یه زمانی فکر میکردم قوی بودن یعنی جواب دادن.
یعنی وقتی تندی میبینی، تندتر باشی.
وقتی سردی میبینی، یخ بزنی.
ولی یه جایی وسط مسیر فهمیدم
قدرت واقعی شاید اینه که شبیه چیزی که آزارت داده نشی.
من انتخاب کردم که نرم بمونم.
نه از سر ضعف…
از سر آگاهی.
انتخاب کردم وقتی میتونم دلی رو سبکتر کنم،
بیتفاوت رد نشم.
نه برای تشویق.
نه برای برگشت محبت.
فقط چون دلم نمیاد دنیا یه ذره هم سنگینتر بشه
وقتی از دستم برمیاد سبکش کنم.

راستش بعضی وقتها سخت بود.
خیلی هم سخت بود.
آدمهایی بودن که میشد ازشون دلخور موند،
میشد سالها تو ذهن مرورشون کرد
و هر بار بیشتر رنج کشید.
اما من ترجیح دادم
بهجای ساختن دیوار،
برای رفتارشون یه احتمال بسازم.
یه شاید.
یه «شاید حالش خوب نبوده».
یه «شاید زخم داشته».
نه اینکه کارشون درست بوده باشه،
فقط اینکه من اسیرش نشم.
قضاوت نکردن کار سادهای نیست.
مغز آدم عاشق برچسب زدنه.
راحتترین کار دنیاست بگی:
«اون اینجوریه.»
ولی من تلاش کردم مکث کردم.
نفس کشیدم.
نمیدونم همیشه موفق بودم یا نه.
آدمیم دیگر…
گاهی خسته، گاهی پر از تناقض.
اما یه چیزو مطمئنم:
اگه قرار باشه باوری داشته باشم،
اگه قرار باشه به چیزی پایبند باشم،
اون «انسان موندنه».
نه از ترس.
نه برای پاداش.
فقط چون دنیا به اندازهی کافی بیرحمه،
و من نمیخوام سهم من از این دنیا
بیرحمی باشه.
شاید همین کافی باشه.
اینکه هر روز از خودم بپرسم:
امروز تونستم آدم بمانم؟