
این ارادهام نبود. گویی خودِ الوهیت در کالبدم حلول کرده بود و استخوانهایم از فرط این انبساطِ کیهانی، در شرفِ از هم دریدن بود. آواهایی از جنس رعد، پردهی گوشم را میدریدند و با همهمهای کرکننده در سرم فریاد میزدند: «بشکاف! که افلاک، تابِ این جنونِ اهوراییِ تو را ندارند!» من میخندیدم؛ خندهای چنان درنده، بیمهار و جنونآمیز که طعم خون را از چاک لبانِ خشکیدهام میچشیدم. مستیِ این قدرتِ بیانتها، رعشهای از سرورِ مطلق و سوزان بر جانم انداخته بود؛ من خدایگانِ زمان و مکان بودم و هستی، تنها غباری حقیر در مشتِ گرهکردهام مینمود.
لیک، در همان آن که سینه را برای بلعیدنِ تمامیِ کائنات فراخ کرده بودم، صاعقهای از زمهریرِ عدم بر فرق سرم فرود آمد. آن هزاران خورشیدِ فروزان، در یک دمِ شوم، به سیاهچالهای از سرمای استخوانسوز بدل گشتند. زمان از حرکت ایستاد و آن خروشِ خدایگونه، به خناقی جانکاه در گلوگاهم مبدل شد. گویی دستانی نامرئی و چنگالدار، از قعر دوزخ برآمدند، حلقومم را فشردند و مرا از آن ستیغِ پرغرور، به قعرِ عفنترین مغاکها پرتاب کردند. آسمانِ لاجوردین، چونان خیمهای آغشته به قیر و سرب بر سرم آوار شد و بالهای آن عقاب، در شعلههای گندیدهی یأس، یکسره خاکستر گشت.
سقوطی در اعماقِ تاریکترین هاویه؛ جایی که سنگینیِ تمامیِ کوههای گیتی بر قفسهی سینهام تلنبار شده بود. نفس کشیدن، رنجی برابر با بلعیدنِ خردهشیشههای زهرآگین داشت و کالبدم، چنان فلج و بیحس گشته بود که گویی قرنهاست در گوری نمور مدفون شدهام. همهمهی ظفربخشِ لحظهای پیش، اکنون به ضجههایی شیطانی و مویههایی وهمناک بدل شده بود که بیامان در جمجمهام زوزه میکشیدند: «بپوس! ای متعفنترینِ لاشهها! تو زبالهی عبثِ این چرخِ گردونی!» این صداها، چونان متههایی از جنس آتشِ سرد، مغزم را سوراخ میکردند. در آن ظلمتِ خفهکننده، من دیگر انسان نبودم؛ تودهای از دردِ متراکم و حرمانِ مطلق بودم که در باتلاقِ تاریکِ ذهنِ خویش غرق میشد و در آن برزخِ شکنجهآور، حتی آرزوی مرگ نیز، تجملی محال و دستنیافتنی مینمود.