
نه دل در بندِ زر دارد، نه جان در بندِ نام او
گذر کردهست از هر خواست، سبکبار و تمام او
شبآهنگ از گذرگاهان، خموش و بینشان آید
به دوش خویش انبانی، پر از نانِ حلال او
نه در بازار بشناختند، نه در محراب نه در مسجد
چراغِ خانههای تنگ، نهان از چشمِ عوام او
کنارِ خاک مینشست و میخندید با یتیمان
هماندم رعدِ میدان بود، چو میآمد زمانِ او
نه مهرش بیصلابت بود، نه تیغش بیمروّت
دلآرامِ شبِ تنگان، سحرگاهِ انتقام او
شبش نانِ جو و اشک است، نهانکار و فروتن
به روز اما گشادهدست، چو دریا، پرکرام او
نه بانگِ خویش برداشت و نه دعوی کرد بر منبر
عمل شد گفتوگویش، بیسخن، بیالتزام او
به اشکِ کودکِ تنها نمک هرگز نمی افزود
که مرهم بود بر زخمِ دلِ رنجورِ خام او
شگفتا ز جمعِ این هر دو: صلابت با لطافت
پدر بود و قضاوتگر، فروغِ صبحدم او
به نانِ خشک بس میساخت و با داد آیین آراست
نه زر خواست و نه سیمی، تختش دلِ ویران او
اگر تیغش بُرید از بن، سیاهی را ز بنیاد
به مهرش جان بیاموختند آیینِ مردِ رام او
عمار از راهِ او گفت و میثم زان نَفَس آموخت
که حق بینام میماند، اگر نَبوَد قیامِ او
علی رفت و نفهمیدند در شبگردی چهها میکرد
که از شب اَبِ یتیمان بود تا صبحِ قیام او