ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

شب بیست و نهم خردادماه

"ساعت ۵ صبحه و من دارم بعد از گذروندن یک شب سخت، طولانی و سراسر ترس و دلهره این متن رو می نویسم. شبی که می..."

نوشته‌ی بالا نصفه موند چون صدای بمباران از اول شب نزدیکتر به گوشمون رسید. همه چیز از ساعت ۹ شب شروع شد. وقتی با اولین صدای انفجار از جا پریدم و خواب آرامی که بعد از چند شب بی خوابی و خستگی سراغم اومده بود زودتر از یک چشم برهم زدن از بین رفت. شمردم: یک، دو، سه، ... و بین صدای انفجار هشتمی یا نهمی بود که در حالی که دندون هامون بهم می خورد سوار آسانسور شدیم و آسانسور هم با همون خونسردی عجیبی که فقط از فلزات برمیاد، ما رو به پارکینگ رسوند. تو پارکینگ دور خودمون چرخیدیم، بارها کوچه رو چک کردیم، به آسمان زل زدیم. به دنبال دوایر نارنجی رنگی که مانند خورشیدهای کوچکی بی موقع طلوع کرده بودند، گشتیم. مدتی نگذشت که دوباره سوار آسانسور و وارد خانه شدیم. بهم چیزی نمی گفتیم، ولی همه یک آگاهی با منشا نامشخص داشتیم؛ اینکه چه فرقی می کنه تو پارکینگ کشته شیم یا نشسته روی مبل. با عجله مدارک و چند دست لباس جمع کردیم و بدون هیچ فکر، مثل ربات های برنامه ریزی شده، اون ها رو داخل چندتا کوله پشتی چپوندیم. کوله پشتی هایی که از دوران مدرسه برامون مونده بود. همان دوران شیرینی که آن را تلخ می دانستیم چون هیچ وقت در تمام طول زندگیمون تلخی واقعی را نچشیده بودیم.

در این حین باز هم صدای انفجار به گوشمون رسید و هر چیزی که دستمون بود رو پرت کردیم و انگار که فقط مانور زلزله رو اجرا می کردیم، زیر میز خزیدیم. پناه گرفتنی که هیچ ایمنی ای نداشت و فقط می توانست این حس رو درونمون ایجاد کنه که شاید انفجار فقط نسخه ی بزرگ تری از زلزله ست.

بابا دیر اومد. اونقدر دیر کرد که غمی چند تُنی روی قفسه ی سینه مون افتاد. بابا کجا بود؟ چرا گوشیش رو جواب نمی داد؟ دیگه صدای انفجاری که از دوردست به گوشمون می رسید چندان مهم نبود. فقط بابا مهم بود. فقط شنیدن صدای بَم بابا از پشت گوشی که داد می زد تو جاده‌م مهم بود. این وحشت اصلی بود. این غمِ واقعی بود. و در نهایت بابا گوشی رو جواب داد. تو استگاه های بازرسی معطل شده بود. همین. "معطل شدن". همون چیزی که اگر هر وقت دیگه ای بود، غرغر و نق و نوق مون بلند می شد که چرا دیر کردی؟! چرا خبر ندادی نیم ساعت دیرتر میای دنبالمون؟! و در همین لحظه بود که حاضر بودیم تا چندین روز منتظر بمونیم و صبر کنیم تا بابا بیاد. تا بگه که معطل شده. تا فقط بابا باشه. و بابا بود.

کوله پشتی های متورم و سنگین از شدت وسایل چپونده شده در صندوق عقب قرار گرفت. کنار هندوانه ای که قرار بود امشب‌ بابا برامون بیاره تا اونقدر هندوانه بخوریم که توان حرکت نداشته باشیم. به محض بسته شدن درهای ماشین، حرکت کردیم. کجا؟ خارج از شهر، پیش عمه. در طول مسیر، سکوت حاکم بود و این سکوت برام عجیب بود. همیشه عادت داشتم بابا تحلیل های سیاسی و ژئوپلیتیکی جدیدش برامون تعریف کنه و بحث های داغ سیاسی و بین الملل تو ماشینی که تلق و تلوق کنان حرکت می کرد گوشم رو کَر کنه. ولی ایندفعه نه. ایندفعه بابا با سرعت می روند. ماشین هم انگار متوجه وخامت اوضاع شده بود. چنان روان و بدون تکان در جاده حرکت می کرد که انگار از دست فرشته ی مرگ فرار می کنه. و بعد از نیم ساعت رسیدیم به خونه ی عمه ی مهربانم. در خانه چنان آرامشی حاکم بود که همه دلیل اومدنمون رو فراموش کرده بودیم. انگار که عید دیدنی اومده بودیم. لبخند می زدیم و روبوسی می کردیم و از چای تازه دم عمه تعریف می کردیم. عمه نهایت مهمان نوازی رو به جا آورد و با اینکه ساعت ۱۲ شب در خانه ش رو زده بودیم و بیدارشون کرده بودیم. کنار ما نشستن و غرق‌ در ماجرای دزدی سینی ها و دیگ های مسی عتیقه شدیم و افسوس می خوردیم که چه گنجینه ای رو از دست دادیم. ساعت نزدیک ۲ صبح، عمه و شوهرعمه با چند دست تشک و بالش و پتو اومدن و درحالی که می گفتن اگر دست به لحاف ها بزنین و برای پهن کردنشون کمک کنین دیگه حق ندارین اینجا بیاین، اومدن.

