
به من یاد دادند که خریدن جوجهرنگی کار اشتباه است و این جوجهها خیلی زود می میرند. خب... همین یه جمله برای من کافی بود که بین شلوغی های آخر اسفند و دم عید، وقتی که خیابانها آنقدر شلوغ است که همه به هم تنه می زنند (بعضاً عمدی) و پیادهرو ها از آبِ تُنگِ ماهیها و گلهایی با رنگهای دوستداشتنی خیسه و اگر آرام راه بری و به خودت نجنبی سیلِ جمعیت تو را با خودت می برد، بین صدای ماشینها و فریادها و نعرههای دست فروش ها صدای جیک جیک جوجه رنگی های توی کارتن به گوشم می رسه، باید فوری حواسم رو پرت کنم و به فروشنده های جوجهرنگی که اغلب نوجوان ها هستن، چپ چپ نگاه کنم. خدایا! این پسران چه از جان این جوجه ها می خواستند؟! کمکم نگاه چپچپم را معطوف به خریداران از جوجه های بینوا کردم. آن پسرانِ لاغرمردنی جوجه ها را می فروختند و در چشمِ منِ پنج ساله، همچون زمیندارانی بودند که برده هایشان را به ازای بهایی که چندان چشمگیر نبود به بقیه می فروختند، خریداران هیولاهایی بودند که این کسب و کارِ شیطانی را رونق می دادند. و من در این حین هیولای سرکش درونم را سرکوب می کردم و وانمود می کردم شیفته ی پیراهنی با دامن حریر و پاپیون بزرگی شده ام که از پشت ویترین به نمایش گذاشته بود تا کوچک ترین دخالتی در این تجارت مسموم نداشته باشم.
اما اگر به هیولایی غذا نرسد، طغیان می کنید. تنوره می کشد و فریادِ سکوتش گوش فلک را کر می کند. بله! دیگر هیولای درونم که برای داشتن جوجه ضجه می زند، به خود می پیچید، و با مشت های فولادینش محکم به جمجمه ام می کوفت، از کنترل رقت انگیز منِ پنج ساله خارج شده بود.
پنج سال بعد، درست زمانی که هیولا پوسته ی بدنم را از هم گشوده بود و پریشان و خشمگین پا بر زمین می کوفت، از پدر و مادرم تقاضای جوجه کرد. تقاضایی که درجا با مخالفت رو به رو شد.
و از آن موقع، در تاریکیِ اتاق، زمان خواب زیرلب زمزمه می کردم: آه شما ای جوجه های رنگین زیبا ! و تو ای تک جوجه ی بنفش رنگِ برگزیده که در بین رنگ های تکراری سبز، قرمز و آبی می درخشیدی، اگر روحت به آسمان عروج کرده است، به خوابم بیا. بیا و قلب شکسته و رنجور مرا تسکین بخش....
نیایش های شبانه ام را نجوا کنان ادامه می دادم و خواب جوجهای نشسته بر تخت سلطنت، دربرگرفته شده با شنل مخملی بنفش رنگ را می دیدم. پادشاهی که جیک جیک کنان بر سر رعیت های از جنس آدمیزاد نعره می کشید.
چندان زمانی نکشید که خوابم با واقعیت گره خورد. با بابا به پشت بازار رفتیم و بوی فضله، ارزن، صدای پرنده های مختلف به استقبال ما آمدند. فروشنده مردی بود با مدل مویی باستانی و انگشترهایی که برای پرنده هایش می توانست کمربند باشد. من و بابا را به سمت بی سر و صدا تر اما با بوی تندتر فضله هدایت کرد. و در این هنگام بود که جوجه هایم را از میان صدها جوجه ی زرد کوچک که سر و کول همدیگر بالا می رفتند، پیدا کردم. دوتا جوجه ی نازنین. کوچک و در عین شباهت به همدیگر، کاملا متفاوت بودند.
جیکو، جوجه ای لاغر و زرد و نارنجی و زبل که طرز حیرت انگیزی مسیر رسیدن که ظرف ارزن ها را از لا به لای دیگر جوجه ها پیدا می کرد.
جیمبو، جوجه ای به رنگ کَره. پف کرده و بی توجه به غوغای اطرافش کنار میله های قفس نشسته بود و بی تفاوت به ارزن های لذیذ، هیاهو و دعوای جوجه ها، میله های قفس و آینده ی نامعلومش به گوشه ای زل زده بود.
