ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

خورشیدِ بی‌شرمِ روزهای قرضی

ماهِ رِقّت‌بار غروب کرد و خورشیدِ نفرت‌انگیز طلوع، انگشتانِ بارقه‌های نفرتِ خورشید را چون ستاره‌ای دنباله‌دار در روز نشان می‌دادند و برخی از صاحبان آن، جملاتی کلیشه‌ای و صرفاً برای ادای ادب و احترامی که از والدینِ خویش نیاموخته بودند بازمی‌گفتند، «آه خدایا! صبحی دیگر برای زندگی بهتر» و «امیدوارم روز خوبی داشته باشید» و کلیشه‌ای‌ترین جملهٔ ممکن که حتی لبخند را از روی چهرهٔ اشراف‌زادگان و نجبا می‌ربود، چرا که تکرار، همان‌جا که وانمود می‌کند دل‌سوز است، معنا را خفه می‌کند و واژه را به جسدی معطر بدل می‌سازد.

صبح، نه از راه رسیدنِ نور که از هجومِ اجبار آغاز شد، گویی جهان به شکلی ناشیانه خود را به جلو هل می‌داد و نامِ این تقلا را «زندگی» گذاشته بود، و خورشید با آن تابشِ بی‌شرم، هر آن‌چه را شب با زحمت پنهان کرده بود بی‌رحمانه برملا می‌کرد؛ صورت‌ها ترک‌خورده‌تر از آن بودند که لبخند را تاب بیاورند و سلام‌ها، پیش از آن‌که به گوش برسند، از فرط مصرف، پوسیده می‌شدند. در پیاده‌رو، آدم‌ها از کنار هم می‌لغزیدند نه چون جویندگانِ مقصد، که چون زوائدِ قابل‌تعویضِ روز، و هر کدام باری از امیدِ دست‌دوم را به دوش می‌کشیدند؛ امیدی که شب پیش، در دهانِ رسانه‌ها جویده شده و صبح، به شکل جمله‌ای بی‌خاصیت، پس داده شده بود، و من می‌دیدم که چگونه احترام، این فضیلتِ گمشده، به تشریفاتی بی‌جان تقلیل یافته است.

خورشید بالا می‌آمد و با هر وجبِ صعود، وزنِ جهان سنگین‌تر می‌شد، چنان‌که گویی روشنایی، نه برای دیدن، که برای حساب‌کشی آمده است، و سایه‌ها کوتاه می‌شدند تا دروغ‌ها جایی برای پنهان شدن نداشته باشند؛ با این‌همه، کسی چیزی را اعتراف نمی‌کرد و همه، با مهارتی تحسین‌برانگیز، نقشِ بی‌گناهِ خسته را بازی می‌کردند.

اندیشهٔ ماه، با آن رقتِ خاموش، چون زخمی تازه سر باز می‌کرد؛ دست‌کم تاریکی، پناهِ ناتوانان است، اما این صبحِ نفرت‌پرور، همه‌چیز را به میدان آورده بود، بی‌آن‌که مسئولیتی بپذیرد، زشتی‌ها را با نامِ صراحت و قساوت‌ها را با پرچمِ امید آراسته بود و از آدمی می‌خواست که یا هم‌صدا شود یا به جرمِ سکوت، مشکوک بماند.

در این میانه، دشمنی اگر بود، آن‌قدر حقیر و ناآگاه می‌نمود که حتی ارزشِ نفرت را نداشت؛ چرا که ناتوان از فهمِ نیرویی بود که نه در فریاد که در فرسایشِ مداوم شکل می‌گیرد، و همین نادانی، او را به ابزارِ بی‌اهمیتِ نظمی بدل کرده بود که کارش، نه شکستِ جان، که عادت‌دادنِ آن به شکست است.

و چنین، روز پیش رفت بی‌آن‌که نوید بدهد، با صبحی که وعدهٔ بهتر شدن را چون دُرّی تقلبی در مشت می‌فشرد و عصرش را از پیش فروخته بود، و آن‌چه باقی ماند، نه خشمِ رهایی‌بخش، که خستگی‌ای عمیق و بی‌صدا بود؛ خستگی‌ای که آرام می‌نشست، ریشه می‌دواند، و بی‌هیچ اعلام خطری، تصمیم می‌گرفت چه چیزی زنده بماند و چه چیزی، بی‌نام و بی‌سوگ، حذف شود.

غروب خورشید
۱۵
۲
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید