ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

رقص دو ماشین در ده سانتی‌متر آزادی

ما ملت عجیبی هستیم؛ تا وقتی پیاده‌ایم، فرشته‌ایم. اما کافی است فرمان ماشین را بگیریم؛ ناگهان «جای پارک» می‌شود مسئله‌ای حیاتی، چیزی در حد دفاع از مرزهای ملی. اصلاً این‌طور به نظر می‌رسد که هر نقطه خالی کنار جدول یک شأن قدسی دارد و اولین کسی که چرخش را روبه‌رویش قفل کند، حق مالکیت تاریخی بر آن زمین پیدا می‌کند.

مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که انسان، موجودی خیال‌پرداز است. وقتی چشمش یک فضای کوچک خالی بین دو پراید می‌بیند، بلافاصله در ذهنش آینده‌ای روشن رقم می‌خورد: ماشینش آن‌جا آرام می‌گیرد، او با لبخند از خودرو پیاده می‌شود، و جهان برای لحظه‌ای شبیه یک مکان قابل‌زندگی می‌شود. اما درست وسط این رؤیا، همیشه یک راننده دیگر از ناکجا ظاهر می‌شود، گویی از بعد چهارم آمده تا با همان فضا ازدواج کند.

در این لحظه، قوانین فیزیک تغییر می‌کند. دو ماشین از دو طرف به سمت همان جای پارک میلی‌متری حرکت می‌کنند، آهسته، با احترام ظاهری، اما در دل با همان حس رقابتی که دو گربه سر یک قوطی تن ماهی دارند. هر دو راننده هم وانمود می‌کنند «من از قبل این‌جا بودم»، حتی اگر پنج ثانیه قبلش پشت چراغ قرمز گواه حضورشان را می‌داده است.

بعد نوبت دیالوگ‌هاست؛ دیالوگ‌هایی که معمولاً با جمله کلاسیک «ببخشید آقا، من زده بودم اینجا» شروع می‌شود. این «زده بودم» هیچ‌گاه مشخص نمی‌شود یعنی چه. آیا با چشم زد‌ه بودی؟ با نیت؟ با قصد قلبی؟ با زبان اشاره؟ اصلاً ثبت‌نام کرده بودی؟ اما عجب قدرتی دارد؛ کافی است بگویی «زده بودم»، تا دعوا شکل مقدس‌تری به خود بگیرد.

در این بین، هر راننده ناگهان تبدیل می‌شود به یک تحلیل‌گر ارشد فضای شهری. شروع می‌کند به بررسی اَلمان‌های صحنه: زاویه ورود خودش، خط فرضی حرکت رقیب، فاصله خودروها تا جدول، حتی رد لاستیک‌های باقی‌مانده از خودروهای نسل‌های پیشین. انگار دارد جرم‌شناسی می‌کند، نه جای پارک پیدا. همه‌چیز تبدیل به صحنه‌ای می‌شود که پلیس جنایی باید با نخ قرمز بازسازی‌اش کند.

اما در بیشتر موارد، نتیجه نه با منطق حل می‌شود و نه با قوانین راهنمایی و رانندگی. نتیجه معمولاً وقتی مشخص می‌شود که یک نفر ناگهان از شدت خستگی، کم‌حوصلگی، یا نزدیک شدن وقت سریال مورد علاقه‌اش عقب می‌کشد و با یک «باشه آقا، شما پارک کن» صحنه را ترک می‌کند. و نفر مقابل هم، با غروری شبیه فتح قله دماوند، ماشینش را در آن فضا جا می‌دهد؛ فضاهایی که معمولاً آن‌قدر تنگ است که باید برای خروج از ماشین چهار مرحله یوگای پیشرفته انجام بدهی.

در نهایت، این طنز بزرگ باقی می‌ماند: دو انسانی که یک ساعت سر جای پارک جنگیدند، اگر پنج دقیقه وقت می‌گذاشتند و صد متر جلوتر می‌رفتند، ده تا جای خالی پیدا می‌کردند. اما مگر عشق، غرور، و حس مالکیت لحظه‌ای اجازه می‌دهد؟ جای پارک فقط یک فضای خالی نیست؛ یک میدان نبرد است که هر روز، هر جایی در شهر، ده‌ها قهرمان گمنام روی آن می‌جنگند. و حقیقت این است که پیروزی در این میدان، برای بسیاری، شیرین‌تر از بردن جایزهٔ بخت‌آزمایی است.

فضای خالیماشین
۲۱
۰
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید