسی که تمامم کند.چیزی در این خانه متروکه احوالم جالب نیست، گاه حس میکنم؛ حضور ندارم و اتاق…
آقا معلم·۱۰ روز پیشداستان غمگین دوچرخه زنگ زدهوقتی فهمید بچه شون قراره پسر باشه انگار دنیا مال اون شده بود، از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه، به همه ی دوستا و فک و فامیلش زنگ میزد و به…
zahra·۱۸ روز پیشباور کن...پیامم دادی کای دختر کمی دیگر صبر کن؛ تابی نمانده برایم ، این حرف را باور کن/ درد دارد گلویم گمانم میکنی از ناخوشیست؛ می فشارد…
خاکستری؛·۱۸ روز پیشخاکستری مایل به نارنجی؛ترجیح دادم مجنونِ قصه باشم،اما تو در امان بمانی.میدانستم چشمها دروغ نمیگویند،اما نمیتوانستم تردید و شکی را که در وجودم میجوشید خاموش ک…
m_97185147·۲۲ روز پیشخنجرکاش میتوانستند همانطور که جلوی دهانت را میگیرند که برای کلیشه هایی مثل آبرو یا .. سخنی خارج نشود میتوانستند جلوی افکارت را بگیرند افکار…
بداهه آمیز·۱ ماه پیشقتل بدون تاریخ(قسمت۲)اتفاقات مدام روشنگر یک پیامد بودند.قبلا رویاهای اسب آبی و مناظر سرسبز میدیدیم ولی الان با این اتفاق،کابوس های تلخ و کلاغ های شوم اطرافم پ…
مهربان·۱ ماه پیشصدای تلویزیون"چ-چیزی نیست. فقط ص-صدای تلویزیونه."صدایش می لرزید. تکرار کردم: "صدای تلویزیون؟" نتوانست جوابم را بدهد. ناله ای از گلویش در آمد، از صفحه نم…