بیتا حسینی نژاد·۱ ماه پیشوقتی نگاه خیرهام سهم چای است، نه توراستش را بخواهی، من مدتهاست فهمیدهام عشق واقعی نه در چشمهای معشوق که در قلقل آب جوش ۱۰۰ درجه پنهان شده. گرمایی که بیمنت بالا میرود، ب…
بیتا حسینی نژاد·۱ ماه پیشرقص دو ماشین در ده سانتیمتر آزادیما ملت عجیبی هستیم؛ تا وقتی پیادهایم، فرشتهایم. اما کافی است فرمان ماشین را بگیریم؛ ناگهان «جای پارک» میشود مسئلهای حیاتی، چیزی در حد د…
بیتا حسینی نژاد·۱ ماه پیشرسم دیرینِ چای، بیصاحِب شددر آن بامداد آرام و خاکستری، بیبی گفت دلش حمام میخواهد؛ همان حمامی که همیشه میگفت «آب گرمش تن را نرم میکند و جان را آرام.» با همان صدای…
بیتا حسینی نژاد·۱ ماه پیشتکرارِ ناتکرار: سرآغازِ سفری که پایان ندارددر آستانهی این ترم نو، خویشتن را چنان مییابم که گویی بر سر گذرگاهی ایستادهام که پیشتر هزار بار از آن گذشتهام، لیک اینبار با چشمی دیگر…
بیتا حسینی نژاد·۳ ماه پیشبعد از تحویل برگه چه میماند؟!آخرین امتحان ترم اول ارشد، برای من نه نقطهی پایان بود، نه لحظهی رهایی. بیشتر شبیه بستنِ پوشهای بود که از اول هم مرتب نبوده؛ پر از برگهه…
بیتا حسینی نژاد·۳ ماه پیشعبور: یادداشتهایی از زندگی در مهِ خشمگیناگر در دلِ ابر زندگی میکردم، سکونتم شبیه اقامت در یک فکرِ نیمهکاره بود؛ جایی میان بودن و حلشدن. دیوارها از نفس ساخته میشدند و سقف، مدام…
بیتا حسینی نژاد·۴ ماه پیشافکار من در اتوبوس، قسمت اولروزگاری آمد که در انبوه خیالاتم به دنبال نقطه ای می گردم. نه لحظه ای خاص، نه موقعیت باشکوه، فقط یک نقطه. بله، یک نقطه برای انتهای جملات خیا…
بیتا حسینی نژاد·۴ ماه پیشخورشیدِ بیشرمِ روزهای قرضیماهِ رِقّتبار غروب کرد و خورشیدِ نفرتانگیز طلوع، انگشتانِ بارقههای نفرتِ خورشید را چون ستارهای دنبالهدار در روز نشان میدادند و برخی ا…
بیتا حسینی نژاد·۴ ماه پیشنغمهٔ ممنوع در مرزِ عقل و تسلیم، (تجربه ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت چندم؟)آهنگی در نهانخانهٔ جانم مأوا دارد که نه از رهگذر گوش بر من وارد شده و نه از خزانهٔ خاطره سر برآورده، بلکه چنان مینماید که از ازل، در کمین…