این دوتا، جیکو و جیمبو، نشسته روی تکهای پارچه، همراه من به خانه آمدند. دو عضو جدید خانواده. برای من، خانواده ی پنج نفره مان حالا هفت نفر شده بود و برای بقیه افراد خانواده، چهار نفر؛ نه تنها جوجه هایم را حساب نکرده بودند بلکه در همان سال برادرم ازدواج کرد و از خانه رفت.
روزها پشت هم می آمدند و می رفتند و من جیکو و جیبمو را در دستانم گرفته و از بالکن خانه درختان، حیاط همسایه، مغازه ها و میله گرد های کاشته شدهی آپارتمان هایی که به زودی مانعِ دیدنِ مغازه ها می شد را نشانشان می دادم. جیکو و جیمبو را در ذهنم با بقیه جوجه ها مقایسه می کردم. به نظر می رسید جیکو خوشقیافه باشد. سرش را بالا می گرفت، موقر و در عین حال همچون یک دیپلمات قدم می زد. عملگرا بودنش را در یورش به کیسهی ارزن دیده بودم. دوست داشت مدام جیکجیک کند و نظریات کاپیتالیستی اش را با جیمبو در میان بگذارد. در عوض، جیمبو ساکت بود. بی خیال از غوغاهای جیکو زیر سایه می نشست و در عالم خیال غرق می شد. گاهی خلق و خوی یک مرتاض را به خود می گرفت و ساعت ها با زل زدن به ارزن هایی که جیکو یکی پس از دیگری می بلعید، ریاضت می کشید. قوت غالبِ جیمبو آب بود و گاه خرده نونی خشک.
اینطور به نظر می رسید که جیمبو تحت تاثیر حضور قدرتمند جیکو قرار گرفته است. ولی اگر وقت می گذاشتی و به نوع ارتباط این دو جوجه نگاه می کردی، می توانستی ردپای تواضعِ جیمبو را در جیکو ببینی. گویی که جیکو در مراقبه های زیر سایه ی جیمبو شرکت می کرد. جیکو شیفته ی خونسردی جیمبو شده بود. دیگر صدای جیکجیک هایی که نفرتش را از بورژوازی نشان می داد، کمتر شده بود. مقدار کمتری ارزن می خورد؛ هرچند که گاهی با قانون نانوشته ی حیوانات که می گفت "بیشتر بخور تا بیشتر به تو داده شود"، راحت تر بود.
جیمبو سرحال تر شده بود. گاهی جایگاهش، زیر سایه را، ترک می کرد تا با طمانینه گشتی در بالکن بزند و جیکو را جانشین خود اعلام می کرد. جیکو جای جیمبو می نشست و مراقبه می کرد و احساس عجیب دلزدگی از سیاست را در قلب کوچکش حس می کرد. در همین حال جیمبو با قدم های شمردهی مخصوص خودش پیاده روی می کرد و با خود تجربیات جدیدش را که می خواست با مریدش درمیان بگذارد، مرور می کرد.
آن شب بی هیچ هشداری از راه رسید. جیکو در خلسه ای آرام فرو رفته بود. دیگر سیاست و همه چیز مربوط به آن را کنار گذاشته بود و همواره در کنار جیمبو راه می رفت. گویی به چیزی دست یافته بود ارزشمندتر از ارزن، حیاتبخش تر از آب، قدرتمندتر از جیکجیکهایش... و این چنین بود که در آن شب وقتی همگی در خواب بودند، قلب کوچک جیکو از تپیدن ایستاد.
دیگر جیمبو تنها شده بود. مریدش را از دست داده و سوگوار بود. جایش را عوض کرده بود و دیگر زیر سایه نمی نشست. آرامشش از بین رفته و با ولع هولناکی ارزن ها را می بلعید. تفکر زاهدانه اش از بین رفته و جای خالی آن را با آب، دانه های برنج و مُشت مُشت ارزن پر می کرد. جیمبو تبدیل به جوجهای شده بود که همیشه از آن امتناع می کرد. این شخصیت جدیدش در یک ظهر گرم تابستان او را به کُشتن داد.
جیمبو، فیلسوفِ صوفیمسلک، به جیکو، مریدش، پیوست.
اینچنین بود که من جوجه هایم را در کمتر از یک سال از دست دادم. زمانی که در نظر جوجه ها عمری دراز است. وقتی که بالکن را از آثار جوجههایم پاک می کردم، کیسه ی کوچک ارزن را پیدا کردم که این بار به جای یک سوراخ که حاصل نوک زدن جیکو بود، دو سوراخ رویش بود. می دانستم... می دانستم که جیکو نیز تاثیر خودش را بر جیمبو گذاشته است. برابریِ بینِ دو جوجه را از دوتا سوراخ کیسه ی ارزن دیدم.