
چشمانم باز هستند. به تابلوی روی دیوار نگاه می کنم؛ یک تصویر از طبیعت. کوه برفی سر به فلک کشیده و در دامنه اش دشتی سر سبز با درختانی به رنگ زمرد. و بعد یک دریاچه. نقاشی را خودم در ده سالگی ام کشیده ام. در همان زمان بی خبری. بی خبری از آینده ای مملو از توهم. در آن زمان، کوه با صلابت بود و دریاچه ساکن. موج هایش فقط خطوطی بود که با قلمو روی بوم کشیده شده بود. اما امروز... باد می وزد و چمن های دشت در جهت باد حرکت می کنند. باد به صورتم می خورد و موهایم را تکان می دهد. آب دریاچه موج برمی دارد. دیگر خبری از خطوط لرزان قلمو نیست. بلکه موج است. موجی که در عین واقعی بودن، واقعیت ندارد.
این بار باد شدیدتر می وزد و قطراتی از آب دریاچه به صورتم می پاشد؛ بوی رنگ روغن رو به مشامم می رسد. دستم را دراز می کنم، در دریاچه فرو می رود. موج هایی ریز به مچ دستم برخورد می کند، انگار که دریاچه می خواهد دستم را بیرون بکشم. نمی خواهد مزاحم آرامشش شوم. کمی آن طرف تر از دریاچه گل هایی روییده اند. می توانم رایحه شان را حس کنم. آن ها همراه با باد حرکت می کنند. تو گویی می رقصند.
ناگهان تکه ای برف از کوه جدا می شود. نه... بهمن است که سرازیر شده است. بهمن با سنگ هایی که با خودش می آورد روی دست را می پوشاند و دشت زمردین یکدست سفید می شود. دیگر خبری از چمن های سبز نیست. زیر برف دفن شده اند بی آنکه فرصتی برای زندگی بیشتر داشته باشند. سوز سرمای برف به صورتم می خورد. گویا تیغی است که پوست را می شکافد. به ابرها نگاه می کنم. ابرهایی که در ابتدا ساکن بودند و حالا دارند حرکت می کنند تا جایشان را به ابرهای سهمگین بدهند. یاد حرف معلم نقاشی ام می افتم:« ابرها رو طوری بکش که انگار دارن حرکت می کنند.» و من ساکن ترین ابرهای دنیا را به تصویر کشیدم و حالا آن ابرها در آسمان آبی به پرواز درآمده اند.
فکر می کنم شاید اسکیزوفرنی موهبتی است. موهبتی که با آن بتوانم به جای تصویرِ نقاشی، تصویر ذهن هنرمند را ببینم. شاید...