باد خنک کولر، سکوت کمیاب شب، آرامش ایجاد شده از محبت میزبان ها، شکم های سیر از چای و خرما و هندوانه، تپش قلب های منظم شده و تشک و پتوی نرم و خنک همه‌مون رو خواب آلود کرده بود. همه به جز مامان. مامان خونه ی خودش رو می خواست. چیزی بروز نمی داد ولی من از چشم های باز و نگاه خیره اش به دیوار رو به رو می دونستم که به چند ساعت قبل فکر می کنه. همون ساعاتی که طبق روال هر شب شیر گرم و خرما می خورد و جدول حل می کرد در حالیکه می دانست خونه اش و خانواده اش سالم و غرق در ملال آرامشِ روزمرگی اند. مامان طاقت نیاورد و هر جایی که مامان باشه، ما هم همونجاییم پس بعد از چرت ۱۰ دقیقه ای دوباره سوار ماشین شدیم تا به خونه، لانه ی گرم و راحت مون، برگردیم.

به محض اینکه در خونه رو بستیم و در سکوت روی مبل نشستیم، صدای انفجار پی در پی ما رو از سرخوشی و خلسه ی آرامشی که از خونه ی عمه همراه مون بود بیرون انداخت. این دفعه از جامون تکون نخوردیم. جوری که انگار سال ها زیر صدای انفجار روزهایمان رو شب می کردیم.

با زدن سپیده و روشن شدن هوا، انفجار ها به پایان رسید و همه ی ما به بینشی رسیده بودیم که بدون این شب پایان ناپذیر امکان پذیر نبود.

دیگه نگاه کردن به عکس هایی از فلسطین حس دیگه ای داشت. درباره ی عکس ها و احساس مردم فلسطین حرف نمی زدیم، آن ها را حس می کردیم؛ ما فقط برای یک شب کوچک ترین ذره ی ممکن از وحشت و اضطراب فلسطینیان رو دیدیم و اختیار و رشته ی امور از دستمون در رفته بود و چنان پریشان بودیم که حال رو درک نمی کردیم. هم به مرگ خودمون و هم به غمِ مرگ اطرافیان فکر می کردیم و پریشان تر می شدیم.

بقیه رو نمی دونم ولی فهمیدم که من فقط حرفم. سراپا حرف. خوب حرف می زنم. خوب شعار میدم. به زیبایی و باورپذیر ترین حالت ممکن ادعای شجاعت، منطقی و خونسرد بودن، فداکاری، قوی بودن و تحمل سختی ها رو دارم. ولی در عمل... فقط یه موجود فریادزن و شیفته ی جان خودم هستم. من آدمش نیستم. من فقط لب و دهنم. فقط گوشه ای می نشینم و می نویسم از غم و نگرانی دیگران. می نویسم بدون اینکه جرات تجربه داشته باشم.

این اعتراف، اعتراف سختی برای من بود. گویا یک جنگ لازم بود که من بفهمم دقیقا کجای ماجرام و این انفجار ها چنان سیلی ای به من زد که من رو از اغمای سرخوشانه و مضحک شجاع و خونسرد بودن بیرون آورد و در عوض چیز دیگری را در درونم کاشت. افتخار. کلمه ای برای هر کس مفهوم منحصر به خودش رو داره و این مفهوم برای من چنان تغییر کرد که انگار شخصیتم رو هم عوض کرد.

الان چند روز از این ماجرا می گذره و من افتخارم رو خرج خودم و موفقیت هایی که زمانی برام چنان مهم بود که انگار با اون ها تعریف می شدم، نمی کنم. تمام افتخار من برای کشورمه. برای تمام مردمیه که نگاه جدیدی به اون ها دارم و برام با ارزش تر شدن. برای تک‌تک افرادی که ذلت زیر ظلم رفتن رو قبول نکردند. برای حق و حقیقته که به زیبایی تمام جلوی چشم دنیا به نمایش گذاشته شد. برای همه ی آزاده‌هایی حق رو تشخیص دادند و حمایت کردند.

این تنها کاریه که من می تونم انجام بدم. اینکه مفتخر باشم به داشتن ایران، به داشتن هموطن هایی مثل شما و در نهایت به داشتن اسلام. این حرف ها شعارگونه به نظر می رسه ولی همه مون می دونیم که چیزی جز این شعارها نمی تونه حق مطلب رو ادا کنه.

ایرانافتخارحق
۳۳
۱۰
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید