
آخرین امتحان ترم اول ارشد، برای من نه نقطهی پایان بود، نه لحظهی رهایی. بیشتر شبیه بستنِ پوشهای بود که از اول هم مرتب نبوده؛ پر از برگههایی که بعضیشان نیمهکاره مانده، بعضیشان خط خورده، و بعضیشان فقط به این دلیل نگه داشته شدهاند که حذفشان، سؤالهای بیشتری ایجاد میکرد. این ترم از همان روزهای اول با اخطار شروع شد؛ با این آگاهیِ ناخوشایند که غیبت دیگر «حاشیه» نیست، میتواند تصمیم نهایی را عوض کند. از همانجا، مسیر بهجای آنکه انتخابمحور باشد، شد مدیریتِ آسیب.
من در این ترم، بیشتر وقتها ندانستم دقیقاً کجا ایستادهام. فقط میدانستم نمیخواهم از جایی بیفتم که دیگر نتوانم برگردم. همین شد که خیلی چیزها را مدام اصلاح کردم: برنامه، متن، لحن، حتی تصورم از اینکه «دانشجو بودن» باید چه شکلی باشد. درست مثل همان چرخهی آشنای نوشتن: یک متن، بعد ادبیترش کن و بعد زیادیست، سادهترش کن، بعد باز هم ساده، بعد ناگهان حس میکنم استخوانش بیرون زده و باید کمی گوشت برگردانم. این ترم، هیچچیز در نسخهی اول باقی نماند.
سر جلسهی امتحان آخر که نشستم، هیچ حس خاصی نداشتم که بشود اسمش را گذاشت «احساس». نه اضطرابِ نمایشی، نه آرامشِ الهامبخش. فقط یک جور حضورِ فیزیکیِ بیادعا. نشستن روی صندلی، گذاشتن خودکار، نگاه کردن به برگه. مکث کردم. این مکث برای من همیشه بوده؛ قبل از نوشتن، قبل از حذف، قبل از تصمیمهای کوچک. برای اینکه بفهمم واقعاً قرار است چه چیزی از من بماند.
سؤالها را که دیدم، حس دشمنی نداشتم. بیشتر شبیه روبهرو شدن با مفاهیمی بود که قبلاً بارها دورشان چرخیده بودم، گاهی جدی، گاهی با بیحوصلگی. شروع به نوشتن کردم، با همان لحن آشنای خودم: جملههای بلند، توضیحهای چندلایه، تلاش برای اینکه اگر کسی بخواند، مجبور نشود حدس بزند منظورم چه بوده. این نه از اعتمادبهنفس میآمد، نه از وسواس بیمارگونه؛ بیشتر از ترسی قدیمی بود: ترس از سوءبرداشت.
وسط امتحان، ذهنم مثل همیشه رفت سراغ چیزهایی که مستقیماً به سؤال ربطی نداشتند. یادم آمد که چطور بارها خواسته بودم متنها را کوتاهتر بازنویسی کنم «که قابل کپی باشد»، بعد دوباره پشیمان شده بودم چون حس کرده بودم چیزی گم شده. یادم آمد که چطور دربارهی تصویرها، آنقدر سادهسازی کردم تا فقط یک سیلوئت ماند، بعد تازه فهمیدم همان سیلوئت هم زیادی حرف میزند.
به بعضی سؤالها مفصل جواب دادم، به بعضی کمتر، و به بعضی با احتیاطی که شاید از بیرون شبیه تردید به نظر برسد، اما برای من شکل دیگری از دقت است. این ترم، من بیشتر از آنکه دنبال درخشش باشم، دنبال این بودم که چیزی خراب نشود. نه به این معنی که همهچیز سالم ماند، بلکه به این معنی که اگر جایی ترک خورد، بدانم کجاست.
تحویل برگه، برخلاف تصور رایج، لحظهی خاصی نبود. نه ضربان قلب بالا رفت، نه حس کردم باری برداشته شده. فقط برگه را دادم و بلند شدم. اما بعدش، بعدِ واقعیِ امتحان، تازه شروع شد. راهرو طولانیتر از همیشه به نظر میرسید. قدمها کند شدند، نه از خستگی، از اینکه دیگر کاری برای انجام دادن نبود. هیچ متنی برای اصلاح، هیچ سؤالی برای جواب دادن، هیچ «نسخهی بعدی» فوریای وجود نداشت.
بیرون که آمدم، حس خلا نداشتم؛ حس تعلیق داشتم. انگار چیزی که مدتها بهعنوان ستون نگهدارنده عمل کرده بود، همین برنامهی امتحان، همین فشارِ نزدیک، ناگهان کنار رفته باشد و حالا باید دید ساختار، خودش میایستد یا نه. نشستم. ایستادم. دوباره راه رفتم. ذهنم مدام میخواست کاری بکند: خلاصه کند، بازنویسی کند، تحلیل کند. ولی چیزی برای کار کردن نبود، جز خودِ این وضعیت. در آن لحظات بعد از تحویل برگه، بیشتر از هر وقت دیگری، یاد آن بخشهایی افتادم که همیشه در حاشیه مانده بودند؛ آن میل به پژوهش که بیشتر از آنکه تمیز و آکادمیک باشد، زخمی و شخصی است. نه از جنس "قهرمانِ تنها"؛ بیشتر شبیه کسی که با مسئله "زندگی" میکند و هر بار که سعی میکند آن را «گزارشپذیر» کند، بخشی از خودش جا میماند. این ترم، بارها سعی کردم این فاصله را مدیریت کنم: هم دقیق باشم و هم زنده بمانم.
ترم اول ارشد برای من، نه داستان سقوط بود، نه داستان رشد خطی. داستانِ اصلاح مداوم بود. اینکه چطور میشود هم اشتباه کرد، هم ادامه داد؛ هم اخطار گرفت، هم حذف نشد؛ هم متن را کِش داد، هم کوتاهش کرد؛ هم خواستنِ از اول شروع کردنِ همهچیز و هم فهمیدنِ اینکه بعضی چیزها باید بمانند، حتی اگر ناقصاند.
آخرین امتحان، چیزی را ثابت نکرد. فقط یک چیز را روشنتر کرد: من با نسخههای نهایی رابطهی خوبی ندارم. بیشتر به نسخههایی اعتماد میکنم که هنوز جای دست خوردن و کار کردن را دارند. بعد از تحویل برگه، با همین فکر راه افتادم؛ نه مطمئن، نه ناامید. فقط کسی که میداند فصل تمام شده، اما پرونده هنوز باز است.