
اگر در دلِ ابر زندگی میکردم، سکونتم شبیه اقامت در یک فکرِ نیمهکاره بود؛ جایی میان بودن و حلشدن. دیوارها از نفس ساخته میشدند و سقف، مدام فراموش میکرد که سقف است. صبحها با خیسیِ نامعلومی بیدار میشدم، انگار شب از من عبور کرده باشد. دست که در ابر فرو میبردم، جهان عقب میرفت، آهسته، مؤدب، نرم. زمان آن بالا راه نمیرفت؛ شناور بود. ثانیهها مثل پر، روی شانهام مینشستند و دوباره بلند میشدند. من زندگی را با احتیاط لمس میکردم، چون هر لمس میتوانست فروبپاشد. ابرها مهربان بودند، اما مهربانیشان شبیه سکوتِ قبل از اعتراف بود. همهچیز بیش از حد آرام بود، و همین آرامش نگرانکننده.
کمکم رنگها تیرهتر شدند؛ نه ناگهانی، نه با هشدار. سپیدی به خاکستری فکر کرد، و خاکستری به سیاهی نزدیک شد. هوا وزن گرفت. نفسها دیگر سبک نبودند. چیزی در ابرها جمع میشد، مثل جملهای که سالها گفته نشده باشد. من صدایی دور را میشنیدم؛ ضربانی خفه، که خودش را آماده میکرد. رعد که آمد، مؤدب نیامد. فرود آمد. آسمان دهان باز کرد و فریاد زد. نور، تیز و بیرحم، ابرها را شکافت و من میان ترکها ایستادم. کلماتم از دهانم افتادند، سنگین، شکسته. باد دیگر نوازش نمیکرد؛ هل میداد، پرت میکرد، میخواست مرا قانع کند که ناپایداری قانون است.
باران، قاطع بود. هر قطره حکم داشت. ابرها دیگر پناه نبودند؛ صحنهٔ محاکمه بودند. رعد پشت رعد، بیوقفه، کوبنده، و من در میان این هجوم فهمیدم که ترس هم میتواند شکل داشته باشد. نام خودم را صدا زدم، اما صدا در ضربهها حل شد، مثل جوهری در آب تیره. در دلِ طوفان، مکثی کوتاه اتفاق افتاد؛ سکوتی برنده، شبیه نفسِ آخر قبل از سقوط. همهچیز ایستاد، فقط برای یک ثانیه. در همان ثانیه فهمیدم ابرها قصد ماندن ندارند، و من هم. همهچیز عبور است، حتی این تاریکیِ پر سر و صدا.
اگر هنوز در ابر زندگی میکنم، برای این است که نرمی را از یاد نبرم، حتی وقتی آسمان مشت میکوبد. کلماتم هنوز نرماند، اما جای ضربه را در خود نگه داشتهاند. طوفان میگذرد، ابر تغییر شکل میدهد، و من با صدایی که ترک برداشته، اما خاموش نشده، ادامه میدهم.